ساعت ۴ و ربع صبح است و دقیقا ۴ ساعت از زمانی که شروع به بررسی کد تمرین بچهها کردم میگذرد. طی این ۴ ساعت، ۳ بار تا مرز سکته پیشروی کردهام. چون تمرین عملیای که برای بچهها آماده کردهبودم و فردا یا به عبارتی همین امروز باید برایشان آپلود میکردم،هیچ جوره کار نمیکرد و خطای نامعلومی داشت که خودم هم نمیتوانستم حلش کنم. از آن بدتر این که تا همین ۴ ساعت پیش فکر میکردم هیچ مشکلی ندارد و حالا صرفا دم آخر یک دور محض احتیاط چک میکنم! و خب فکر کنید اگر چک نمیکردم یا طی این ۴ ساعت نمیتوانستم مشکل را حل کنم، عجب آبروریزیای به پا میشد!
حالا هم دارم در یکی از سایتهای دانشگاه upload box کار میگذارم که تمرینشان را تحویل بدهند و همزمان به این فکر میکنم که تمرینهای آن یکی درس را هم باید تصحیح کنم و حالا هم باید بروم یک مقاله بخوانم که تا شب بتوانم ارائه بدهم و ضبط کنم و برای کلاس بفرستم، که ناگهان در همان سایت، چشمم میفتد به عنوان درس سومی که خیلی نامحسوس در همین دوران قرنطینه استادش یکهو زرنگ شده و دو تا کوییز آنلاین گرفته و حدس بزنید اینها را کی باید تصحیح کند؟ بله، من!
ساعت ۴ و ربع صبح است و من دارم با خودم فکر میکنم«دختر جان! نانت نبود، آبت نبود، دستیار ۳ تا استاد شدنت دیگر چه بود؟!»
- دوشنبه ۲۵ فروردين ۹۹