راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

نظر شما در مورد سایه چیست؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تمایل به نبودن

اسم خاصی دارد؟

+ مدتی‌است که بزرگترین آرزویم شده.
+ مرگ نه ها... فقط برای مدتی، نبودن.

لبخندِ پگاه

یادم نیست دقیقا کی بود. با نیکناز تو ایستگاه مترو قرار گذاشته‌بودیم که بریم مراسم چهلم بابای جهان. تو راه داشت از یکی از استادهاش نقل قول می‌کرد و می‌گفت: یه زمانی هست، هر خبر مرگی که می‌شنوید مال پدربزرگ یا مادربزرگ دوستاتونه. اون موقع هنوز بچه‌اید. یه وقت هست دیگه کم‌کم خبر می‌رسه مامان یا بابای دوست‌تون فوت کرد. اون موقع می‌فهمید که یه کم بزرگ شدید. بعد باز زمان می‌گذره و این بار می‌شنوید فلان دوست‌تون، فلان هم‌کلاسی‌تون، خودش فوت کرد. اون موقع دیگه معلومه پیر شدید و کم‌کم باید خودتون هم آماده بشید برای رفتن.

بعد ادامه داد: توی این چند وقت اون قدر خبر فوت پدر دوستام رو شنیدم که دیگه مطمئنم بزرگ شدم.

***

شنبه حانیه پیام داد: می‌تونی فردا عکس پگاه رو پرینت بگیری بدی به شورای دانشکده؟ نوشتم آره. یه کم بعد نوشت: اگه هنوز پرینت نگرفتی دیگه نگیر. الهام پرینت می‌گیره.

یکشنبه بعدازظهر وارد لابی دانشکده شدم و چشمم به عکسی افتاد که اول قرار بود من پرینت بگیرم. کنار دو تا شمع سیاه و یه بسته شکلات. روی همون میزی که چند ماه پیش عکس پونه و آرش و دو نفر دیگه روش بود و قبل‌ترش هم عکس‌های دیگه از آدم‌هایی که هیچ کدوم نه مادر بودن، نه مادربزرگ، نه پدر بودن، نه پدربزرگ. خیره شدم به لبخند پگاه توی قاب عکس و فکر کردم: یعنی این قدر زود پیر شدیم؟


+ یک صلوات یا فاتحه شاید ...

من فکر می‌کردم خودم خیلی لفظِ قلمم :|

نگید: «بیا بیشتر صحبت کنیم و بیشتر با هم آشنا بشیم.»

بگید: «اگر شما هم موافق باشید می‌تونیم دامنه این آشنایی رو گسترش بدیم.»


+ من هیچ، من نگاه:|

گُوِه یا قاچ!*

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

هیچی دیگه...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

آه خواهم کشید.

آخرین گفت‌و‌گو در لیست گفت‌و‌گوهای تلگرامم برای توست. تاریخش برمی‌گردد به حدود ۴ سال و نیم  پیش. یعنی چند ماه قبل از این که ...
حساب تلگرامت پاک نشده. نمی‌دانم حساب دست چه‌کسی است و چه کسی این کار را می‌کند. اما عوض شدن گاه‌به گاه عکس تلگرامت این روزها یکی از دل‌خوشی‌های من شده. شاید با دیدن این عکس‌ها برای لحظاتی تصور می‌کنم که همه چیز مثل سابق است. مثل چند سال پیش.
مثلا همین حالا که هوا هم گرم است و وقت سفر، تو در مقبره‌ای آشنا که حدس می‌زنم مقبره‌ی خیام باشد، ایستاده‌ای. با همان تیپ ساده و قد بلند و موهای جوگندمی فرفری که هنوز هستند و مجبور نشده‌ای به خاطر شیمی‌درمانی و پرتودرمانی و هزار تا «فلان‌درمانی» دیگر، از ته آن‌ها را بزنی.
اما می‌دانی؟ هر وقت لیست گفت‌و‌گوها را تا آخر نگاه می‌کنم و به عکس تو و حسابی که هنوز هم تازه آن را دیده‌ای می‌رسم و قبل از باز کردن عکست، آخرین پیام‌هایی که برایم فرستادی را می‌بینم، از عمق وجودم و با حسرت، آه می‌کشم.
تو سلام کرده‌ای و حالم را پرسیده‌ای و برایم آرزوی موفقیت کرده‌ای و نوشته‌ای که موجب افتخارت هستم و آخرین کلمه‌ات هم «خدانگهدار» است. من اما پیامت را دیده‌ام و  احتمالا همان موقع هم مثل حالا بغض گلویم را گرفته، اما جواب نداده‌ام.
بله. منِ احمق، پیامت را، آخرین پیامت را، دیده‌ام و با خودم و با تو که همه‌ی دنیا می‌دانستند چقدر برایم عزیز بودی، لج کرده‌ام و جواب نداده‌ام.
می‌دانی عموجان؟ ۴ سال که هیچ، ۴۰ سال هم اگر بگذرد، من هر وقت آن پیام را ببینم، آه خواهم کشید. برای لحظاتی تصور خواهم کرد که پیام جدیدی از طرف تو برایم آمده و می‌توانم جواب بدهم و بعد... از عمق وجودم آه خواهم کشید.

مقاومت با تمام قوا (آپدیت شده)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

کشتی کج۲

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تو بگو که همین فردا چه به جز غم ما دارد؟ *

کرونا که آمد و عزیزانی رفتند، چندین و چند مطلب خواندم راجع به این که درد رفتن عزیز هست و درد این که خانواده‌ها نمی‌توانند عزاداری کنند و هم‌دردی دریافت کنند هم هست و این غم اگر بماند و ته‌نشین شود، چه‌ها که نمی‌کند.
یاد غم‌های ته‌نشین شده‌مان افتادم. غم‌هایی که نتوانستیم درست و حسابی برایشان عزاداری کنیم. غم پشت غم از سال‌ها پیش. غم‌های کهنه و غم‌های تازه که حتی بروز دادن‌شان هم عده‌ای را ناراحت و عصبانی می‌کند چون با "ارزش"هایشان سازگار نیست. چون "جان هم‌وطنان" هیچ وقت از این ارزش‌‌ها نبوده و برعکس، همیشه چیزی بوده که باید در راه این ارزش‌ها فدا شود.
می‌دانید؟ گاهی ناخودآگاه دلم یک مراسم ختم می‌خواهد. تنها جایی که می‌توانی یک گوشه بنشینی، بلندبلند گریه کنی و لازم نیست برای کسی توضیح بدهی که چرا. تازه هم‌درد هم داری. هم‌دردهایی که می‌توانند با خیال راحت با تو هم‌دردی کنند. بدون ترس، بدون نگرانی. مراسم ختمی برای همه‌ی این غم‌ها. غم‌های کهنه، غم‌های تازه، غم‌های فردا و فرداها... بعد وحشت می‌کنم از این آرزو. از این که دلم یک مراسم ختم می‌خواهد!

* عنوان از آهنگ ایران اثر چارتار
. . . . . .
صفحه بعد
Designed By Erfan Powered by Bayan