راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

جراتِ خواستن

اواخر تیرماه بود شاید. نمی‌دونم. اما یادمه که با مهسا نشسته‌بودیم تو لابی دانشکده. ازم پرسید چی می‌خوای؟ الان چی بشه حالت خوب میشه؟ به طور دقیق براش توضیح دادم چی می‌خوام. با جزئیات.

نمی‌دونم دو هفته گذشت، دو روز گذشت، یا بیشتر یا کمتر. ولی چشم باز کردم و دیدم دقیقا اون چیزی که برا مهسا توضیح دادم داره اتفاق میفته. بدون کم و کاست.

دلم دوباره یه چنین چیزی می‌خواد. نه این که لزوما همه چیز با همون جزئیاتی که گفتم اتفاق بیفته، نه. دلم می‌خواد یه بار دیگه بدونم دقیقا چی می خوام. با جزئیات. دلم می‌خواد یه بار دیگه جرات خواستن پیدا کنم و نترسم.

بون جورنو!

رفتم کنسولگری ایتالیا، وقتی به باجه‌ی مورد نظر رسیدم، با خودم درگیر بودم که به مسئول باجه چطوری سلام کنم؟

حواسم بود نگم "چائو" چون غیررسمیه. در مورد "سالوِه" هم خیلی مطمئن نبودم که اصلا به کار میره یا نه. در نهایت زبان انگلیسی را برگزیدم و گفتم " hello" و نشستم.

خانمه با سر جوابم رو داد و چند ثانیه بعد گفت:"چهار تا انگشت دست راستت رو بذار رو دستگاه!" 


+ حالا غیر از این که خانمه ایرانی بود و بی‌خودی با خودم درگیر بودم، یه نکته‌ی دیگه این بود که موقع سلام دادن، اصلا "بون جورنو" که متداول‌ترین اصطلاحه به ذهنم نرسید و این نشون میده که ایتالیایی خوندنم به درد عمه‌م می‌خوره😅

چرا به ما میگه هنرجو؟

فردای یه شبی که طبق معمول ساعت ۲ خوابیدید، مامان‌تون ساعت ۷ بیدارتون نکرده کشون‌کشون بیاردتون ثبت نام آموزش رانندگی که عاشقی یادتون بره!


+ والا من از این "فلان نشده که عاشقی یادتون بره" روزی ۵،۶ تا دارم، ولی معلوم نیست چرا تهش دوباره یادم میفته🤦🏻‍♀️😂

+ اگه می‌دونستم کلاسای آیین‌نامه آنلاین شده، همون آبان که تصمیم گرفته‌بودم، ثبت نام می‌کردم!


🔥🔥🔥

صندلی داغ راه بندازیم؟🤔


+ البته خب من که همه چیو میام اینجا میگم:))

+ به غیر از سوال، پذیرای انتقادات و پیشنهادات شما نیز هستم! رحم نکنید :دی

قول لازم نداره!

ایران: بیژن! یه قولی بهم میدی؟
بیژن: تا چی باشه!
ایران : اینکه هیچ وقت منو فراموش نکنی، حتی اگه تَرکم کردی...
بیژن : قول لازم نداره ، وقتی یکی وارد ِ زندگی آدم بشه ، آدم بخواد نخواد اون جزئی از خاطراتشه!
ایران : حتی اگه بره؟
بیژن : حتی اگه بره!


+دو روز پیش،  پست قبلی رو نوشتم، بعدش رفتم نشستم تو هال، تلوزیون روشن بود و داشت «در چشم باد» رو نشون میداد. دو سه دقیقه بیشتر تو هال نبودم، دقیقا همون دو سه دقیقه‌ای که این دیالوگ داشت بین دو تا بازیگر رد و بدل می‌شد.

+ تصادف؟:)

ناتوان

بابا چند سال پیش می‌گفت «تو حساسی»  و من نمی‌دانستم منظورش چیست.
بعدها بیشتر به این جمله فکر کردم و دیدم راست می‌گوید. من آدم حساسی هستم. چیزهایی ناراحتم می‌کند که بقیه را ناراحت نمی‌کند و چیزهایی خوشحالم می‌کند که بقیه توجهی به آن ندارند. به عبارتی هر چه در اطرافم می‌گذرد را شدیدتر از بقیه حس می‌کنم.
یک ماه پیش متوجه شدم این «حساس بودن»، همان چیزی است که بقیه به آن می‌گویند «احساساتی بودن». همان احساساتی بودنی که معمولا فکر می‌کنیم در مقابل «منطقی بودن» قرار دارد و خیلی وقت‌ها بهمان القا می‌کنند که چقدر هم بد است که آدم منطقی نباشد و احساساتی باشد!

چند ماه پیش، یک نفر از من پرسید تو منطقی هستی یا احساساتی و من مثل همیشه، بدون درنگ و با قاطعیت گفتم منطقی! این روزها اما یک نفر در درون من هر لحظه احساساتی بودنم را به رخم می‌کشد. با هر واکنش احساسی از من طلبکار می‌شود که «تو چطور توانستی این همه سال این بخش از وجود خودت را نادیده بگیری؟! چطور توانستی سرکوبش کنی؟! حالا تحویل بگیر! حالا اگر می‌توانی با این فوران مبارزه کن! اگر می‌توانی در مقابل این سیل مقاومت کن!» و من نمی‌توانم. هیچ وقت دیگری را به یاد نمی‌آورم که تا این حد در مقابل خودم ناتوان بوده‌باشم.


دور باطل

عرضم به خدمت‌تون که عنوان پروژه‌ی اینجانب در مقطع ارشد، یه چیزی هست به اسم «Phasing»  برای انجامش، یه پیش‌نیازی وجود داره به اسم «clustering». برای این که clustering انجام بشه، قبلش باید یه کاری انجام بشه به اسم شناسایی Linkage ها، و برای شناسایی Linkageها،  دو تا راه هست. یکی این که اول clustering انجام بدیم و یکی دیگه هم این که اول Phasing انجام بدیم. نکته‌ش رو گرفتید؟ ۳ تا کاره که هر کدوم پیش‌نیاز اون یکیه!

هیچی دیگه...در حالی که دارم می‌زنم تو سر خودم،  لازم دونستم بیام بهتون توضیح بدم چرا ۳ ترمه به غیر از مطمئن شدن به وجود این دور باطل، پیشرفت خاصی نداشتم تو پروژه‌م :|


زمین خوردن

داشتم به مفهوم زمین خوردن فکر می‌کردم. به این که آیا هر بار که فکر می‌کردم زمین خورده‌ام و بلند شده‌ام، آیا واقعا زمین خورده‌بودم؟ در این زمین خوردن‌ها مقصر من بوده‌ام یا دیگران؟ آیا اصلا برای هر زمین خوردنی می‌توان مقصری پیدا کرد؟ چطور بلند شدم؟ چقدر طول کشید؟ چه کسانی به کمکم آمدند؟ آیا واقعا بلند شده‌ام یا فقط فکر می‌کنم این اتفاق افتاده؟
بچه که بودم زیاد زمین می‌خوردم. چسب زخم و سوراخِ جوراب‌شلواری، دو یارِ جدا نشدنی زانوهایم بود و اوج آرزویم این بود که مامان دو تا چسب زخم را مثل تام و جری، ضربدری بزند روی زانویم. انگار که زمین خوردن‌های همیشگی را به عنوان تقدیر پذیرفته‌بودم و حالا فقط مسئله شکل و تعداد چسب زخم‌ها بود.
توی زمین خوردن‌های بچگی، جواب دادن به این سوال‌ها خیلی راحت‌تر بود.
من زمین می‌خوردم، نه برای این که خیلی سر به هوا بودم، نه. من همانقدر که بازیگوش بودم، این را هم بلد بودم که مراقب خودم باشم. بیشتر زمین خوردن‌های من، تقصیر امین بود. پسر یکی از دوستان پدرم که هر بار همدیگر را می‌دیدیم، به محض این که من را تنها پیدا می‌کرد، از پشت سر هلم می‌داد و من هر بار زمین می‌خوردم.
اما خب امین دوستم - و احتمالا در برهه‌ای تنها دوستم - هم بود. من هر بار به امید این که دیگر هلم نمی‌دهد، دوباره به هوای بازی پیش او می‌رفتم و دقیقا زمانی که دیگر خیالم راحت بود که داریم بازی می‌کنیم و قرار نیست هلم بدهد، غافلگیرم می‌کرد و از آنجایی که حواسش بود وقتی بزرگترها آن دور و بر هستند این کار را نکند، هر بار خودم بلند می‌شدم و احتمالا با چشم گریان و شاید با قلبی شکسته از این که این بار هم به اشتباه اعتماد کردم، پیش مامان یا بابا می‌رفتم.
آن روزها ما و چند خانواده‌ی دیگر حداقل هفته‌ای یک بار به مناسبت‌های مختلف مثل خواندن دعای کمیل، در یک مرکز فرهنگی دور هم جمع می‌شدیم و آنجا هم حیاط بزرگی داشت که ما بچه‌ها، بازی کردن در آن را به بودن در ساختمان اصلی ترجیح می‌دادیم و در نتیجه زمین خوردنِ من، برنامه‌ای بود که هر هفته تکرار می‌شد.
اما یک روز بالاخره قبول کردم که عطای بازی کردن با امین را به لقایش ببخشم. شاید آن روز خیلی محکم هلم داده‌بود شاید هم به این نتیجه رسیده‌بودم که مقصر اصلا امین نیست، خودم هستم. نمی‌دانم. تصمیمم را گرفته‌بودم که هفته‌ی بعد، اصلا طرفش هم نروم و حتی نگذارم من را ببیند.
هفته‌ی بعد، داشتم توی حیاط برای خودم می‌چرخیدم که او را در حال توپ‌بازی با یک پسربچه‌ی دیگر دیدم. ۴ سالم بود، اما آن صحنه را دقیق به یاد دارم. به محض این که چشمش به من افتاد، توپ را سمت آن پسر پرت کرد و شروع کرد به دویدن. من هم شروع کردم به دویدن. امیدی برای این که به من نرسد نداشتم. اما امیدوار بودم قبل از این که او به من برسد، من خودم را به باغچه‌ی پر از چمن برسانم، تا روی موزاییک‌ها نیفتم...نرسیدم. یک متر مانده به باغچه، بالاخره خودش را به من رساند و من یک بار دیگر بدون کمک هیچ‌کس بلند شدن و با زانوی زخمی و چشم‌های گریان رفتم پیش بابا.
این آخرین باری بود که امین من را هل داد. وقتی وسط توپ‌بازی من را دیده‌بود، آن قدر برای دویدن و هل دادنم عجله کرده‌بود که متوجه نشده‌بود این بار یک بزرگتر آن دور و اطراف بوده. حالا این که آن بزرگتر که بود و چه کرد (!) را نمی‌دانم. اما بعد از آن روز خبری از هل دادن و زمین خوردن نبود. نمی‌دانم اگر این فرشته‌ی نجات نبود، این ماجرا چطور تمام می‌شد. شاید من همان رویه‌ی قایم شدن را محتاطانه‌تر پیش می‌گرفتم. شاید بعد از چند بار، بالاخره موفق می‌شدم خودم را به چمن برسانم و زخمی نشوم، شاید هم اصلا هیچ وقت تمام نمی‌شد و تا آخرین روزهایی که ما در آن مرکز فرهنگی دور هم جمع می‌شدیم، باید تحمل می‌کردم.
زمین خوردن‌های بزرگسالی چطور؟ می‌توانیم ادعا کنیم هر بار بعد از زمین خوردن خودمان به تنهایی بلند شده‌ایم و هیچ کس در این بلند شدن تاثیری نداشته؟
می‌توانیم بنشینیم و دل را به وجود یک فرشته‌ی نجات خوش کنیم؟ می‌توانیم پنهانی تردد کنیم و امیدوار باشیم کسی که دوست دارد زمین بخوریم، ما را نبیند؟ یا باید بدویم و بدویم و بدویم تا به آن چمن‌ها برسیم؟

+ نکند باز هم  زمین خوردن را به عنوان تقدیر پذیرفته‌باشم و تمام تلاشی که هر بار بعد از زمین خوردن می‌کنم، نه در حد بلند شدن، که فقط در حد تعیین تعداد و شکل چسب زخم‌ها باشد؟
+ آن روزها بابا بعد از هر بار زمین خوردن می‌گفت «بزرگ شدی» و من خسته بودم از این همه بزرگ شدن. این روزها خودم هر زمین خوردن را «قوی‌تر شدن» تعبیر می‌کنم و باز هم ...

این بار فرق داشت

۵۳۰ بار صلواتش رو فرستادم. ۵۳۰ بار خدا رو قسم دادم بهش. بعدم دو رکعت نماز خوندم و ۴۰۰ بار گفتم:«یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی» و آخرسر هم کلی حرف زدم با خدا. اولش حالم بهتر شد. سبک شدم انگار. ولی بعد از غروب دوباره دلم گرفت. اشکم سرازیر شد. با خودم گفتم از کجا معلوم جواب بده؟
بعد از شام یهو بابا بی‌مقدمه گفت یادته تب کرده‌بودی؟ مریض شدی؟
بابا منظورش یه وقت دیگه بود و یه جای دیگه. اما من یاد مریض شدنم تو مدینه افتادم. یاد خوب نشدنم. یاد نذر بابا که اگه حالم خوب شد اسمم رو عوض کنه و بذاره زهرا. یاد این که از فردای اون نذر بهتر و بهتر شدم. یاد این که بابا نذرش رو ادا کرد و الان ۲۲ ساله که فامیل و آشنا  زهرا صدام می‌کنن.
یه بار دیگه اشکم دراومد. اما این بار فرق داشت...

تعلق

- عین میگه باید ایتالیایی بلد باشی حتما. بلد نباشی هر قدر هم خفن باشی فایده نداره!
+ آره میدونم، واسه کار کردن همینه. وقت داری دیگه ... یه سال، ایتالیایی یاد بگیر و کار کن😂😂
- نمی‌دونم چرا من بدبختیام با جنس بدبختی همه‌ی آدم‌های روی زمین فرق می‌کنه😂
+ به جاش یه عالمه چیزی رو داری تجربه می‌کنی که خیلی از آدما تجربه نمی‌کنن. زندگی کردن تو یه کشور دیگه. خیلی باحاله که!

- آره خب، باحاله. ولی همینش هم استرس‌زاست.
+ می‌دونم.
- لازم دارم که بدونم به یه جایی تعلق دارم بالاخره. یا به یه شخصی. نمی‌دونم. از اون طرف ایده‌آل خودم هم اینه که کاملا رها باشم. همین جوری هر روز یه جا، هر روز یه کار.
+ آخ الهه من دقیقا درکت می‌کنم. هم میخوای stable باشی. هم از این که آزادیت محدود بشه می‌ترسی.
- خوددرگیری بد دردیه:))))
+ 😂😂👍


پ.ن.: بد دردیه، ولی ما می‌خندیم بهش.

. . . . . .
صفحه بعد
Designed By Erfan Powered by Bayan