راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

درباره‌ی الی

درسته که تو پست قبلی گفته‌بودم پست بعدی موضوعش ژنتیکه و درسته که تقریبا هم آماده شده، اما خب الان با اطمینان کامل می‌تونم بگم موضوع این پست ژنتیک نیست و ایشالا بعدی!

راستش امروز رفتم تو صفحه‌ی «درباره من» وبلاگ خودم، و دیدم که از ۳ سال پیش که اون جملات رو در وصف خودم نوشتم (و هر سال موقع تولدم، به عدد سنم یکی اضافه کردم)، احتمالا بعضی از ویژگی‌هام پررنگ‌تر شده. یه جوری که اگه قرار باشه یه نفر با جملات اون صفحه من رو بشناسه، احتمالا این چیزایی که نوشتم خیلی هم کارشو راه نمیندازه.

خب حالا چه نتیجه‌ای می‌خوام بگیرم؟ می‌خوام از شما بخوام با توجه به چیزایی که راجع به من می‌دونید و پست‌ها یا کامنت‌هایی که از من خوندید، زیر همین پست یه چیزی راجع بهم بنویسید. می‌تونه یه کلمه باشه، می‌تونه یه نوشته‌ی طولانی باشه. می‌تونه با اسم خودتون باشه، می‌تونه ناشناس باشه. چیزی که مهمه اینه که بدونم اینجا چطور شناخته شدم.

خودم هم فکر می‌کنم و ایشالا با ترکیب این نوشته‌ها، تو تولد امسالم (چند روز دیگه :دی) صفحه‌ی «درباره من» رو یه کم بیشتر تغییر میدم:))


+ پیشاپیش متشکرم!:)

من زندگی رو همین‌جوری شناختم.

دفعه‌ی بعد که ببینمش بهش میگم: ببین! من زندگی رو همین‌جوری شناختم. از نظر من زندگی همینه و ماییم که باید بتونیم باهاش کنار بیایم و گاهی بجنگیم. اما حتی زمانی که داریم می‌جنگیم، باید بدونیم تهش لزوما پیروزی نیست. یعنی راستش خیلی وقتا تهش پیروزی نیست. بعضی از این جنگا اصلا به ته نمی‌رسن که ببینیم تهشون شکسته یا پیروزی. وقتی تموم میشن که ما می‌میریم و آره... شاید بشه به اینم گفت شکست. داشتم می‌گفتم... کافیه تو هر لحظه اینو در نظر داشته باشی که اصلا زندگی همینه و قرار نیست چیزی دقیقا اون طور که ما پیش‌بینی می‌کنیم پیش بره. 

مثلا همین من. تا یه ماه پیش هر دفعه که باهات حرف می‌زدم از دفعه‌ی قبل متعجب‌تر می‌شدم. چون هر بار که بیشتر باهات آشنا می‌شدم فکر می‌کردم که مگه ممکنه یه نفر تو این دنیا وجود داشته‌باشه که این قدر شبیه تصورات من باشه و این قدر نقشه‌هاش برای آینده شبیه نقشه‌های من باشه؟ در کنارش پروژه‌م هم داشت خوب پیش می‌رفت و این امید رو هم داشتم که نمره‌ی درس ترم قبلم رو بتونم از کارنامه‌م حذف کنم تا رو معدلم تاثیر نذاره و شانس اپلای رو ازم نگیره. همون موقع‌ها بود که با دو تا از استادها صحبت کردم و توصیه‌نامه‌هایی که می‌خواستم رو هم جور کردم. بله، یه ماه پیش بود که فکر می‌کردم همه چیز وفق مراده و بالاخره بعد از مدت‌ها تکلیفم با خودم روشن شده و می‌تونم به آینده امیدوار باشم.

ولی حالا اوضاع عوض شده. حالا تو از تصورات من فاصله گرفتی. از خودم هم فاصله گرفتی. نقشه‌هات برای آینده هم بگی‌نگی عوض شده. نمره‌ی درس ترم قبل من هم خیلی کمتر از چیزی شده که فکر می‌کردم و ممکنه نتونم از کارنامه‌م حذفش کنم و این یعنی افت شدید معدل. یعنی دیگه توصیه‌نامه‌ها هم به درد خاصی نمی‌خورن و شانس اپلای پر. پروژه‌م هم یه سری داده‌ی جدید می‌خواد که اصلا معلوم نیست بتونم به موقع گیرشون بیارم یا نه. می‌بینی؟ تو همین مدت کوتاه همه چیز عوض شده. اما من دارم زندگی می‌کنم، کارایی که الان دارم می‌کنم، با کارایی که یه ماه پیش می‌کردم فرق خاصی نداره. کارام رو هم‌چنان دارم پیش می‌برم. رفتارم هنوز همون رفتاره. به همون اندازه می‌خندم و به همون اندازه هم حرف می‌زنم و تا برای کسی توضیح ندم، اصلا حتی نمی‌تونه حدس بزنه چیزی تو این یه ماه عوض شده. چون زندگی همینه. چون من زندگی رو همین‌جوری شناختم.

آره، دفعه‌ی بعد ‌که ببینمش همه‌ی اینا رو بهش میگم و بهش میگم که نباید این قدر در مقابل اتفاقات پیش‌بینی نشده حساس باشه. اما می‌دونید چیه؟ شاید دفعه‌ی بعدی وجود نداشته باشه. شاید دیگه نبینمش. شاید هیچ کدوم از اینا رو نگم بهش. چون زندگی همینه و قرار نیست چیزی دقیقا اون طور که ما پیش‌بینی می‌کنیم پیش بره.


+ بی‌ربط: پست بعدی در رابطه با ژنتیک خواهد بود.( این که اینجا می‌نویسم باعث میشه تنبلی رو بذارم کنار و برم این پست‌های ناقص رو تکمیل و منتشر کنم!) 

رویا

«...حالا که کنار شما نشسته‌ام و با شما حرف می‌زنم و به آینده فکر می‌کنم می‌ترسم. زیرا در آینده باز تنها می‌شوم. باز همان حرمان است و همان زندان و همان زندگی بی‌حاصل و جایی که من در بیداری در کنار شما این‌قدر شیرین‌کام بوده‌ام، دیگر به چه رویایی می‌توانم دل خوش کنم؟»


فئودور داستایوفسکی، شب‌های روشن، نشر ماهی

تحت درمان

از مرکز مشاوره‌ی دانشگاه زنگ زدن، و اولین سوالشون این بود که :" شما الان جایی تحت درمانی یا برات وقت بذاریم؟" 😐

گفتم:" بله، تحت درمانم"(این که سه ماه پیش زنگ زدم به مطب روانشناس و هنوز منتظرم بهم وقت بده رو "تحت درمان بودن" در نظر گرفتم)

گفتن:" ولی ما به هر حال برات وقت میذاریم."

گفتم :" ولی من یه جا دیگه تحت درمانم و همون کافیه!"

مساله‌ی پیاز!



اگر در این نیمه‌شب، از احوالات اینجانب جویا باشید، به شکل بالا، دغدغه‌ی پایین را دارم!

"حالا که تصمیم گرفتم فردا برای اولین بار خورش درست کنم، بالاخره با مساله‌ی پیاز چه کنم؟ بریزم تو غذا بعد خودم جدا کنم؟! مگه میشه؟! پیاز نریزم؟! نمیشه که! پیاز بریزم؟! دوست ندارم که! رنده کنم که دیده نشه! مگه دارم بچه گول می‌زنم؟! بزرگ بزرگ خورد کنم که راحت جدا بشه! غذا زشت میشه آخه! یه دست نمیشه! ..."

+ خوبیش اینه که از فردا ظهر به بعد برای سوالِ «تو که پیاز دوست نداری پس چه جوری آشپزی می‌کنی؟» جواب دارم!
++ صبح نوشت: کاشف به عمل اومد که گزینه‌ی رنده کردن نداریم، چون خانواده رنده رو با خودشون بردن😐 آخه کی رنده رو با خودش می‌بره؟!🤦🏻‍♀️

افتادگی آموز اگر طالب فیضی!*

افتادم عزیزان!

 آخرین درس دوره‌ی ارشدم رو افتادم و الان واقعا نمی‌دونم چه کار خاصی از دستم برمیاد. لذا نشستم دارم لبخند ملیح می‌زنم و رویاهایی که به بالا بودن معدلم بند بود، به صورت اسلوموشن داره از جلوی چشمم عبور می‌کنه:))

+ بله، نمره‌های درسی که ترم پیش داشتم رو امروز دادن. در حالی که مهلت حذف و اضافه هم هفته‌ی پیش تموم شده و من درسی برنداشتم، چون فکر می‌کردم پاس میشم و واحدام تموم شده:|


* یه کم به ما نمره بدین پاس شیم، فیض مال خودتون :|

چگونه آمار را به خاک و خون بکشیم؟

از اونجایی که دیگه بدجور فرو رفتم تو نقش معلمی و اینا، می‌خوام یکی از الگوریتم‌های جالب آمار و احتمالی رو بهتون معرفی کنم. این الگوریتم خیلی جاها به درد می‌خوره و واقعا چیز جالبیه و نتایج جالبی هم میده.
فرض کنید یه تعداد نقطه داریم که می‌خوایم دسته‌بندی‌شون کنیم.مثل نقاط این عکس:


همین‌جوری که به این تصویر نگاه کنید، می‌بینید که این نقطه‌ها احتمالا تو دو تا دسته قرار می‌گیرن. اما خب، ما اصولا وقتی با داده‌ها سر و کار داریم، باید فرض «چشم داشتن» و «نگاه کردن» رو بذاریم کنار و با روابط ریاضی به نتیجه برسیم.
حالا چی کار کنیم؟ فعلا بیاید فرض کنیم از غیب به ما الهام شده که تعداد این دسته‌ها دو تاست.(چون همون طور که گفتم، چشم نداریم و نمی‌دونیم دسته‌ها چند تاست!)

پس من چی؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سیر تا پیاز

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ناله:))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
. . . . . .
صفحه بعد
Designed By Erfan Powered by Bayan