هر قدر آمدم بگویم «من فلانم و تو بهمان» و بعد او را به این نتیجه برسانم که خیلی هم به درد هم نمیخوریم، دیدم اصلا نمیتوانم راجع به خودم با قطعیت بگویم «من فلانم» و فقط میتوانم بگویم «من دوست دارم فلان باشم!» و یکی در درونم به من نهیب زد که:«خب کاری کن که بتوانی! خودت را جمع و جور کن دخترجان! همان چیزی بشو که دوست داری باشی!» و خب اگر جایی شنیدید که ثمرهی صحبت در مورد ازدواج، شد «شروع دوبارهی خواندن شاهنامه و گوش دادن به سخنرانیهای یک فیلسوف معاصر و کوک کردن سنتور و جدیتر خواندن آمار» خیلی تعجب نکنید؛ دلیلش را برایتان شرح دادم.
- يكشنبه ۱۸ خرداد ۹۹