مغزم خیلی شلوغتر از اون بود که تنهایی بتونم از پس مرتب کردنش بربیام و تصمیمی بگیرم. لازم بود با آدمی که شبیهش فکر میکردم و میفهمید چی میگم و میتونست راهنماییم کنه صحبت کنم.
ساعت از ۱۲ شب گذشتهبود که توی تلگرام براش نوشتم که باید باهاش حرف بزنم. ساعت هنوز یک نشدهبود که برای فردا صبح قرار گذاشتیم. خیلی شانسی جور شد در واقع. میگفت یکی از جلسههای کاریش کنسل شده و حالا میتونه به جاش من رو ببینه.
ساعت ۱۰ و نیم صبح نشستهبودم توی دفترش و به جای این که دقیقا بگم مرگم چیه، یهو زدم زیر خنده و گفتم:«خیلی خندهداره آخه!»
خیلی جدی بهم نگاه کرد و گفت:«ببین الهه! من از دیروز با ۱۰۰ نفر دعوا کردم و خیلی اعصابم خورده...» با خودم گفتم:«الان میگه اعصاب مسخرهبازیهای تو رو دیگه ندارم! یا بگو چته، یا پاشو برو که من به کارام برسم!» اما گفت:«اگه واقعا این قدر حرفات خندهداره، خب زودتر بگو که منم یه کم بخندم!»
و گفتم. تمام فروردین و اردیبهشت و خرداد رو گفتم و با هم خندیدیم و جوابهایی که امیدوار بودم بگیرم رو گرفتم و وقتی اومدم بیرون، اوضاع واقعا عوض شدهبود. بعدش؟ بعدش توی گرمترین ساعتهای روز، ۵ و نیم کیلومتر تا خونه پیاده برگشتم و توی مسیر ۵ جلد کتاب و یه پاککن ۱۵ تومنی خریدم و جنازهوار رسیدم خونه و سه ساعت تمام خوابیدم!
+ به نام مذهب شخصیت آدم رو یه جوری نبرید زیر سوال که لازم باشه بره با یکی دیگه حرف بزنه تا حالش خوب بشه.
+ کتابها رو برا خودم نخریدم، ولی پاککن رو چرا. ۱۵ تومن آخه؟!😐
- جمعه ۳۰ خرداد ۹۹