راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

باور

بهش گفتم ببین! این ماجرا می‌تونست یه جور دیگه‌ای تموم بشه. می‌تونست تو ۱۰ دقیقه‌ی اول تموم بشه. تو سه روز اول، ماه اول، حتی می‌تونست اصلا شروع نشه. اما باورم اینه که یه دلیلی داره که این طور اتفاق افتاده. مثل خیلی از اتفاقات که سال‌ها بعد از وقوع‌شون دلیل‌شون رو فهمیدم یا نفهمیدم و شاید هیچ وقت هم نفهمم.

خودم هم نمی‌دونم چطور شد که به این باور رسیدم، ولی داشتم راست می‌گفتم. یعنی هیچ وقت بیشتر از این راست نگفته‌بودم. باورم همین بود و فقط خدا می‌دونست این باور چققققدر قویه. حالا فهمیدم. چند روزه که دلیلش رو فهمیدم و دارم در گیج و منگ‌ترین حالت ممکن روزهام رو سپری می‌کنم. پر از حرفم و نمی‌تونم حرف بزنم. پر از سوالم و نمی‌تونم بپرسم. پر از فکرم و نمی‌تونم افکارم رو بیرون بریزم. پر از ترسم و نمی‌دونم چطور دوباره می‌تونم شجاع و قوی باشم.


+ اگه میشه دعا کنید برام. خیلی لازم دارم.

شاید هم گاهی فقط باید بشینیم با خدا حرف بزنیم و ازش بخوایم نجات‌مون بده. از چی؟ از گرفتاری‌هایی که نمی‌دونیم میشه بهشون گفت گرفتاری، یا اصلا روح‌مون هم خبر نداره از وجودشون.



عذرخواهی حلال

می‌خواستم در آزمایشگاه رو باز کنم برم بیرون، که آقای صاد از بیرون درو با شدت باز کرد و ... نخورد تو سر من، ولی همین که دید من پشت در بودم و یه لحظه پریدم عقب، اون قدر مظلومانه و پشت سر هم هی عذرخواهی کرد که می‌خواستم بگم تو رو خدا بیا یه دور درو بکوب تو کله‌م، که این عذرخواهی‌هایی که ازت دریافت کردم حلال باشه حداقل!

لوپ!(رمز اگر بخواهید داده می‌شود!)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نوسان

گفت دچار نوسانات شدید روحی هستی و من نمی‌دونم چرا بعد از شنیدن حرفای ناامیدکننده‌ش، یهو حالم خوب شد. همون طور که نمی‌دونم چرا قبل از شنیدن حرفاش حالم به شکل وحشتناکی بد بود.


+ بهای چیو دارم میدم؟ علاقه‌ی خودم یا کاری که یکی دیگه انجام داده؟

+ این دیگه چه دنیای مسخره‌ایه؟

+ میگم خودکشی هم یه راهه، و خب یکی از خوبیاش هم اینه که دیگه لازم نیست از پروژه‌م دفاع کنم. میگه راست میگیا! میگم ولی بعدش باید از خودم و تصمیمم در مقابل خدا دفاع کنم! باز میگه راست میگیا!🤦🏻‍♀️

        + نترسید، این مکالمه شوخی بود.

برزخ همین دنیاست برای من

خواجه‌امیری تو مغزم می‌خونه:«تو رو می‌خوام، تموم زندگیم اینه/ دارم میرم، تهِ دیوونگیم اینه»
و الهه بلافاصله میگه:«تو رو می‌خوام، ولی واقعا تموم زندگیم اینه؟ دارم میرم، ولی واقعا تهِ دیوونگیم اینه؟»

+ نمیشه نصفه و نیمه بود؛ نمیشه نصفه و نیمه موند.

مانورِ خرید

سعید خطاب به مامان: اصلا نگران نباشید! اون مدتی که شما نیستید، هفته‌ای یه بار میام می‌برم‌شون خرید مواد غذایی، خودمون هم هر هفته میریم دیگه...

مامان: دست شما درد نکنه، نگران این چیزا نیستم، خودشوم به این کارا می‌رسن. این مدت دیگه دارن همه کاری رو یاد می‌گیرن. بیشتر نگران اتفاقای خاصم. مثلا اگه یه وقت لوله بترکه، پکیج مشکل پیدا کنه و ... وگرنه خرید و کارای خونه رو خودشون انجام میدن.

سعید خطاب به من: خب پس حالا که بلدید، برا این که بیشتر تمرین بشه، خریدای ما رو هم فعلا شما انجام بدید، تا بعد ببینیم چی میشه!


+ فک و فامیل ما رو باش😐😂

+ چالش بعدی: به سعید نگو سعید، بگو آقا سعید!

م مثل مادر (چالش وبلاگی)

سلام فرزندجانم!

خوبی، خوشی؟ سلامتی مادرجان؟

نمی‌دانم این چندمین نامه‌ای است که برایت می‌نویسم. اما الان مدت‌هاست که تلاش می‌کنم با تو حرف بزنم. مدت‌هاست که فکر می‌کنم چطور می‌توانم مادر خوبی باشم برای تو. خیلی وقت است که فکر می‌کنم یک روزی در آینده اگر تو دچار احساسات عجیب و غریب یا ابهام و بلاتکلیفی شدی، می‌توانم با همین نوشته‌ها برگردم به دورانی که خودم در شرایط مشابه تو بودم و سعی کنم به معنی واقعی کلمه، تو را بفهمم.

می‌دانی فرزند جانم؟

این بزرگترین آرزوی من در مورد توست. این که بتوانم نزدیک‌ترین دوستت باشم و بتوانی با خیال راحت، هر چه در ذهنت می‌گذرد را با من درمیان بگذاری.

فرزندجان عزیزم!
من این روزها و حتی شاید بتوان گفت این سال‌ها، خیلی به وجود تو دل‌بسته‌ام. تمام ناملایمات و سختی‌ها و چالش‌ها را به امید روزی پشت سر می‌گذارم که تو باشی. بعد از هر اتفاق تلاش می‌کنم چیزی را یاد بگیرم که مرا پخته‌تر، کامل‌تر و صبورتر کند تا بتوانم با خیال راحت تو را در تمام انتخاب‌های درست و اشتباهت، در تمام پیروزی‌ها و شکست‌هایت، همراهی کنم.
فرزند عزیزم!
فکر نکن تو هیچ وقت دچار خوددرگیری‌هایی که مادرت دارد نخواهی شد.من این اواخر کمی به علم ژنتیک نوک‌زده‌ام! تصور کن من با آدمی ازدواج کنم که شبیه من نباشید و اتفاقا خیلی هم عاقل باشد! (که خب کدام آدم عاقلی می‌آید من را بگیرد آخر اصلا؟!) نمی‌خواهم ناامیدت کنم، اما در بهترین حالت باز هم ۲۵ درصد احتمال دارد تو مثل خودم یک خوددرگیر از آب دربیایی! ولی نگران نباش! من در همه‌ی چاه‌هایی که سر راهم بوده افتاده‌ام و بیرون آمدن از همه‌ی آن‌ها را یاد گرفته‌ام. پس وقتش که برسد، خودم برایت یک طناب محکم می‌فرستم که بگیری و از چاهت بیرون بیایی. البته اگر روی زمین باشم و هم زمان با تو خودم هم در چاه جدیدی نیفتاده باشم! در نتیجه خیلی هم روی کمک من حساب نکن فرزندم!
اصلا تو خودت باید مستقل باشی! باید یک شخصیت محکم و مستقل داشته‌باشی که در هر لحظه مطمئن باشد می‌تواند به تنهایی از هر چاه و چاله‌ای بیرون بیاید. اصلا آرزوی قبلی را ول کن، همینی که الان گفتم بزرگترین آرزوی من برای توست! تو مادر نشدی، نمی‌فهمی! یعنی چی که ولم کن؟! ولت کرده‌ام که این شده‌ای دیگر!
فرزندم! در راستای حرف‌های پر مغزی که در مورد انواع چاه برایت گفتم و هم‌چنین برای رسیدن به قله‌های موفقیت، تو نیاز به طناب‌های محکمی داری. برای همین بزرگترین آرزوی من برای تو این است که خودت یاد بگیری طناب ببافی!
ای بابا! فرزندم، بنشین و گوش کن! اگر کمی بیشتر سر کلاس‌های ریاضی به درس گوش می‌دادی، الان می‌دانستی که یک تابع می‌تواند چند ماکزیمم محلی داشته‌باشد! پس من هم می‌توانم چند تا «بزرگترین آرزو» برای تو داشت‌باشم! البته اشکالی ندارد، درس هم اگر نخواندی مهم نیست. بالاخره جامعه به حمال هم نیاز دارد! ببخشید فرزندم، این دیالوگ پدرت بود( گفته‌بودم کسی که بیاید من را بگیرد عاقل نیست،نگفته‌بودم؟!). من همان‌طور که گفتم به تمامی انتخاب‌های تو و همچنین تمامی مشاغل احترام خواهم گذاشت!
فرزند عزیزم!
حالا که توانستم در این نامه‌ی کوتاه، راه و رسم زندگی را به تو بیاموزم و تو را برای زندگی در این دنیا آماده کنم، تنها یک خواهش از تو دارم. لطفا دختر باش! البته همان‌طور که گفتم من به انتخا‌ب‌های تو احترام می‌گذارم. اما این را هم بدان که من واقعا دست دارم موهایت را ببافم. باز خودت می‌دانی!
با عشق و علاقه‌ی وافر
مادرت نارا

+ نوشته‌شده به دعوت لادن عزیز😊

خط قرمز

من میگم آدمی که همین ۴ روز پیش بهت معرفی شده و بعد از سه بار تماس تلفنی طی دو روز، به محض این که برای اولین بار می‌بیندت، اعتراف می‌کنه که بهت علاقمند شده، طبیعیه که اولین خط قرمزش هم به جای «صداقت» و «اعتماد» و ... این باشه که «من رو بگو بخند با نامحرم حساسم!»🤷🏻‍♀️

چگونه با پدرت آشنا شدم ۱۰

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan