فرهاد و مریلا :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

فرهاد و مریلا

زندگیم عملا مختل شده. قبل از این که از اینترنت محروم بشیم، داشتم دنبال دو سری دیتا می‌گشتم و برنامه‌م این بود که نهایت تا شنبه‌ای که گذشت دیتاها رو انتخاب کنم و بعدش برم سراغ مراحل بعدی. یه کارگاه هم داشتیم برگزار می‌کردیم که به خاطرش هفته‌ای چند تا جلسه‌ی آنلاین داشتیم. اون جلسات هم تعطیل شدن فعلا. نه خبری از شرکت‌کننده‌ها دارم، نه خبری از سایر برگزارکننده‌های کارگاه. حتی نمی‌دونم این پنج‌شنبه به روال هر هفته کارگاه برگزار میشه یا نه. درسته گزینه‌ی تماس تلفنی وجود داره و منم شماره‌ی مسئول اصلی رو دارم، ولی خیلی هم مایل نیستم تماس بگیرم، چون تو شرایط عادی هم وقتی بهش زنگ می‌زنم حداقل نیم ساعت حرف می‌زنه، چه برسه به الان که لابد اونم مثل من بی‌کاره.
این روزا مدام دارم فیلم می‌بینم. جمعه ظهر که هنوز ۲۴ ساعت از قطعی اینترنت نگذشته‌بود، گفتم کاش حداقل فیلیمو و فیلم‌نت رو میذاشتن برا مردم بمونه. چند دقیقه بعد تستش کردم و دیدم برخلاف چند ساعت قبل بالا میاد. خیلی فیلما دیدم از اون روز. یه سایت ایرانی هم بود که قبل از این اوضاع ازش یه دوره‌ی ۳ ماهه برا آموزش زبان خریده‌بودم. واقعا خدا رو شکر که ایرانیه و باز میشه. این سایته حداقل بهم حس اینو میده که دارم یه کار مفید می‌کنم و یه وجهی از زندگی قبل از قطعی ابنترنت رو ادامه میدم. یه فصل هم از کتابی که مدت‌ها بود توش گیر کرده‌بودم خوندم.
گوشیم زیاد زنگ می‌خوره. زیاد میرم به مامانم اینا سر می‌زنم. تو یه ساختمونیم ولی هیچ وقت به اندازه‌ی این چند روز مدام در حال رفت و آمد به خونه‌شون نبودم. شنبه باشگاه هم تعطیل شد، ولی دیروز رفتم. امروز هم می‌خوام به جبران شنبه برم.
دیروز ظهر یکی از دوستام بهم زنگ زد. یه دوست قدیمی که شاید ۲ سال بود با هم حرف نزده‌بودیم. گفتم خوبی؟ گفت نه. اول گفت بیا پیشم، ولی بعد که دید نمی‌تونم و لوکیشن ندارم گفت نمی‌خواد بیای. هی گفت حالم بده. گریه کرد. گفتم تو پاشو بیا خونه‌ی من، گفت نه، می‌خوام تنها باشم. نگرانش شدم. گفتم خب این جوری که نمیشه، من نگرانتم. گفت نباش، دارم میرم بیرون. تا شب یکی دو بار دیگه بهش زنگ زدم که مطمئن بشم بهتره. امروز خبر ندارم ازش هنوز. اون حداقل کارش برقراره. یه جورایی مجبوره یه تایمی رو از خونه بزنه بیرون. من چی؟ حتی ارتباطم با شوهرم هم قطع شده. باشگاه رو هم اگه نرم دیگه هیچی. می‌مونه فقط فرهاد اصلانی و مریلا زارعی و ۴ تا بازیگر دیگه که روزی ۲،۳ ساعت دارم می‌بینم‌شون.
عبدالعظیم شرونی
۲۴ دی ۱۱:۲۳

شاید یه روزی یکی یه کتاب نوشت با عنوان "اینترنت که رفت ، خانواده ام را دیدم"

پاسخ :

عنوان جالبیه.
آشنای غریب
۲۴ دی ۱۲:۲۱

فکر کردم عنوان نام یه داستان عاشقانه‌ست ، مثلا فرهاد به شیرین نرسید و به مریلا رسیده. D: 

 

فکرم موند پیش دوستت، و بعدش خودتون، اونجا که نوشتی حداقل اون به خاطر کارش میره بیرون و یه تایمی از روز رو مشغوله. 

 

و اینکه این حس به درد نخوردن در این روزها خیلی کسل کننده‌ست.

آدم دوست داره مفید واقع بشه‌.

پاسخ :

درست میشه ایشالا به زودی.
آبی ترین نارنجی
۲۶ دی ۲۳:۵۱

خوشحالم اینجا برای ما نوشتی.

من هم توی این وضعیت اخر بهمن امتحان جامع دارم که معلوم نیست برگزار میشه اصلا یا نه. با چهارتا کتابی که از قبل دانلود داشتم دارم به زور سر میکنم تا ببینم چی میشه. واقعا وضعیت همه ناجالب. 

پاسخ :

ممنونم:)
این مدل بلاتکلیفی هم خیلی آدم رو اذیت می‌کنه. انشاالله امتحان‌تون رو در نهایت خوب بدین.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan