کیمیا نامی امروز زنگ زد بهم. یعنی من که نمیشناختمش. ولی وقتی دیدم گوشیم داره زنگ میخوره با وجود این که شماره آشنا نبود برداشتمش. سلام داد و پرسید «خانمِ الهه؟» همون ترکیبی که دوستش ندارم. گفتم خودم هستم. گفت همسرت حضوری به همسرم گفته ازت یه چیزی بپرسم و جوابت رو بهش برسونم. من امروز باهاش حرف زدم. گفته اگه میخوای، هماهنگ کنه زودتر بری پیشش. اگه نه، خودش طی یکی دو روز آینده برگرده.
گفتم من بعید میدونم بتونم به این زودی برم. بهش بگید نگران ما نباشه. هم من خوبم، هم پدر و مادرش. بگید این سمتا شلوغ نشده. بگید برنامهمون همونی باشه که قبلا بود. اگه اینجا کار ضروری نداره، نیاد. ما همه خوبیم.
بعد هم تشکر کردم و قطع کردم. تماس غیرمنتظرهای بود. میتونستم بگم بهش بگید همینا رو به بابام هم بگه، چون ارتباطمون با اون هم قطع شده، ولی بعد فکر کردم خودش میفهمه دیگه. بعد با خودم گفتم الان اون قدر نگران ما هست که به حرف من اهمیت چندانی نده و الکی بخواد بیاد. دوباره زنگ زدم به کیمیا. اول پرسیدم هنوز که با همسرت حرف نزدی؟ گفت نه، فردا حرف میزنم. هر چیزی یادت افتاد تا امشب بگو. گفتم فقط یه چیزی رو لطفا بهش بگین حتما. بهش بگید با «فلانی» مشورت کردم و این حرفا رو زدم. خودش متوجه منظورم میشه.
بعد دوباره قطع کردم و گفتم ای بابا! بازم یادم رفت تاکید کنم به بابام هم خبر بده. اما دیگه زنگ نزدم.
توی کتاب فرار از اردوگاه شمارهی ۱۴، از زبون یه نفر که از کرهی شمالی فرار کردهبود، نوشتهبودن که اونجا این طوری نیست که اگه از مرز خارج بشی دیگه راحت باشی. تا ۳ نسل قبل و بعدت رو میبرن اردوگاه و زندانی میکنن. فکر کردم چه شباهتی. ما هم اینجا زندانی شدیم. همگی با هم.
- شنبه ۲۱ دی ۰۴