- چهارشنبه ۹ مهر ۹۹
موقعیت: هال و آشپزخانه.
زمان: بین ۹ تا ۹ و نیم صبح.
خواهر دارد بخشی از یک کتاب درسی را در موبایلش تایپ میکند. برادر در حال صبحانه خوردن است و مادر در حال پاک کردن برنج. من هم آماده شدهام تا به دانشگاه بروم، اما نمیدانم چرا نمیروم و به جایش دارم در هال رژه میروم.
خواهر سرش را از توی کتاب بلند میکند و میگوید: یه نفر که پاش شکسته، اگه بخواد شلوار بپوشه، اول باید پای شکستهش رو بکنه تو پاچهی شلوار، بعد پای سالم. اما موقع درآوردن، برعکس. اول باید پای سالم رو دربیاره، بعد پای شکسته.
مامان: اینم درس خوندن میخواد آخه؟ خیلی معلومه که!
من: اصلا تو یه شلوار بدی دست یکی که پاش شکسته و بگی بپوش، فکر نمیکنه! به طور غریزی همین کارو انجام میده!
برادر: نارا! تو میدونی چرا کرکس سرش پر نداره؟
من: چون کلهش رو میکنه تو لاشه حیوونا. اگه پر داشتهباشه کثیفیها بیشتر میمونه رو کلهش و باعث بیماری میشه.
برادر رو به خواهر: دیدی نارا میدونست؟!
خواهر: خب من چه میدونم! گفتم شاید تغذیهش بده، موهاش ریخته!
* چون ۵ نفریم با پدر
- دوشنبه ۷ مهر ۹۹
این که یکی الان پاشه بیاد دم آزمایشگاه تحلیل دادهی دانشکده کامپیوتر و پیچگوشتی بخواد شاید عجیب باشه، اما از اون عجیبتر اینه که بعد از این که جواب نه قاطع من رو شنید و رفت بلند شدم یه دور تو آزمایشگاه زدم و صرفا از روی میزا ۸ تا پیچگوشتی در سایزها و مدلهای مختلف پیدا کردم:|
چه خبره اینجا خب؟:))
+ تازه فک کنم شبحی چیزی بود، چون بلافاصله رفتم بیرون ولی نتونستم پیداش کنم. یا فرشتهای از سمت خدا که بهمون یادآوری کنه تو این شرایط حداقل پیچگوشتی داریم و باید خدا رو شکر کنیم.
- چهارشنبه ۲ مهر ۹۹
اولین بار که یکی بهم گفت «نمیخوام تو رو از دست بدم» ، عصبانی شدم. تمام نفرتم از چشمام زد بیرون و با خودم فکر کردم «من مال تو نیستم که تو بخوای منو از دست بدی!». حتی فکر این که چی با خودش فکر کرده که چنین حرفی به من میزنه، باعث انزجارم میشد. ۱۸ ساله بودم. خیلی وقت بود میدونستم بهم علاقه داره و خیلی وقت بود میدونستم ازش متنفرم. اما فامیل بود، نمیشد ندیدش. گفتن به خانوادهم و برخورد احتمالی اونها هم معادل این بود که آبروش تو کل فامیل بره و من اینو نمیخواستم.
دومین بار که یکی بهم گفت نمیخوام تو رو از دست بدم ۲۰ سالم بود. قند تو دلم آب شد. منم نمیخواستم از دستش بدم. شرایط مسخره و عجیب و غریبی پیش اومده بود که هر دو فکر میکردیم همهچی تموم شده. که کاش همون موقع تموم میشد همه چی. اما جنگیدیم. اون موقع هم دیگه رو از دست ندادیم. یکی، دو سال بعد بود که کمکم از دست رفتیم و بعد از این که هیچی ازمون باقی نموند، نگاه کردیم و دیدیم خیلی وقته از ته خط گذشتیم. تمومش کردیم.
سومین بار که یکی بهم گفت نمیخوام تو رو از دست بدم، دو شب پیش بود. آخرای ۲۵ سالگی. شرایط عجیب و غریبی پیش اومده که اصلا بعید نیست همهچیز تموم بشه. اما نه خبری از نفرت هست، نه قندی تو دلم آب میشه. نه میخوام بهش بگم من مال تو نیستم که از دستم بدی، نه میخوام بجنگم. میدونم من مال اون نیستم که بخواد از دستم بده. میدونم نتیجهی جنگیدن هم لزوما پیروزی نیست، حتی اگه اولش این طور به نظر برسه. میخوام بشینم و تماشا کنم و ببینم تهش چی میشه؟ به قول خودش از دستم میده یا نه؟ به جای جنگیدن، ایمیل میزنم به استادها و کلاس میگیرم و مقاله میخونم و گزارش مینویسم و تلاش میکنم کارای روزمرهم رو انجام بدم. چون باید چند روز دیگه دفاع کنم از سمینارم. چون باید دیگه نتیجه بگیرم و پایاننامه بنویسم. چون حالا دیگه معدلم بالاست و توصیهنامههام رو هم جور کردم و باید به فکر خوندن زبان باشم کمکم. چون خیلی وقته که دیگه نمیخوام تنها نقشم تو این زندگی «هدفِ کسی بودن» باشه. چون من خودم هدف دارم.
- دوشنبه ۳۱ شهریور ۹۹
- پنجشنبه ۲۷ شهریور ۹۹
میدونی... من آدم کمتوقعی هستم. همین که ببینم ":))" هایی که آخر پیامهات میذاری، بعد از رد و بدل شدن چند تا پیام و یه کم دلقکبازی به ":)))" تبدیل شده، میفهمم که تونستم در حد خودم حالتو خوب کنم. همین میتونه کافی باشه گاهی.
***
آقای میم میخواست تشویقم کنه، یه آبنبات داد بهم. یه جورایی بهم برخورد. گفتم من که به خاطر آبنبات این کارو نکردم! گفت من بعضی وقتا به خاطر یه آبنبات زندگی میکنم!
از کجا معلوم؟ شاید بشه بعضی وقتا به خاطر یه ")" اضافه زندگی کرد.
+ آبنباته رو هنوز دارم. الان فک کنم شده ۸ سال!
- چهارشنبه ۲۶ شهریور ۹۹
«...کار خوبی میکنی که در مورد روابطت با خانواده کتاب میخونی. چیزایی که میگی هم کاملا درسته. اما یه چیزی رو بدون. کتابها میتونن بهت کمک کنن که مقصر رو پیدا کنی، اما بهت یاد نمیدن از کسی که مقصره، متنفر نباشی...»
- سه شنبه ۲۵ شهریور ۹۹
