نمیدونم. ته تهش اینه که واقعا نمیدونم. داستان عجیبیه خب آخه. وقتی داری برا یه امتحان میخونی، یا یه پروژهی کاری رو شروع میکنی، ممکنه موفق بشی و ممکن هم هست نشی. اما چیزی که مهمه اینه که معمولا یه تایم تخمینی برا فهمیدن نتیجه داری. یعنی مثلا میدونی که استاد نهایتا تا ۲ ماه دیگه نمرهها رو وارد میکنه. یا پروژهی کاریت به مرور بهت میفهمونه که همچنان برام وقت بذار، یا کلا وقت نذار و بسه و من قرار نیست به نتیجه برسم.
اما یه سری کارا این جوری نیست. مثلا ازدواج. وقتی میری و شروع میکنی با یکی آشنا بشی، هیچ جوره نمیدونی کی قراره نتیجهی نهایی مشخص بشه. نمیدونی چقدر دیگه باید تلاش کنی، نمیدونی با چند نفر دیگه قراره حرف بزنی تا به نتیجه برسی. اصلا قراره به نتیجه برسی یا نه؟ و با هر کدوم از اون افراد اگه به نتیجه برسی، کل آیندهت جور دیگهای رقم میخوره. حتی نمیدونی نهایتا نتیجهای که میگیری کاملا قطعیه یا قراره یه روزی، یه جایی تصمیم بگیری همه چیو تموم کنی و برگردی به دوران مجردیت. یعنی این پروسه اون قدر سخت و عجیب غریبه و احتمال به نتیجه رسیدنش کمه که که حتی گاهی برمیگردی به عقب و با خودت میگی یعنی چطور شد که این طور شد؟!
+ سختیهای هر کار گاهی واقعا ربطی به درجهی سختی خود اون کار نداره. سختی اصلی مال طول دوران بلاتکلیفیه.
+ یه چیز بیربط: دیروز از صبح که بیدار شدم هی داشتم فکر میکردم که امروز دوشنبهس و من یه کاری دارم. ولی هر چی فکر کردم یادم نیفتاد. طی روز چند بار این فکر اومد تو ذهنم و هیچی یادم نیفتاد. ساعت ۹ و ۵۶ دقیقهی شب یهو یادم افتاد که عه! من دوشنبهها ساعت ۱۰ شب جلسه دارم! هولهولکی گروه رو باز کردم ببینم بهم نگفتن چیزی ارائه بده و اینا، که دیدم نوشتن امروز جلسه کنسله. درسته که از کنسل شدن جلسه در لحظه خیلی خوشحال شدم، ولی خوشحالی اصلیم از این بود که: «حالا که قرار بوده تشکیل نشه، چه خوب که از صبح اصلا یادم هم نبود. وگرنه حداقل تا عصر الکی استرس میکشیدم!»
- سه شنبه ۲۷ شهریور ۰۳