راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

به نام عشق، سلامی به جمع یاران کن!*

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تمدید

یکی از دانشجوهای سال پایینی پیام داده، میگه: به ما فرصت بیشتری بدید، این تمرین رو بزنیم.
میگم: از قبل از عید براش وقت داشتید. 
میگه: خب تمرین‌های دیگه هم داشتیم آخه.
میگم: خب تمرینای دیگه‌تون تا جایی که من می‌دونم با این تداخل نداشته اصلا (در جریان تمریناشون هستم کاملا :دی)، ولی برای تمدید باید به استاد ایمیل بزنید و ایشون موافقت کنن، نه من.
میگه: تمرینی که دادی سخته.
میگم: نیست واقعا.
میگه: تو بخش اول سوال، کد من بهینه نیست، رم پر شد.
میگم: من تو صورت سوال اسم یه برنامه گفتم که باید از اون استفاده کنید. اصلا لازم نیست برای اون بخش خودتون کد بزنید.
میگه: خب چند روز وقت بده با این برنامه آشنا بشیم.
میگم: اون که کار نیم ساعته! شما اسم برنامه رو سرچ کنید، یه دستور استفاده ازش میاد که دو خط بیشتر نیست. بعد هم از روز اول تو صورت سوال اسمش رو گفتم. به ما اصلا اینم نگفته‌بودن. باید خودمون پیداش می‌کردیم.
میگه: اجازه بدید بیشتر رو این تمرین زمان بذاریم.
میگم: من مشکلی ندارم آخه. باید استاد موافقت کنن.
میگه: نه خب، شما موافقت کنید.
میگم: مگه امروز به استاد ایمیل نزدید؟ صبر کنید جواب بدن دیگه!
میگه: متشکرم. و میره.

+ ملت واقعا فشار اومده بهشون تو قرنطینه.
+ حالا تازه این یکی‌شون بود. بازم هستن:)))
+ تازه خبر ندارن من با یه اکانت فیک تو گروه دوره‌شون هم هستم [خنده‌ی شیطانی]

مثل دنی تو بچه‌های کوه آلپ مثلا!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

حالا ناهار فردا رو چی کار کنیم؟!

یه جوری این مدت همه نوع غذایی رو خوردیم و امکان سفارش دادن غذا از بیرون رو هم نداریم که تصمیم گرفتیم فردا دسته‌جمعی روزه بگیریم تا مشکلِ «برا ناهار چی درست کنم؟»ِ مامان حل بشه! :دی

سیندرلا

آهنگ که از تلوزیون پخش میشه، بلند میشه دمپایی‌هاش رو پاش می‌کنه، چند ثانیه می‌رقصه، بعد یکی از دمپایی‌هاش رو همون وسط درمباره و با یه دمپایی از صحنه(!) خارج میشه. چند دقیقه بعد، میره دمپایی رو برمی‌داره و اول سعی می‌کنه اون رو پای مامان و بابا و خواهرش بکنه. اما نمیشه. بعد دمپایی رو پای خودش می‌کنه می‌بینه اندازه خودشه.

بعضی وقتا هم دمپایی، قبل از این که خودش اونو امتحان کنه، از دستش میفته و مجبور میشه بره اون لنگه دمپایی که تو پاش مونده بوده رو بیاره و ثابت کنه که سیندرالاست!

+ سه سالشه.

...نمی‌یابم نشانت را!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

آبی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

این نیز گذشت!

پارسال که تو روزای اول بهار سیل اومد و همه جا پر شد از ضرب‌المثل "سالی که نکوست، از بهارش پیداست" ، همه‌ش با خودم فکر می‌کردم چقدر بده که این جوری به موضوع نگاه کنیم و منتظر اتفاقای بد باشیم. اما وقتی زمان گذشت و بلا پشت بلا نازل شد، فکر کردم شاید این ضرب‌المثل اون قدرها که من فکر می‌کردم هم بی‌معنی نبوده.

امیدوارم سال ۹۹ دیگه واقعا برای همه‌مون سال نکویی باشه و این از همون بهارش هم پیدا باشه.


+ عیدتون مبارک😊

جنبه‌ی کلاس

سوم راهنمایی که بودم، کلاس علوم یکی از بهترین کلاس‌های مدرسه بود. در مدرسه‌ی دولتی درس می‌خواندم و معلمی داشتیم که با وجود این که سنش نزدیک بازنشستگی بود، اطلاعات به روزی داشت و اولین معلمی بود که می‌دیدم به صورت جدی نظر ما را می‌پرسد و با ما بحث می‌کند. (انشاالله که هر جا هست، سلامت باشد). این ها برای من جدید و جذاب بود.

از نیمه‌ی سال به بعد، درس‌های کتاب را بین ما پخش کرد تا هر درس را یک گروه ارائه دهد (آن موقع‌ها می‌گفتیم کنفرانس) و بعد طی بحثِ بعدش، کم وکاستی‌ها را خودش بگوید. اتفاقا فصل یکی مانده به آخر رسید به گروه سه نفره‌ی ما که من شده‌بودم سرگروهش. این بخش در مورد بلوغ بود و مقدمه‌ای بود برای بخش بعدی که تولید مثل باشد.

این اولین کنفرانس من نبود. اما کنفرانس‌های قبلی هیچ وقت این قدر جدی نبودند. درس‌هایی از جغرافیا بودند یا دینی و کافی بود عین مطلب را حفظ کنی و جمله به جمله در کلاس تکرار کنی تا نمره‌ی کنفرانس را بگیری. برای این درس هم همین کار را کردیم. مطلب را به سه قسمت تقسیم کردیم و حفظ کردیم و رفتیم سر کلاس. اصلا و ابدا به فکرمان نرسید حتی جمله‌ای به مطالب درس اضافه کنیم. البته آن موقع اینترنت هم این قدر‌ها فراگیر نبود و حداقل من که تا چند ماه بعد، نداشتم.

کنفرانس‌مان که تمام شد، یکی از بچه‌ها گفت: «برای موضوعی به این مهمی که همه‌ی ما هم با آن درگیر هستیم می‌توانستید خیلی مطالب بیشتری پیدا کنید و به کنفرانس‌تان اضافه کنید»

آن لحظه را به خوبی به یاد دارم. کسی که این حرف را زد هم دنیا بود. حسابی جا خوردم. من که خوشحال بودم که هیچ بخشی از کتاب را فراموش نکرده‌ام، حالا با انتقادی مواجه شده‌بودم که واقعا درست بود. اما نمی‌دانستم باید چه جوابی بدهم. معلم‌مان سری تکان داد و منتظر بود ما جواب بدهیم. کلاس پر شد از زمزمه. بعضی تایید می‌کردند و بعضی می‌گفتند همین قدر هم خوب بوده و من هم دنبال راهی بودم که خودم را، خودِ بی عیب و نقصم را، نجات بدهم. راستش را بخواهید اصلا به ذهنم خظور نکرد که می‌توانم عذرخواهی کنم و بگویم که چنین چیزی به فکرم نرسیده و زمان دیگری بخواهم برای ادامه‌ی بحث. فقط دنبال راهی بودم برای این که خودم را تبرئه کنم.

از بین زمزمه‌ها این دو کلمه به دادم رسید:«جنبه‌ی کلاس»

حالت حق به جانب به خودم گرفتم و گفتم:«بیشتر از این از جنبه‌ی کلاس خارج بود!» اتفاقا بعد از این جمله زمزمه‌ها بیشتر شد و متوجه شدم تعداد خوبی از بچه‌ها با حرفم موافقند!

بعد نفس راحتی کشیدم. ورق برگشت. مقصر دیگر من نبودم. کلاس بود. کلاس بود که جنبه نداشت وگرنه که من تا دلتان بخواهد می‌توانستم مطلب اضافه کنم! همه چیز تقصیر کلاس بود. کلاسِ بی‌خبر از همه‌جا که من هیچ اطلاعاتی بهش نداده‌‌بودم و از هیچ چیز خبر نداشت و هیچ جور بررسی نشده‌بود که چقدر جنبه دارد و حالا به واسطه‌ی «بی‌جنبه» بودنش، مقصر اصلی بود.


می‌خواهم بگویم انداختن تقصیر گردن مردمی بی‌اطلاع هیچ کاری ندارد و حتی با سرعت برق به ذهن یک دانش‌آموز ۱۴ ساله که پای تخته ایستاده و حسابی هم شوکه شده، می‌رسد. تاییدِ مقصر جلوه دادنِ مردم هم کار راحتی‌ست. به فکر تعداد خوبی از مردم می‌رسد.

پیوندشان مبارک!

ولی من یه همکلاسی داشتم که با تمام وجودش معتقد بود "کامکوات" حاصل پیوند پرتقال و خرماست!

هیچ جوره هم کوتاه نمیومد 😐

. . . . . .
صفحه بعد
Designed By Erfan Powered by Bayan