امروز هیچ کاری نکردم. در هیچ راستایی هیچ قدمی برنداشتم. حتی یه دونه. محمود گفت اشکال نداره، امروز رو استراحت کردی، ولی جواب من بدون لحظهای وقفه این بود که نه، حتی استراحت هم نکردم. چون مدام ذهنم درگیر کارام بود.
دلم لک زده برا یه «بعد از امتحان». از اون بعدازظهرهایی که دو روز قبلش فقط داشتی درس میخوندی و صبحش امتحانه رو دادی و حالا با خیال راحت میتونی تا شب خیابونا رو متر کنی. دلم هوای آذر ماه رو میخواد. لباس زمستونی، شال گردن رنگی، زمین خیس... از کجا معلوم شد؟ شاید آذرماه امسال، همون «بعد از امتحان»ای باشه که دلم میخواد. اون وقت دیگه بند نمیشم یه جا. راه میفتم تو خیابون و راه میرم و راه میرم و راه میرم و خیال میبافم...
+ داشتم فکر میکردم یه روزی تصمیم گرفتم یه جای عمومیتر بنویسم که یاد بگیرم باید یه چیزایی رو هم بروز بدم. ولی الان که نیاز به آرامش دارم، باز پناه آوردم به همین گوشهی دنج همیشگی. نکنه تمام این مدت الکی داشتم به خودم فشار میاوردم؟
- پنجشنبه ۲۹ شهریور ۰۳