راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

روی دوم سکه

طی دو سال گذشته خیلیا به من گفتن قوی بودی. خیلیا تشویقم کردن بابت موندن تو این مجموعه. بابت این که بعد از اون ماجراها ول نکردم برم. شاید قوی بودم واقعا. نمی‌دونم. اما یه چیزی ته دلم می‌گفت باید بمونی. می‌گفت تو هدف داری و «رفتن» تو رو از هدفت دور می‌کنه و همه‌ی زحمات این سال‌هات رو به باد میده. من نموندم که قوی بودنم رو به رخ کسی بکشم. من به خاطر اون صدا موندم. صدایی که نمی‌دونستم از کجا میاد.
تو تمام این مدت یه روزایی طاقتم طاق شد. یه روزایی شکستم. یه روزایی حسرت خوردم و یادم نمیره شب‌هایی که زارزار گریه می‌کردم و به خدا گله می‌کردم که «چطور دلت اومد اونو بهم نشون بدی و بعد ازم بگیریش؟!» این سوزناک‌ترین جمله‌ای بود که می‌تونستم بگم. جمله‌ای بود که وقتی می‌گفتمش دیگه نمی‌تونستم اشک‌هام رو کنترل کنم. به خیالم این جمله دل سنگ رو آب می‌کرد.
آره، من موندم. من تو این دو سال هر روز کسی رو دیدم که زمانی دوستش داشتم. زمانی دوستم داشت. زمانی اعتمادم رو جلب کرده‌بود،زمانی با احساساتم بازی کرده‌بود و زمانی دلم رو شکسته‌بود. من تو این دو سال هر روز کسی رو می‌دیدم که با تمام قدرتش منو کوبیده‌بود زمین و خودم رو می‌دیدم که بلند شده‌بودم. که بزرگ شده‌بودم.
من تمام این دوسال موندم چون باید این طرف سکه رو هم می‌دیدم. اون موقع این رو نمی‌دونستم. اون موقع فقط به صدایی که می‌گفت باید بمونی اعتماد کردم. اما این روزها می‌دونم درست اعتماد کردم. گاهی آدم باید بمونه و تماشاچی باشه.
این روزها دیگه خیلی وقته به خدا نمیگم «چطور دلت اومد اونو بهم نشون بدی و بعد ازم بگیریش؟!» اما گاهی خدا رو تصور می‌کنم که حین شنیدن همین جمله داشته با لبخند نگاهم می‌کرده. از همون لبخندایی که وقتی یه بچه تازه یاد گرفته راه بره و می‌خوره زمین و بعض می‌کنه رو لب مامان و باباش نقش می‌بنده. مامان و بابایی که می‌دونن این زمین خوردنا چیزی نیست. مامان و بابایی که می‌دونن چند لحظه بعد اون بچه قراره از جاش بلند بشه و به راه رفتنش ادامه بده.
نمی‌تونم بگم دوستش ندارم. اما می‌تونم بگم بخش بزرگی از این دوست داشتن از سر دلسوزیه. دلم براش می‌سوزه که این قدر تنهاست. این روزها که از دستش ناراحتم هر کس ماجرا رو می‌فهمه حق رو به من میده و بعد شروع می‌کنه از مشکلاتی که با اون داره حرف می‌زنه. حس عجیبیه. هم دلم قرص‌تر میشه که حق با منه و باید از مسیر اصولیش پیش برم و قضیه رو پیگیری کنم تا دوباره پیش نیاد، هم پر از غم میشم وقتی می‌بینم این همه آدم خوب رو از دست داده. هم حس غرور بهم دست میده از این که می‌بینم با وجود اون پیشینه‌ی عجیب و غریب تو روابط‌مون من اون قدر صبور بودم که آخرین کسی باشم که باهاش به مشکل خورده و هم غمگین میشم وقتی می‌بینم واقعا من آخرین نفرم و دیگه کسی نمونده براش.
من این روزها دوستش دارم. شاید مادرانه.

منطقی هم پشت این ناراحتی هست؟

نشستم پشت فرمون و گریه کردم. فقط اشک نریختم، های‌های گریه کردم. با صدای بلند. این اولین صدای این آشنایی بود. طی یک ماه گذشته هیچ جا -حتی پیش صمیمی‌ترین دوستام- صداش رو درنیاورده‌بودم.
 تموم شد؟ نه هنوز. اگه تموم بشه ناراحت میشم؟ نه واقعا. چرا گریه می‌کردم؟ نمی‌دونم. همین دو سه روز پیش داشتم به خواهرم می‌گفتم این آشنایی اگه به ثمر نرسه هم واقعا من ناراحت نخواهم شد و ضربه‌ای نخواهم خورد. چون ارتباط سالمی بود. دو نفر آدم عاقل و بالغ بودیم که بدون هیچ آشنایی قبلی به هم معرفی شده‌بودیم و خیلی منطقی داشتیم بررسی می‌کردیم که آیا می‌تونیم یه زندگی رو با هم شروع کنیم یا نه. نه ترس از دست دادنی بود، نه لزومی می‌دیدیم که نقش بازی کنیم.
درسته که اون از ویدیوکال سوم داشت می‌پرسید من کجا اپلای کنم تو راحت‌تری؟ یا از یه جایی به بعد همه‌ی فعل‌هاش رو جمع می‌بست و بیشتر از کلمه‌ی ما استفاده می‌کرد، اما من که خودم رو می‌شناختم. من که می‌دونستم وقتی طی هفته فکرم درگیرش نیست و آرامش دارم یعنی هنوز هیچ آینده‌ی مشترکی تو ذهنم تعریف نشده.
ما حرف زدیم. خیلی زیاد. همه‌ی صحبت‌هامون ویدیوکال بود و در بعضی موارد یه سری پیام تو واتسپ. اون ساکن شهر دیگه‌ای بود. (چرا همه‌ی فعل‌هام گذشته‌س؟) خیلی شبیه بودیم. شباهت‌های عجیب غریب. شباهت‌هایی که داشت منو مجاب می‌کرد که واقعا همه‌ی آدم‌‌های قبلی سوتفاهم بودن. شوخی‌های هم رو می‌فهمیدیم. من یه چیزی می‌گفتم و اون ادامه می‌داد. اون یه چیزی می‌گفت و من ادامه می‌دادم.
 تو جلسه‌ی سوم صحبت‌هامون یه جمله گفت که باعث شد جدی بگیرمش. یه جا به گذشته‌م اشاره کردم. گفت «اصلا تو چرا راجع به این موضوع حرف می‌زنی؟ ۱۹، ۲۰ ساله بودی، یه اشتباهی کردی، تموم شده رفته دیگه. مگه یه دختر ۱۹،۲۰ ساله چی می‌فهمه؟» از اون جا به بعد دیگه منم رفتم سراغ سوال طرح کردن و چیزایی که برام مهم بود رو لیست کردم. تا قبل از این جمله، اون سوال می‌کرد و خودش توضیح می‌داد و بعد من هم جواب می‌دادم.
 قرار شد همدیگه رو ببینیم و امروز دیدیم. لحظه‌ای که دیدمش لحظه‌ی عجیبی بود. تا قبل از اون لحظه با درصد بالایی مطمئن بودم به نتیجه می‌رسیم، ولی دقیقا از همون لحظه صد درصد می‌دونستم ما ربطی نداریم به هم. اگه می‌شد همون جا دور می‌زدم و برمی‌گشتم. اما انصاف نبود. اون این همه راه اومده‌بود. دو ساعت حرف زدیم و من همه‌ی بغض و بی‌حوصلگیم رو انداختم گردن بی‌خوابی‌ شب قبل. اون با ذوق یه چیزایی تعریف می‌کرد و من فکر می‌کردم چقدر یه آدم می‌تونه بی‌نمک باشه؟ اون از آینده حرف می‌زد و من حتی نمی‌تونستم نیم ساعت دیگه رو با حضورش تصور کنم. اون عکس خانواده‌ش رو بهم نشون می‌داد و من فکر می‌کردم چطور می‌خواد به این همه آدم بگه نشد؟ اون از جزئیات حرفایی که قبلا زده‌بودیم می‌گفت و من فکر می‌کردم بعد از این همه حرف و بررسی این همه جزئیات، الان چه دلیلی براش بیارم و بگم نمی‌خوام ادامه بدم؟
می‌خواستیم خداحافظی کنیم که یهو گفت شام نمی‌خوری؟ گفتم دیر میشه. چرا باید اصلا همچین حرفی می‌زد؟ من که قبلا گفته‌بودم حداکثر تا فلان ساعت می‌تونم بیرون باشم. اون روز هم گفته بود منو ول کنی میشینم ۴ ساعت برات حرف می‌زنم. امروز هم می‌گفت آدم پیش تو راحت می‌تونه خودش باشه.
***
خداحافظی کردیم و رفت. نشستم پشت فرمون و گریه کردم. فقط اشک نریختم، های‌های گریه کردم. با صدای بلند. تموم شد؟احتمالا آره. ناراحتم؟ خیلی زیاد. به خاطر تموم شدنش؟ نه، به هیچ وجه. پس از چی؟ از دست خودم. منطقی هم پشت این ناراحتی هست؟ نه...

نخ‌های نامرئی

«آقای پ و آقای میم دو تا از همکارانم هستند که با من و خانم قاف سر یک میز می‌نشینند. آقای میم هم دوره‌ای ارشدم بوده و آقای پ هم‌دوره‌ای کارشناسی و ارشد. رفتار آقای میم از همان روز اول بعد از ثبت نام ارشد که توی راهروهای دانشکده داشتیم از این اتاق به آن اتاق می‌رفتیم و فرم پر می‌کردیم و واحد می‌گرفتیم به دلم نشست. از طرفی من را یاد یکی از دوستان دوران دبستانم می‌انداخت. یادم می‌آید اواخر ترم اول که یک روز او را در حال سیگار کشیدن دیدم تا چند روز حالم گرفته‌بود. انگار که پسرم سیگاری شده‌باشد! بعدتر ازدواج کرد و بعدتر فهمیدم مدت زیادی با همسرش دوست بوده. احتمالا از دوران دبیرستان. نمی‌دانم در این مدت قبح سیگاری بودن در ذهنم شکست یا همین وفاداری آقای میم به دختری که در نوجوانی با او آشنا شده سیگاری بودنش را برایم کمرنگ کرد. به هر حال که آقای میم طی این چند ماه همکاری به جایگاه قبلیش بازگشته.
آقای پ را هم که حالا ۸ سال است که می‌شناسم و در این مدت هم از خیلی‌ها تعریفش را شنیده‌ام. خودم هم چیزی جز خوبی از او ندیده‌ام. البته که وقتی سیگار کشیدن او را هم برای اولین بار دیدم حالم گرفته‌شد، ولی خب، چه می‌شود کرد؟
خلاصه که این دو نفر از نظر من آدم‌های خوب و قابل اعتمادی هستند و از این که ساعت‌های زیادی از روز را در کنارشان هستم احساس بدی ندارم.
خانم قاف ۳، ۴ سالی از ما بزرگتر است. روحیاتش شبیه روحیات من است. اهل جلب توجه و سر و صدا نیست. معمولا با هم ناهار می‌خوریم و راجع به خیلی موضوعات با هم صحبت می‌کنیم. خانم قاف یک دختر ۴ ساله هم دارد و خیلی وقت‌ها از تجربه‌های مادریش برایم می‌گوید. از این که چه چیزهایی را می‌شود از بچه‌ها یاد گرفت. و راستش را بخواهید معیارهایی که برای تربیت بچه دارد خیلی شبیه به چیزهایی است که من در ذهنم دارم. در واقع باید بگویم دیدن مادری هم نسل خودم که نقشه‌های من را تا حد زیادی به واقعیت تبدیل کرده، برایم موجب دلگرمی است.
گروه چهارنفره‌ی ما ویژگی‌های مشترکی هم دارد. همه‌مان ارتباط خوبی با بقیه‌ی همکارها داریم. یعنی نه تنها بر خلاف باقی گروه‌ها بین خودمان حرف و حدیثی نیست، محرم اسرار بقیه‌ هم هستیم. تعریف از خود نباشد، به قول آقای میم خاکی هم هستیم.
بودن در چنین گروهی شاید آرزوی خیلی‌ها باشد. من هم راضیم. مخصوصا این که گروه هم در تعداد خانم‌ها و آقایان تعادل دارد، هم خانوادگی محسوب می‌شود! در گروه ما خبری از خنده‌های مسخره و بحث‌ها و متلک‌پرانی‌های بی‌خود نیست. موقعیت طنز و خنده زیاد داریم، اما جنس خاص خودشان را دارند. یعنی چطور بگویم؟ به غیر از این نکته که احتمالا آقایان به خاطر حضور ما ادب را رعایت می‌کنند، (کاری به بقیه ندارم، همین دو تا را می‌دانم در جمع‌های دیگر چقدر بی‌ادب هستند:|) هیچ کدام از برخوردهای دیگرمان ربطی به جنسیت‌مان ندارد. مثلا همین امروز که من بعد از ۱۰ روز برگشته‌بودم شرکت، آن قدر سرِ تمیز کردن میز و این که این چند وقت که من نبودم چقدر میز سیاه شده دلقک‌بازی درآوردیم که خدا می‌داند. می‌خواستم میز را تمیز کنم و همه را به انضمام وسایل‌شان جابه‌جا کردم، ولی آقای میم گفت دارد بازی می‌کند و هر قدر دستمال به دست بالای سرش ایستادم، از جایش تکان نخورد و لحظه‌ای که بلند شد تا جواب تلفنش را بدهد، من که ناامید شده‌بودم و برگشته‌بودم سر جایم چنان «آخ‌جون بلند شد!» گویان از جایم پریدم و با اسپری و دستمال به سمت صندلی او هجوم بردم که آقای پ اول شوکه شد و بعد از خنده پخش شد روی میز.
گاهی من و خانم قاف پچ‌پچ‌هایی با هم داریم. یا آقای پ و آقای میم. اما انگار همگی از قانون نانوشته‌ای تبعیت می‌کنیم که می‌گوید راجع به بعضی چیزها چهار نفرتان با هم حرف نزنید. هر قدر هم از کسی شاکی هستید در این جمع از او شکایت نکنید. راجع به باقی همکارها با هم صحبت نکنید و ...
این گروه گروه ایده‌آل من است. هم سالم است، هم شوخی و خنده‌اش به راه است، هم جای رشد دارد. اما کمبود یک چیز در آن احساس می‌شود. روابط دوستانه‌ی دخترانه. با این که خانم قاف هم دختر است و من هم خیلی وقت‌ها از جمع‌های خالص دخترانه فراریم، اما گاهی احساس می‌کنم باید در کنار این گروه یک گروه خالص دخترانه هم باشد که هر روز چند دقیقه یا چند ساعتی را هم با آن‌ها بگذرانم و به تعادل برسم. دوست دارم اتفاقات خنده‌داری که در این گروه میفتد، یا اتفاقات دیگری که در شرکت میفتد را برای یک گروه دختر تعریف کنم و با هم بخندیم با غر بزنیم. طبیعتا این چیزها -مخصوصا بخش دوم را- را نمی‌توانم با دختر‌های دیگر شرکت مطرح کنم.»
این متن بالایی رو مدت‌ها پیش نوشته‌بودم. یعنی اواخر آذر ۱۴۰۰. اما نتونستم تمومش کنم. یعنی نمی‌دونستم در ادامه چی بنویسم چطور جمع‌بندی کنم. اون روزها هنوز فکر می‌کردم ممکنه تابستون برم و همچین جمعی رو ترک کنم و حیفم میومد. با خودم فکر می‌کردم دیگه کجا می‌تونم همچین جمعی رو پیدا کنم؟ کجا می‌تونم با همکارام این قدر مسخره‌بازی دربیارم؟ کجا رو قراره این قدر دوست داشته‌باشم؟ تو اون دوران شاید تنها نخ مرئی‌ای که منو وصل کرده‌بود به این خاک همین جمع بود.
بعد قرار شد فعلا بمونم. یعنی حداقل تا یه سال دیگه باشم. از طرفی خیالم راحت شد و از طرفی دوباره غصه‌م گرفت. بیشتر موندن یعنی وابستگی بیشتر. قطعا رفتن بعد از دو سال، خیلی سخت‌تر از رفتن بعد از یه ساله. اما روزگار بازی‌های عجیبی داره... این جمع به هر حال قرار نبود دووم داشته‌باشه. ما دیگه سر یه میز نیستیم. حتی تو یه شرکت هم نیستیم دیگه. آقای میم رفته یه جای دیگه. در واقع ما نقل مکان کردیم و اومدیم یه جای دیگه. آقای پ کار ریموت پیدا کرده و از هفته‌ی پیش دیگه همکار ما محسوب نمیشه. خانم قاف هم بچه‌ی دومش تو راهه و قراره بره مرخصی زایمان و شاید هم بعدش دیگه نیاد.
این نخ مرئی خیلی نازک شده. داره پاره میشه. تا چند وقت دیگه من می‌مونم و نخ‌های نامرئی.که یا پیداشون می‌کنم و قطع‌شون می‌کنم و میرم، یا اجازه میدم همین‌جوری مثل الان بین زمین و هوا منو نگه دارن...

من نمی‌خوام مسئله رو حل کنم، می‌خوام صورت مساله پاک بشه.

داشتم مسواک می‌زدم و فکر می‌کردم که جدی‌جدی یه ماه دیگه همه‌ی اونایی که صبح تا شب باهاشون دور یه میز میشینم میرن. آدمایی که حتی یک روز نیومدن‌هاشون هم به چشم میاد و جای خالی‌شون احساس میشه. چه برسه به این که همه‌شون با هم دیگه نیان. چقدر قراره تنها بشم.
بعد همین جور که تو آینه داشتم به خودم نگاه می‌کردم فکر کردم : یادته بهمن و اسفند ۹۹ چقدر وحشت داشتی از تنهایی؟ چقدر می‌ترسیدی از این که قراره جدا از خانواده زندگی کنی؟ دیدی چی شد؟ دیدی تونستی از پسش بربیای؟ تو نه تنها از پس این تنهایی برمیای که از پس تنهایی‌های بعدی هم برمیای...
پریدم وسط حرف خودم: اما تا کی قراره تنها باشم از پس این تنهایی‌ها بربیام؟!


+نمی‌خوام از پس تنهایی‌ها بربیام. می‌خوام تنها نباشم.

چک بی‌محل

۹ یا ۱۰ ساله بودم که یه روز خاله‌جون یه چیزی شبیه به دسته چک برام خرید. روی هر کدوم از صفحات دسته‌چک یه کار با موضوع مرتبط به مذهب نوشته‌شده‌بود و کنار هر صفحه هم یه عکس مرتبط با جمله بود. مثلا «قول می‌دهم هر روز شهدا را با ذکر یک صلوات یاد کنم» با عکسی از یه شهید با پیشونی خونی که بعدا هم زیاد دیدمش. یا «قول می‌دهم هر روز برای ظهور اما زمان دعا کنم» با تصویر دعای «اللهم عجل لولیک الفرج» و ...

از مامان پرسیدم این چیه و مامان توضیح داد مثل دسته چک که اگه امضا کنی و بدی به کسی باید حتما پولش رو بدی، اینو هم اگه امضا کنی و بکَنی باید بهش عمل کنی.

منِ ۹،۱۰ ساله هم فکر می‌کردم اگه یه روز تمام برگه‌های این دسته‌چک رو کنده باشم و به همه‌شون عمل کنم دیگه خیلی آدم خوبی هستم. پس هر چند وقت یه بار جوگیر می‌شدم و یکی دو تا برگه امضا می‌کردم و می‌کندم. قول صلوات، دعا، سه تا توحید به نیت نمی‌دونم چی‌چی و ... اما از یه بچه‌ی ۹، ۱۰ ساله چه انتظاری هست مگه؟ معلومه یادم می‌رفت انجام‌شون بدم.

متاسفانه برگه‌های دسته چک محدودیت زمانی هم نداشت که یه روز تموم بشه و من از دست‌شون راحت بشم یا مثلا با خودم فکر کنم به هر زحمتی شده فلان مدت این کارو انجام میدم و بعد دیگه لازم نیست انجامش بدم. نتیجه فوق‌العاده بود! حالا من از نظر خودم یه بچه‌ی بدقول بودم که نمی‌تونستم سر تصمیمی که گرفتم بایستم. روزهایی رو یادمه که دفترجه رو ورق می‌زدم و یکی‌یکی قول‌هایی که داده‌بودم رو مرور می‌کردم و به خودم می‌گفتم «تو حتی به این قول‌هایی که دادی هم عمل نمی‌کنی، چه برسه به اونایی که باقی مونده! تو هیچ وقت آدم خوبی نمیشی!» و زارزار گریه می‌کردم. کی این کارو می‌کردم؟ تو ۱۲،۱۳ سالگی! سنی که همین جوریش هم اعتماد به نفس آدم پایین میاد، چه برسه یه این که خودش هم یه چماق گرفته‌باشه دستش و مدام خودشو بکوبه.

کسی هم حواسش به دسته چک نبود. شاید هیچ کس یادش نبود چنین دسته چکی وجود داره. شاید هم کسی نمی‌دونست من چقدر ممکنه دسته چکم رو جدی گرفته‌باشم.دسته چک هنوز هست. احتمالا الان که هم یه جایی تو اعماق کمدم و بین یادگاری‌هایی باشه که نگه داشتم. احتمالا اون موقع نگهش داشتم که یه روزی برم سراغش و به قول‌هایی که توش دادم عمل کنم. اما الان دارم فکر می‌کنم این دسته چک می‌تونه یه نماد باشه. نمادی از تمام کارهایی که فقط «فکر می‌کنم باید انجام‌شون بدم». کارهایی که یه زمانی به دلایلی تصمیم گرفتم برم سراغ‌شون و به خودم قول دادم انجام‌شون بدم، اما الان دیگه دلیلی برای ادامه دادن‌شون ندارم. کارهایی که باعث شدن من باز هم ناخودآگاه یه چماق بگیرم دستم و بیفتم به جون خودم و خودم انگ بی‌ارادگی و بدقولی بزنم.

یه روزی که یادم نمیاد کی بود، من بالاخره خسته شدم و تصمیم گرفتم به جای این که اون دسته‌ چک رو بذارم دم دست و تبدیلش کنم به آینه‌ی دق خودم، بپذیرم که در حال حاضر توانایی عمل کردن به این قول‌ها رو ندارم و از ذهنم بیرون‌شون می‌کنم. تصمیم گرفتم به خاطر انجام ندادن یه سری کاری که خودم برنامه‌ای براشون نداشتم این قدر خودم رو تخریب نکنم.  احساس می‌کنم الان وقتشه که همین کار رو با تعدادی از تصمیم‌های زندگیم بکنم. باید بشینم و فکر کنم کدوم کارها رو فقط چون «فکر می‌کنم باید انجام‌شون بدم» گوشه‌ی ذهنم نگه‌داشتم و بهشون اجازه دادم مغزم اشغال کنن و بهم حس ناتوانی بدن و جلوی پرداختن به کارای دیگه رو هم بگیرن.

می‌دونین؟ بعضی وقتا یه هدیه‌ی خیلی کوچیک می‌تونه تاثیرات زیادی رو زندگی یه آدم بذاره. بعضی وقتا هم استفاده نکردن از اون هدیه!

واسه تو اتاقشو کی مرتب کرده‌بود؟*

مرتب کردن اتاق کار خارق‌العاده‌ای نباید باشه. اما نامرتب کردنش تا حدی که یادت بره فرش اتاقت چه شکلی بود، احتمالا کار عجیبیه. من امروز اتاقم رو مرتب کردم. مرتب اساسی. بعد از یک سال. بله، درست خوندید، بعد از یک سال بالاخره اتاقم رو مرتب کردم. البته این از تنبلی نبود قطعا، چون تو همین یک سال هال و پذیرایی و حمام و دستشویی و آشپزخونه برخلاف اتاقم هیچ وقت از حالت عادی خارج نشدن.

نمی‌دونم برای بقیه هم این طور هست یا نه، اما برای من، شلوغ بودن اتاقم با شلوغ بودن ذهنم رابطه‌ی مستقیم داره و طی یک سال گذشته، ذهنم شلوغ‌ترین ذهن بود و اتاقم شلوغ‌ترین اتاق. لباس‌هام یه جوری رو زمین پخش بودن که در اتاق کامل باز نمی‌شد و برای رسیدن به تختم هم باید پام رو روی لباسام میذاشتم. فقط لباس‌ها نبودن. گاهی صدای «تق» کوتاهی بلند می‌شد و من متوجه می‌شدم احتمالا یه چیزی زیر پام شکسته. مثلا یکی از سه تا چوب‌لباسی که از خواهرم گرفته‌بودم تا مانتوهام رو بهشون آویزون کنم و بذارم تو کمد. یا جعبه‌ی چوبی انگشتری که برای بابا هدیه گرفته‌بودم، یا جعبه‌ی مقوایی چای‌ کیسه‌ای که قبل از عید از شرکت آوردم خونه و گذاشتم همون وسط اتاق تا بعد از ماه رمضون دوباره ببرمش شرکت. گاهی برای پیدا کردن یه جفت جوراب یا یه دونه تیشرت مجبور می‌شدم کل لباس‌هایی که کف زمین ریخته‌بود رو زیر و رو کنم. اگه درست یادم باشه چند باری که مطمئن بودم قرار نیست کفش‌هام رو دربیارم، به خاطر خلاصی از همین جست‌وجو‌های طولانی از خیر جوراب پوشیدن گذشتم. یک بار هم همین اواخر زیر مانتوم تی‌شرت نپوشیدم.

اتاق من پر بود از همه‌ی وسایلی که قبلا هم تو همین اتاق بودن، اما ذهنم پر بود از دغدغه‌ها و ترس‌ها و تجربه‌های جدید و من انگار همه‌ی شلوغی‌های ذهنم رو با به هم ریختن اتاقم به تصویر کشیده‌بودم. شلوغی‌های مربوط به رفتن مامان و بابا و مسئولیت‌هایی که تا قبل از رفتن‌شون به عهده‌ی من نبود. شلوغی‌های مربوط به همکار شدن و دیدار هرروزه با کسی که زمانی دوستش داشتم و اون هم حداقل برای مدتی دوستم داشت و بعد خیلی ناجور دلم رو شکست. شلوغی‌های مربوط به گرفتن گواهی‌نامه و خریدن ماشین و مبارزه‌ی هررزوه با وحشت از رانندگی. شلوغی‌های مربوط به پایان‌نامه و استرس دفاع. شلوغی‌های مربوط به تنش‌های شرکت و رفتن بعضی از همکارا که منجر شده‌بود به این که فکر کنم «نکنه امروز فردا به منم بگن تو همه‌ش سرگرم پایان‌نامه‌ای و برو؟!». شلوغی‌های مربوط به تصمیم‌گیری و قانع کردن بابا برای این که بهم زمان بده و اجازه بده سر فرصت کارام رو انجام بدم و هر زمان که خودم تشخیص دادم بهتره برای رفتن از ایران اقدام کنم و این قدر برای رفتن به من استرس وارد نکنه. شلوغی‌های مربوط به ضعیف شدنم و معده‌دردم و روزه نگرفتنم.شلوغی... شلوغی... شلوغی.... استرس و نگرانی و دلهره‌های یک سال رو تلنبار کرده‌بودم تو اتاقم و می‌دونستم که تا از دست این اتاق شلوغ راحت نشم، تو ذهنم هم اتفاق مثبتی نمیفته یا حداقل من خبردار نمیشم که تو ذهنم اتفاق مثبتی افتاده.

ماجرا البته از هفته‌ی پیش شروع شد. شروع کردم به مدیتیشن. بعد به ذهنم رسید که یه کشو بخرم برای اتاقم. بعد دیدم انگار بابا کوتاه اومده. یعنی کوتاه که اومده‌بود، اما حالا مطمئن‌تر شدم که کوتاه اومده. بعد پروژه‌ی شرکت یهو بهتر پیش رفت. بعد با استاد راهنمام جلسه گذاشتم و یه کم در مورد اصلاحات پایان‌نامه صحبت کردیم و یه کم هم در مورد نوشتن مقاله. بعد شروع کردم به زبان خوندن. بعد دیدم مثل این که می‌تونم روزه بگیرم. بعد شب قدر شد و بعد از مدت‌ها با خدا حرف زدم. ازش گله کردم که امسال دیرتر از بقیه منو تو مهمونیش راه داده. بعد دوباره با استادم جلسه گذاشتیم و از پیشرفتم راضی بود. بعد به یه مهمونی افطاری دعوت شدیم و با صاحبخونه کلی حرف زدیم از هر موضوعی و فیلم هم دیدیم با هم. آخر مهمونی هم با دو تا قابلمه غذا و یه نایلون دستی پر از کتاب برگشتیم خونه. بعد خوابیدم. زیاد. و وقتی بیدار شدم، تنها کاری که دوست داشتم انجام بدم مرتب کردن اتاقم بود. اول باید اتاقم رو مرتب می‌کردم تا بتونم ادامه بدم.

حالا اتاقم مرتبه. میز تحریر و قفسه‌ی کتاب‌ها البته هنوز گردگیری نشده، اما اتاق مرتبه. بعد از یک سال نشستم کف اتاق و لپ‌تاپم رو گذاشتم رو پام و دارم می‌نویسم. امیدوارم ذهنم هم مرتب شده‌باشه. اصلا حالا که کل روند یک هفته‌ی گذشته رو مرور می‌کنم می‌بینم شاید ترتیب رو اشتباه تشخیص دادم و ذهنم مرتب شده که امروز بالاخره اتاقم رو مرتب کردم. بعد از یک سال. بله، درست خوندید، من امروز بعد از یک سال بالاخره اتاقم رو مرتب کردم.


* عنوان از آهنگ «بمب ساعتی» احسان‌خواجه‌امیری.

الگویی برای ماندن(رمز اگر بخواهید داده می‌شود)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

۶۰۰۰ کیلومتر دورتر...

همین چند روز پیش که داشتیم در جست‌وجوی یک عطر فروشی از میدان ناوونا رد می‌شدیم، به مامان گفتم:«هیچ وقت فکر می‌کردی یه روز دو تایی تو خیابونای ایتالیا قدم بزنیم؟» واضح است که جواب نه بود. اما مامان شروع کردن به آوردن مثال‌هایی که فکرش را هم نمی‌کرد و اتفاق افتاده‌بود.
من حال خودم را در روزهای پایانی سال ۹۹ و نوروز ۱۴۰۰ به یاد دارم. یعنی دقیقا قبل از این که زندگی‌مان به این شکلی دربیاید که الان هست. ۱۳ فروردین که برسد، می‌شود دقیقا یک سال که محل زندگی من و خواهرم ایران است و محل زندگی باقی اعضای خانواده ایتالیا.
داشتم می‌گفتم. حال خوبی نبود. استرس و اضطراب و درماندگی وحشتناکی داشتم و آینده‌ای نامعلوم. حالا؟ حالا هم همان است. از استرس و اضطرابم کم نشده، اما بگذارید جانب انصاف را رعایت کنم. از درمانگیم کم شده. دیگر درمانده نیستم. می‌دانم که زندگی هر راهی جلوی پایم بگذارد بالاخره یک جوری با آن کنار می‌آیم. دقیقا مثل سال پیش که نه تنها با آن حجم وحشتناک نگرانی کنار آمدم، بلکه موفق شدم روی نظر مامان و بابا هم تاثیر بگذارم و تا حدی خیال‌شان را راحت کنم که «بروید، ما اولین بچه‌هایی نیستیم که از خانواده‌مان جدا می‌شویم.می‌توانیم و اصلا باید یاد بگیریم که چطور خودمان زندگی کنیم.» و واقعیت این بود که ما اصلا بچه نبودیم. یک دختر ۲۶ ساله و خواهر ۲۱ ساله‌اش که بچه نیستند.
حالا با خیال راحت‌تری سر یک چند راهی تکراری ایستاده‌ام. می‌دانم که یا بالاخره یکی از راه‌ها را انتخاب می‌کنم، یا آن قدر منفعل می‌مانم که یکی من را سمت یکی از این راه‌ها هل بدهد.

+ کاش منفعل نمانم.

بالاخره...

دوست دارم یک پست طولانی بنویسم. از فلسفه‌بافی‌های ذهنم. از اتفاقات جدید، از افکارم. اما هنوز ذهنم جمع و جور نشده. شاید دو سه روز دیگر و بعد از کمی تفریح و خوشگذرانی جمع و جور شود، اما هنوز نشده. با این حال دیدم انصاف نیست بعد از نوشتن پست قبلی اینجا اعلام نکنم که بالاخره دفاع کردم و زجر مسلمی که یک مدیر گروه بی‌مسئولیت به ما تحمیل کرده‌بود تمام شد. بالاخره تمام شد:)

این روزها...

سلام
همین چند ماه پیش اگر به من می‌گفتند روزی می‌رسد که بیش از یک ماه وبلاگت را به روز نمی‌کنی، گوینده را با ملاقه دنبال می‌کردم. البته صبر کنید... نمی‌دانم ملاقه‌هایمان کجا هستند. قاشق چطور است؟ با قاشق دنبال می‌کردم.
نه که فکر کنید این مدت کلا اینجا سر نمی‌زدم‌ها... نه... بارها یک عالمه ستاره را خاموش کردم، اما خودم هم اغلب خاموش بودم. گهگاهی زیر بعضی از پست‌ها چیزهایی هم نوشته‌ام در این مدت. اما خیلی کم.
خب راستش را بخواهید این روزها سرم شلوغ است و سنگینی غرغرهای روزانه‌ام را هم کانال تلگرام تحمل می‌کند. لذا اینجا کمتر می‌نویسم. دانشگاه دارد آخرین زورهایش را برای این که من به موعد تعیین شده نرسم و دفاع نکنم، می‌زند و من نمی‌دانم چرا.
این روزها خیلی چیزها را رها کرده‌ام. خیلی کارها را دیگر نمی‌کنم. بیشتر کارهای خانه را گردن خواهرم انداخته‌ام و خودم را مشغول کارهای شرکت و دانشگاه کرده‌ام. هر چند که مسئله‌ی دانشگاه تمام شده و حالا اگر داورم از خر شیطان پایین بیاید و تا آخر بهمن ماه زمانی برای دفاعم مشخص کند، بالاخره بعد از سه سال و نیم طولانی دانشگاه ازدست من و من از دست دانشگاه رها می‌شویم. ازچهارشنبه تا امروز که ایمیل‌ها و تماس‌ها برای راضی کردنش نتیجه نداده‌است و حالا می‌خواهم فردا صبح حضوری با او صحبت کنم، بلکه قانع شود.
ماجرا این است که مدیر گروه‌مان با استاد راهنمایم بحثی داشته‌اند و نتیجه‌ی این بحث عدم تصویب به موقع دفاع من از پایان‌نامه بوده و حالا داور داخلی می‌گوید دیر اقدام کرده‌ای و من وقت ندارم و برو اسفند بیا! که کاش به همین سادگی بود، اما نیست. چون دانشگاه آخرین مهلت دفاع من را ۳۰ بهمن تعیین کرده و نمی‌دانم اگر حتی یک روز دیرتر دفاع کنم، چه اتفاقی میفتد. خلاصه که دعا لازمم مثل همیشه.
مسئله‌ی شرکت اما هنوز مال من نشده. هنوز برایش از جان مایه نگذاشته‌ام و هنوز از عملکرد خودم در قبالش راضی نیستم. خب حق هم دارم. الان برای من مهم‌ترین چیز پروژه‌ی قبلیم است که نمی‌خواهم بعد از سه سال و اندی بر باد برود. باید آن را تمام کنم تا این یکی مال من شود.
خلاصه که اوضاع عجیبی‌ست و می‌دانم بالاخره می‌گذرد، اما وجدانا دارد سخت می‌گذرد. آن‌قدر سخت که باز دارد به اعصابم فشار می‌آید و باز هم مفصل فکم دچار مشکل شده و درد می‌کند. معده‌ام دائما دارد می‌سوزد و قلبم به تپش افتاده. این وسط اصلا نمی‌دانم با این اوضاعی که من دارم پروژه‌ی شرکت را پیش می‌برم، آخر اسفند قراردادم را تمدید می‌کنند یا نه. یعنی به غیر از داستان دانشگاه، ترس این یکی هم افتاده به جانم.
حرف زیاد دارم اما مجال گفتنش نیست. شاید آخر بهمن که بالاخره تکلیفم یک‌سره شد و یا دفاع کردم و یا اخراج شدم، بیایم تعریف کنم.

+ راستی این روزها احساس تنهایی می‌کنم. خیلی زیاد.
Designed By Erfan Powered by Bayan