ظهر زنگ زده، میگه : ازدواج کردهها! از شمال زن گرفته...
میگم میدونم.
میگه: خدا ذلیلش کنه که اینجوری تو رو ناراحت کرد. این قدر تو رو اذیت کرد.
***
بعدازظهر دوباره زنگ زده، میگه خدا ایشالا یه آدم خیلی خیلی خوب قسمت تو بکنه. ایشالا سمت هر کاری میری توش موفق باشی.
***
شب یه بار دیگه زنگ زده، میگه: من یه سوال دارم ازت. چرا به اون خواستگارت جواب منفی دادی؟
میگم خوب نبود.
میگه زشت بود؟
خندهم میگیره، گرچه واقعا زشت بود، ولی اگه بگم داستان میشه و فک میکنن دلیلم همین بوده فقط. میگم نه.
میگه ولی کاش تو زودتر از اون ازدواج میکردی.
میخندم. فکر میکنم چقدر دورم من از این فضاها.
دوباره یک عالمه دعا میکنه و قطع میکنه.
+ اما با اون دیوونهای که بعد از ۱۰ ماه این خبر رو به مادربزرگم رسونده کار دارم. اگه بفهمم کیه و پیداش کنم البته!
- شنبه ۱۹ بهمن ۹۸