خالهجون الان یه هفتهس که تو بیمارستان بستریه. به خاطر سرفه و سرماخوردگی رفته دکتر و از روی اسکن ریه بهش گفتن که کرونا داره و بعد هم با وجود این که حالش وخیم نبوده، بستریش کردن. توی این یه هفته فکرم دائم درگیر این بود که اگه خدانکرده، توی بیمارستان و به خاطر محیط آلودهی اونجا، شرایطش بدتر بشه چی؟ چرا دکتر بهش نگفته خونه باش؟
توی این یه هفته همهمون پیگیر حالش بودیم. یه روزایی حرف زدن براش سخت میشد و به سرفه میفتاد. برا همین بیشتر توی واتسپ باهاش چت میکردیم. یکی احوالش رو توی گروه خانوادگی میپرسید، بعد که جواب میداد:«خوبم» یا «بهترم» ، به تعداد اعضای گروه، «خدا رو شکر، ایشالا زودتر برگردی خونه» زیر اون پیام ردیف میشد. بعضی وقتا هم مینوشت که مثلا «دیشب حالم خیلی بد بود، اما الان خوبم» و باز «خدا رو شکر» ها زیر پیامش ردیف میشد.
من اما خیلی اهل تو گروه حرف زدن نبودم. به خودش پیام میدادم. میگفت هنوز جواب آزمایش نیومده و توی نسخهها و پرونده، مینویسن «مشکوک به کرونا». با خودم فکر میکردم خب حالا که بستری شده و یه روزایی هم واقعا حالش خوب نبوده و کاملا علائم کرونا رو داشته، چه فرقی میکنه بیماری اسمش چی باشه؟ اما چیزی نمیگفتم. بعد فکر میکردم شاید اصلا اسم کرونا باعث بشه روحیهش خراب بشه و همون بهتر که هنوز جواب آزمایشی در کار نیست. وقتی نوشت :«اگه کس دیگهای از خانواده گرفته باشه، خودم رو نمیبخشم» دیدم که درست فکر میکردم همین نگرانی میتونه حالش رو بد کنه. براش نوشتم:«الان وقت این فکرا نیست خاله جون. الان فقط باید مراقب خودتون باشید.»
این یه هفته همینجوری گذشت تا این که امروز صبح بالاخره جواب آزمایش اومد. منفی بود. گروه خانوادگی تو واتسپ پر شد از اموجیهای گل و رقص و ... و تعداد خدا رو شکرها و دعاها شد ۲،۳ برابر.
باز این فکر تو سرم میچرخید که مگه این بنده خدا چند شب پیش تو گروه ننوشت تنگی نفس خیلی شدید داشته و دکتر براش آمپول نمیدونم چیچی تجویز کرده؟ واقعا چه فرقی میکنه دلیل این تنگی نفس و یه هفته بستری شدن تو بیمارستان چی بوده؟ تازه اسکن ریه خودش خیلی دلیل موجهیه اصلا و میدونید بلافاصله چی اومد تو ذهنم؟ این که نتیجهی آزمایشها عمدا با یکی دو روز تاخیر اعلام شده (گفتهبودن دوشنبه میاد ولی امروز اومد) و تو این فاصله همین که دیدن حال خالهجون رو به بهبودیه، گفتن نتیجهت منفی شده. در راستای پایین نگه داشتن آمار ابتلا و اینا!
بعدش قیافهی خانم قاف اومد جلوی چشمم که بعد از نسبت دادن چند تا ویژگی خوب به من ، گفت:«ولی الهه! تو واقعا بدبینی!»
+ حالا این مریضیه هر چی که بود، همین که الان اوضاع خوبه و تو بیمارستان اتفاق بدتری نیفتاده و نتیجهی منفی (واقعی یا الکی:دی) هم این قدر به قامیل ما روحیه داده که همهشون مشغول قر دادن تو گروه هستن، خدا رو شکر! انشاالله که ریشهکن بشه این بیماری و آخر داستان همهی مشکوک ها هم حال خوب باشه:)
- سه شنبه ۳ تیر ۹۹