بابام میگه چند تا از دوستاتون رو دعوت کنید، گودبای پارتی بگیریم :|
+ میگم شما اول باید یه هِلوپارتی بگیرید با دوستای ما آشنا بشید، بعد!
- دوشنبه ۱۱ اسفند ۹۹
فصل طلایی
بابام میگه چند تا از دوستاتون رو دعوت کنید، گودبای پارتی بگیریم :|
+ میگم شما اول باید یه هِلوپارتی بگیرید با دوستای ما آشنا بشید، بعد!
من: دلم میخواد یه پول گندهای خرج کنم!
بابا: اوناها، کارت رو جاکفشیه، بردار خرج کن!
من: نه، منظورم اون نیست! قشنگ دلم میخواد خررررج کنم!
بابا: خب منم همینو میگم، کارت رو جاکفشیه، بردار!
من: نه، میگم یعنی مثلا برم حتی شده یه تیکه طلا بفروشم، پولش رو خرررررررج کنم! قشنگ خرج بیخود!
بابا: اوناها دیگه....
مامان: میخواد از پولای خودش خرج کنه!
+ احساس میکنم اگه مامان پادرمیونی نمیکرد این مکالمه میتونست تا ساعتها با اضافه شدن به تعداد «ر» های موجود در کلمهی «خرج» ادامه پیدا کنه!
بهش گفتم ببین! این ماجرا میتونست یه جور دیگهای تموم بشه. میتونست تو ۱۰ دقیقهی اول تموم بشه. تو سه روز اول، ماه اول، حتی میتونست اصلا شروع نشه. اما باورم اینه که یه دلیلی داره که این طور اتفاق افتاده. مثل خیلی از اتفاقات که سالها بعد از وقوعشون دلیلشون رو فهمیدم یا نفهمیدم و شاید هیچ وقت هم نفهمم.
خودم هم نمیدونم چطور شد که به این باور رسیدم، ولی داشتم راست میگفتم. یعنی هیچ وقت بیشتر از این راست نگفتهبودم. باورم همین بود و فقط خدا میدونست این باور چققققدر قویه. حالا فهمیدم. چند روزه که دلیلش رو فهمیدم و دارم در گیج و منگترین حالت ممکن روزهام رو سپری میکنم. پر از حرفم و نمیتونم حرف بزنم. پر از سوالم و نمیتونم بپرسم. پر از فکرم و نمیتونم افکارم رو بیرون بریزم. پر از ترسم و نمیدونم چطور دوباره میتونم شجاع و قوی باشم.
+ اگه میشه دعا کنید برام. خیلی لازم دارم.
شاید هم گاهی فقط باید بشینیم با خدا حرف بزنیم و ازش بخوایم نجاتمون بده. از چی؟ از گرفتاریهایی که نمیدونیم میشه بهشون گفت گرفتاری، یا اصلا روحمون هم خبر نداره از وجودشون.
گفت دچار نوسانات شدید روحی هستی و من نمیدونم چرا بعد از شنیدن حرفای ناامیدکنندهش، یهو حالم خوب شد. همون طور که نمیدونم چرا قبل از شنیدن حرفاش حالم به شکل وحشتناکی بد بود.
+ بهای چیو دارم میدم؟ علاقهی خودم یا کاری که یکی دیگه انجام داده؟
+ این دیگه چه دنیای مسخرهایه؟
+ میگم خودکشی هم یه راهه، و خب یکی از خوبیاش هم اینه که دیگه لازم نیست از پروژهم دفاع کنم. میگه راست میگیا! میگم ولی بعدش باید از خودم و تصمیمم در مقابل خدا دفاع کنم! باز میگه راست میگیا!🤦🏻♀️
+ نترسید، این مکالمه شوخی بود.
سعید خطاب به مامان: اصلا نگران نباشید! اون مدتی که شما نیستید، هفتهای یه بار میام میبرمشون خرید مواد غذایی، خودمون هم هر هفته میریم دیگه...
مامان: دست شما درد نکنه، نگران این چیزا نیستم، خودشوم به این کارا میرسن. این مدت دیگه دارن همه کاری رو یاد میگیرن. بیشتر نگران اتفاقای خاصم. مثلا اگه یه وقت لوله بترکه، پکیج مشکل پیدا کنه و ... وگرنه خرید و کارای خونه رو خودشون انجام میدن.
سعید خطاب به من: خب پس حالا که بلدید، برا این که بیشتر تمرین بشه، خریدای ما رو هم فعلا شما انجام بدید، تا بعد ببینیم چی میشه!
+ فک و فامیل ما رو باش😐😂
+ چالش بعدی: به سعید نگو سعید، بگو آقا سعید!
سلام فرزندجانم!
خوبی، خوشی؟ سلامتی مادرجان؟
نمیدانم این چندمین نامهای است که برایت مینویسم. اما الان مدتهاست که تلاش میکنم با تو حرف بزنم. مدتهاست که فکر میکنم چطور میتوانم مادر خوبی باشم برای تو. خیلی وقت است که فکر میکنم یک روزی در آینده اگر تو دچار احساسات عجیب و غریب یا ابهام و بلاتکلیفی شدی، میتوانم با همین نوشتهها برگردم به دورانی که خودم در شرایط مشابه تو بودم و سعی کنم به معنی واقعی کلمه، تو را بفهمم.
میدانی فرزند جانم؟
این بزرگترین آرزوی من در مورد توست. این که بتوانم نزدیکترین دوستت باشم و بتوانی با خیال راحت، هر چه در ذهنت میگذرد را با من درمیان بگذاری.