صبح با تماس آقای شین، دوست بابام بیدار شدم. پرسید خبری داری ازش؟ گفتم نه. گفت خانم منم سوئده، ارتباطی ندارم باهاش. گفتم ببینم اگه راهی هست، منم یه پیغامی برسونم.
یه کم بعد زنگ زدم به آقای ر، دوست محمود. میدونستم تو این شرایط اگه راهی برای ارتباط باشه، اون باید بدونه. اونم گفت راهی ندارم. بعد زنگ زدم به آقای ن، همکار بابام. گفتم تو میتونی ارتباط بگیری؟ گفت نه، منم ارتباطم با دخترم قطعه، نتونستم راهی پیدا کنم، ولی اگه خبری شد میگم بهتون.
به کم بعد آقای ر زنگ زد. گفت وصلم. گفتم فقط بهشون بگو ما خوبیم. به محمود بگو به بابام بگه که به خانم شین بگه آقای شین هم خوبه. و چند تا مورد دیگه. خودمون موقع ردیف کردن این زنجیرههای طولانی اسامی خندهمون میگرفت، ولی چاره چی بود؟ حالا که روزنهای بود باید، باید نور رو به همه میرسوندیم.
لیست تماسهام رو نگاه میکنم. شاید ۱۰ تا تماس با آقای ر، این وسط چند تا تماس با مامانم، مامان محمود، آقای ن، آقای شین و… شاید تعداد تماسهای امروزم از کل تماسهای یک سال گذشتهم بیشتر باشه.
- يكشنبه ۲۲ دی ۰۴