دیشب تا صبح بیدار موندم و تا حدودی دیروز رو جبران کردم. بالاخره همهی اون تبها بسته شد. دوست داشتم یه روزه تموم بشه، ولی دو روز طول کشید. البته اشکال نداره. حالا باید دو تا مقاله بخونم و نمیدونم مقاله خوندن دیگه استرسش چیه؟ البته همیشه همینه، وقتی کار میرسه به اونجایی که «بگردیم ببینیم برا این مسئلهمون راهکاری پیدا میکنیم یا نه؟» من از ترس «یا نه» قفل میکنم و خیلی طول میکشه تا برم سراغ بخش «بگردیم»ش.
ساعت ۵ و نیم صبح خوابیدم و حالا دو ساعته که بیدارم، ولی دست و دلم انگار به کار نمیره. یه ترکیبیم از استرس و منگی. دقت کردم روزایی که به محض بیدار شدن میرم تو تلگرام و اینستا، بازدهیم خیلی کمتره. این دو تا انگار یه چاه عمیقن که صبح به صبح خودمو میندازم توشون و خیلی سخت ازشون میام بیرون. ولی روزایی که اولش سراغ اینا نمیرم، دیگه بعدش هم نمیرم و بازدهی میره بالاتر. امروز هم با فکر «حالا خیلی خوابآلودم، بذار یه ذره اینا رو چک کنم تا خوابم بپره» رفتم سراغشون و تادا! حالا ۲ ساعت گذشته. درسته تو این فاصله یه سری کارای دیگه هم انجام دادم، ولی بازم.
+ بیربط: بعضی وقتا یه تجربههایی داری که میتونه به بقیه کمک کنه. اما وقتی میگی و میبینی طرف دوست داره به روش خودش عمل کنه، دیگه باید دست بکشی.ممکنه اون آدم کلی وقت از دست بده و نهایت به حرف تو برسه و این اتفاق برای من دو تا سختی داره: اولیش این که سخته نگاه کنی داره کند حرکت میکنه یا حتی اشتباه میکنه، دومیش هم اینه که اگه به همون جایی که تو میگفتی رسید خودتو بابت بیشتر اصرار نکردن سرزنش نکنی.
- پنجشنبه ۲۹ شهریور ۰۳