دوران بلاتکلیفی :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

دوران بلاتکلیفی

نمی‌دونم. ته تهش اینه که واقعا نمی‌دونم. داستان عجیبیه خب آخه. وقتی داری برا یه امتحان می‌خونی، یا یه پروژه‌ی کاری رو شروع می‌کنی، ممکنه موفق بشی و ممکن هم هست نشی. اما چیزی که مهمه اینه که معمولا یه تایم تخمینی برا فهمیدن نتیجه داری. یعنی مثلا می‌دونی که استاد نهایتا تا ۲ ماه دیگه نمره‌ها رو وارد می‌کنه. یا پروژه‌ی کاریت به مرور بهت می‌فهمونه که همچنان برام وقت بذار، یا کلا وقت نذار و بسه و من قرار نیست به نتیجه برسم.
اما یه سری کارا این جوری نیست. مثلا ازدواج. وقتی میری و شروع می‌کنی با یکی آشنا بشی، هیچ جوره نمی‌دونی کی قراره نتیجه‌ی نهایی مشخص بشه. نمی‌دونی چقدر دیگه باید تلاش کنی، نمی‌دونی با چند نفر دیگه قراره حرف بزنی تا به نتیجه برسی. اصلا قراره به نتیجه برسی یا نه؟ و با هر کدوم از اون افراد اگه به نتیجه برسی، کل آینده‌ت جور دیگه‌ای رقم می‌خوره. حتی نمی‌دونی نهایتا نتیجه‌ای که می‌گیری کاملا قطعیه یا قراره یه روزی، یه جایی تصمیم بگیری همه چیو تموم کنی و برگردی به دوران مجردیت. یعنی این پروسه اون قدر سخت و عجیب غریبه و احتمال به نتیجه رسیدنش کمه که که حتی گاهی برمی‌گردی به عقب و با خودت میگی یعنی چطور شد که این طور شد؟!

+ سختی‌های هر کار گاهی واقعا ربطی به درجه‌ی سختی خود اون کار نداره. سختی اصلی مال طول دوران بلاتکلیفیه.

+ یه چیز بی‌ربط: دیروز از صبح که بیدار شدم هی داشتم فکر می‌کردم که امروز دوشنبه‌س و من یه کاری دارم. ولی هر چی فکر کردم یادم نیفتاد. طی روز چند بار این فکر اومد تو ذهنم و هیچی یادم نیفتاد. ساعت ۹ و ۵۶ دقیقه‌ی شب یهو یادم افتاد که عه! من دوشنبه‌ها ساعت ۱۰ شب جلسه دارم! هول‌هولکی گروه رو باز کردم ببینم بهم نگفتن چیزی ارائه بده و اینا، که دیدم نوشتن امروز جلسه کنسله. درسته که از کنسل شدن جلسه در لحظه خیلی خوشحال شدم، ولی خوشحالی اصلیم از این بود که: «حالا که قرار بوده تشکیل نشه، چه خوب که از صبح اصلا یادم هم نبود. وگرنه حداقل تا عصر الکی استرس می‌کشیدم!»
استیص‍ ‍آل
۲۷ شهریور ۱۶:۵۹

ازدواج خیلی مقوله پیچیده و (وحشتناکیه)

من اینطوری بودم که خدایا چشمامو میبندم، هر طرف خواستی منو ببر.

خیلی منطقی نبود ولی کار دیگه ای هم نمیتونستم کنم.. هر حساب کتابی میکردم بی پایه بود..

 

ایشالا بلا تکلیفیت کوتاه تر بشه و خیلی خوب بگذره

پاسخ :

آره، ازدواج چیز عجیبیه. و درسته که هی میگن بررسی کن، فکر کن، سخت بگیر، سخت نگیر و ... ولی تهش واقعا قسمت و خواست خداست.


ممنونم:)
آشنای غریب
۲۷ شهریور ۲۲:۳۵

قدیما وقتی سرما میخوردیم، میومدیم وبلاگ و می‌گفتیم: سرماخوردگی خر است.

اما این‌روزها باید با خط درشت بنویسیم: بلاتکلیفی خیلی خر است. امضا یک بلاتکلیفی که مثل خر در گِل فرو رفته.

 

 

امیدوارم که زودی از بلاتکلیفی دربیای 

پاسخ :

دور از جون البته:))

ممنونم، به همچنین :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan