راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

تابع دیریکله

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

😐😐😐

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

محور z در فضای دوبعدی*

x نشسته‌بود تو آزمایشگاه و داشت ریز به ریز برنامه‌هایی که برای آینده‌ش داره رو برای y توضیح می‌داد. (xمذکر و y مونث). من هم تنها شخص باقی‌مونده تو آزمایشگاه بودم و کاملا احساس "خرمگس معرکه" بودن داشتم و تو اون لحظات تنها آرزوم این بود که توی یکی از سریال‌های صدا و سیما باشیم و x دست کنه تو جیبش و یه اسکناس بده به من و بگه: عموجان، برو برا خودت یه بستنی بخر که تا من دارم با خاله حرف می‌زنم حوصله‌ت سر نره!


* اشاره به نقش اینجانب در فضای توصیف شده!

کشتی پهلوگرفته*

«...آدمی در این چهار روز عمر چه چیزهای غریبی که نمی‌بیند. آن از ملاقات عمر و ابوبکر و این هم از عیادت زنان مهاجر و انصار. پیکر را غرق زخم می‌کنند و می‌آیند به عیادت زخمی! نشتر بر جگر فرو می‌برند و بعد، از حال و روز جراحت سوال می‌کنند. کاش بیایند برای زخم زدن، لااقل جای سالم را برمی‌گزینند. می‌آیند به عنوان مرهم گذاشتن و درست بر روی زخم می‌نشینند...»

این بخش از کتاب که راجع به عیادت عمر و ابوبکر و زنان مهاجرین و انصار از حضرت فاطمه‌(س) بعد از مجروح کردن‌شون هست رو داشتم می‌خوندم و یاد تشییع جنازه‌های بعد از زدن هواپیما افتادم. 

یاد اون مادر که دور از قبر بچه‌ش و از پشت داربست‌ها داشت می‌گفت «هیچ کاری نکنید، فقط ول‌مون کنید»... یاد پدری که تو مسجد دانشگاه می‌گفت «بچه‌های ما رو زدن، بعد ما رو مجبور کردن بریم از قاتل‌شون تشکر کنیم»... یاد یادداشت حامد اسماعیلیون و یاد خیلی چیزهای دیگه...

«...غم به جراحت می‌ماند، یک‌باره می‌آید اما رفتنش، التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست. و در این میانه، نمک روی زخم و استخوان لای زخم و زخم بر زخم، حکایتی دیگر است. حکایتی که نه می‌شود گفت و نه می‌توان نهفت. حکایت آتشی که می‌سوزاند، خاکستر می‌کند اما دود ندارد، یا نباید داشته‌باشد...»


+ تسلیت برای بانوی مظلومی که هرروز داره شهید میشه.

* عنوان کتابی از سید مهدی شجاعی، انتشارات نیستان

هیچ

دانشکده‌ هر سال، اردیبهشت ماه، به مناسبت روز معلم، یه مراسم داره به اسم «یاد استاد». معمولا هم روالش اینه که استادها یکی‌یکی میرن رو سن و چند دقیقه‌ای حرف می‌زنن و چند تا سوال جواب میدن و یه خاطره تعریف می‌کنن و آخرش هم یه شاخه گل یا یه هدیه‌ی کوچیک می‌گیرن و برمی‌گردن سر جاشون.
چند سال پیش، مدتی قبل از این مراسم، دکتر میرعمادی که از استادهای دانشکده بود، فوت کرد. نمی‌دونم وقتی مراسم داشت برگزار می‌شد چهلم ایشون گذشته‌بود یا نه. ولی ماها تقربیا از شوک دراومده بودیم. یا حداقل یکی مثل من که برخورد خاصی با دکتر نداشت، دیگه خیلی به این که فوت شده فکر نمی‌کرد. طبق معمول استادها صحبت می‌کردن و ما هم گوش می‌دادیم و گاهی می‌خندیدیم یا تشویق می‌کردیم. البته اکثر استادها یا اول صحبت‌شون تسلیت می‌گفتن، یا بین صحبت‌هاشون خاطره‌ای از دکتر میرعمادی تعریف می‌کردن.
 نوبت دکتر روحانی رانکوهی شد که بره روی سن. منتظر بودیم طبق معمول یه تیکه‌ی سنگین به مجری برنامه که یکی از دانشجوها بود بندازه و بعد هم حرفش رو با شوخی ادامه بده. اما نشست پشت میز و گفت:«من نمی‌فهمم شما چطور می‌خندید؟ چطور دست می‌زنید؟ چطور اینجا نشستید؟ اسم مراسم رو گذاشتید یاد استاد! استاد دکتر میرعمادیه که باید یادش رو زنده نگه دارید. بعد نشستید اینجا دست می‌زنید؟ چطور می‌تونید؟من نمی‌تونم. من واقعا نمی‌تونم...» بعد هم بلند شد و رفت.
حالی که بعد از این صحبت داشتم رو قطعا به این زودی فراموش نمی‌کنم. از غصه می‌خواستم دق کنم. تا چند روز بعد بغض گلوم رو گرفته‌بود. به معنی واقعی کلمه حالم گرفته‌شده بود. اصلا حال کل سالن گرفته‌شده‌بود. حس خیلی بدی بود. خیلی بد.
این روزها اما انگار یه دکتر روحانی تمام مدت توی سرم دارم. با هر حرکتی، با هر حرفی، با هر لبخندی، با هر نوشته‌ای که اینجا میذارم، با هر عکسی که تو اینستا می‌بینم، با هر پیامی که تو تلگرام برای کسی می‌فرستم، با هر خط کدی که برا پروژه می‌نویسم، با هر خط کتاب و مقاله‌ای که می‌خونم، می‌پرسه:«چطور می‌تونی؟ چطور می‌تونن؟» و من هیچ جوابی ندارم که بهش بدم. مثل همون روز بهت‌زده میشم و با خودم فکر می‌کنم واقعا چطور می‌تونم؟
اما می‌دونید؟ دکتر روحانی‌ای که تو سر منه، بعدش نمی‌تونه بگه «من نمی‌تونم» و بلند شه بره. مجبوره که بمونه. مجبوره اونجا باشه و خشمگین باشه و با تمام وجود متنفر باشه از خیلی‌ها. مجبوره بغضی که با هیچ گریه‌ای از بین نمیره رو تحمل کنه.
تو این شرایط تنها کاری که از دست من برمیاد اینه که نقش یه سپر رو بازی کنم و نذارم اون حجم از خشم و نفرت، اون حجم از اشک و آه و کینه، بریزه بیرون. این تنها کاریه که از دستم برمیاد، چون نمی‌تونم آرومش کنم. چون دیگه هیچ امیدی ندارم به این که یه روز آروم بشه و از این بغض خلاصی پیدا کنه. هیچ امیدی... 

سوپ بروکلی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نیازمندی‌ها

به یک نفر نویسنده‌ی سریال‌های آبکی جهت آب بستن به یک مقاله‌ی ۳ صفحه‌ای برای تبدیل آن به ۱۰ صفحه تا امشب نیازمندیم.

شرایط: مسلط به زبان انگلیسی


+ حالا فکر نکنید اون ۳ صفحه هم آماده‌س ها... اونم هنوز ننوشتم:|


دو ساعت بعد نوشت: محدودیت عامل پیشرفت. ظاهرا خودم هم تو آب‌بندی مهارت‌هایی دارم!

مشکوک

در این گونه موارد همیشه سوالی که مطرحه اینه:«اون مشکوک می‌زنه، یا من دلم می‌خواد اون مشکوک بزنه؟!»


+ مثل اون قضیه‌ی گم شدن تبر و دزد بودن همسایه.

اسیر شدیم!

قبلا گفته بودم به خاطر این که میزم نزدیک دره، افتخار دربانی و منشی‌گری آزمایشگاه رو دارم و هر کس که دنبال دکتر میم می‌گرده، به محض ورود از من می‌پرسه دکتر کجاست و هر کس در می‌زنه، از من انتظار داره در رو باز کنم.
اما فکر نمی‌کردم ملت با قیافه‌ی من شرطی شده‌باشن و با دیدنم احساس کنن که حتما باید یه چیزی بپرسن!
صبح به محض این که رسیدم دانشکده و با کاپشن و کوله‌پشتی و هدفون وارد آزمایشگاه شدم، آقای قاف که خودش قبل از من و از نمی‌دونم کِی اونجا بود، پرسید:"شما نمی‌دونید دکتر کجاست؟!" و تا من بخوام از گیجی دربیام و سوالش رو تحلیل کنم، خودش گفت:"آها، ببخشید، شما همین الان رسیدین! قاعدتا نباید بدونید دکتر کجاست!"

+اسیر شدیم!
+ تو پیش‌نویس‌ها بود. از ۱۵ دی. یه زمان خیلی دور...

دنیای عجیبیه!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
. . . . . .
صفحه بعد
Designed By Erfan Powered by Bayan