کرونا که آمد و عزیزانی رفتند، چندین و چند مطلب خواندم راجع به این که درد رفتن عزیز هست و درد این که خانوادهها نمیتوانند عزاداری کنند و همدردی دریافت کنند هم هست و این غم اگر بماند و تهنشین شود، چهها که نمیکند.
یاد غمهای تهنشین شدهمان افتادم. غمهایی که نتوانستیم درست و حسابی برایشان عزاداری کنیم. غم پشت غم از سالها پیش. غمهای کهنه و غمهای تازه که حتی بروز دادنشان هم عدهای را ناراحت و عصبانی میکند چون با "ارزش"هایشان سازگار نیست. چون "جان هموطنان" هیچ وقت از این ارزشها نبوده و برعکس، همیشه چیزی بوده که باید در راه این ارزشها فدا شود.
میدانید؟ گاهی ناخودآگاه دلم یک مراسم ختم میخواهد. تنها جایی که میتوانی یک گوشه بنشینی، بلندبلند گریه کنی و لازم نیست برای کسی توضیح بدهی که چرا. تازه همدرد هم داری. همدردهایی که میتوانند با خیال راحت با تو همدردی کنند. بدون ترس، بدون نگرانی. مراسم ختمی برای همهی این غمها. غمهای کهنه، غمهای تازه، غمهای فردا و فرداها... بعد وحشت میکنم از این آرزو. از این که دلم یک مراسم ختم میخواهد!
* عنوان از آهنگ ایران اثر چارتار
- چهارشنبه ۲۵ تیر ۹۹