به بچهها گفتم اگر نصف شب احساس کردید یک چیز سنگینی پرت شد کف قطار، نگران نشوید ؛منم!
+ تختم شیب داشت! بدین شکل:
- شنبه ۳ اسفند ۹۸
فصل طلایی
به بچهها گفتم اگر نصف شب احساس کردید یک چیز سنگینی پرت شد کف قطار، نگران نشوید ؛منم!
+ تختم شیب داشت! بدین شکل:
دیشب داشتم برای محمدمتین تعریف میکردم که وقتی اول دبستان بودم و تازه خواندن و نوشته یاد گرفتهبودم، هر جا، هر نوشتهای میدیدم میخواندم. از جمله چیزهایی که بچهها با مداد و خودکار روی در و دیوار مدرسه مینوشتند. تا این که یک روز، دیدم یک جا نوشته " هر کس این را بخواند خر است." بعد از آن تا مدتها همهی سعیم این بود که به غیر از کتاب و دفتر خودم، هیچ نوشتهای را نخوانم.
اینستاگرام رو باز کردم و عکس سارا و آرمین رو دیدم. عروسیشون بود. تنها بودن. سارا یه بلوز سفید و شلوار مشکی پوشیده بود و هیچ آرایشی نداشت. آرمین هم یه لباس معمولی مثل اونایی که تو دانشگاه میپوشید. توی یه دفتر بودن با یه میز بزرگ و یه صندلی. معلوم بود صندلی مال عاقده. تنها چیزی که به عروسی ربط داشت، یه دسته گل لالهی سفید بود که سارا دستش گرفتهبود.
خودشون دو تا بودن و هیچکس نبود. حتی فکر کردم شاید عکسها رو هم عاقد گرفته.
یادم افتاد وقتی امیرحسین و مرضیه، قبل از رفتن، تو ایران عقد کردن چقدر ذوق داشتم. اما این دو تا... عکسهاشون بیشتر از شادی، غم داشت. حداقل برای من. غربت و تنهایی تو عکسها موج میزد. یک لحظه از فکرم گذشت که اینا هم میتونستن کریسمس بیان ایران و عقد کنن... بعد سر تا پام یخ کرد.
برای هزارمین بار لعنت فرستادم به تکتک اونایی که باعث میشن دوستامون برن و حتی شادیهامون اینطور رنگ غم بگیرن به خودشون.
ظهر زنگ زده، میگه : ازدواج کردهها! از شمال زن گرفته...
میگم میدونم.
میگه: خدا ذلیلش کنه که اینجوری تو رو ناراحت کرد. این قدر تو رو اذیت کرد.
***
بعدازظهر دوباره زنگ زده، میگه خدا ایشالا یه آدم خیلی خیلی خوب قسمت تو بکنه. ایشالا سمت هر کاری میری توش موفق باشی.
***
شب یه بار دیگه زنگ زده، میگه: من یه سوال دارم ازت. چرا به اون خواستگارت جواب منفی دادی؟
میگم خوب نبود.
میگه زشت بود؟
خندهم میگیره، گرچه واقعا زشت بود، ولی اگه بگم داستان میشه و فک میکنن دلیلم همین بوده فقط. میگم نه.
میگه ولی کاش تو زودتر از اون ازدواج میکردی.
میخندم. فکر میکنم چقدر دورم من از این فضاها.
دوباره یک عالمه دعا میکنه و قطع میکنه.
+ اما با اون دیوونهای که بعد از ۱۰ ماه این خبر رو به مادربزرگم رسونده کار دارم. اگه بفهمم کیه و پیداش کنم البته!
تنها که میشم، اولین اتفاقی که میفته اینه که زمان و مکان معنی خودشون رو از دست میدن. دیگه مهم نیست کی ناهار میخورم، کی شام میخورم، کی میخوابم، کی بیدارم میشم، روز کجا هستم، شب کجا میخوابم، کجا غذا میخورم یا کجا مسواک میزنم. اینجور وقتا تنها چیزی که هنوز مثل قبله، نمازه که خب زمانش دست من نیست دیگه.
میز تحریر تاشو میتونه گوشهی هال باشه و روش پر باشه از وسایل بیربطی مثل کرم مرطوبکننده و من این طرف هال در حالی که تو رختخوابم نشستم و لپتاپم رو گذاشتم رو بالشم و سینی غذا کنار دستمه، کارامو انجام بدم.
در حالت عادی البته اسم این وضعیت رو میذارم شلختگی و میدونم حتی این که باید چند روز پشت سر هم تمام مدت پای یه پروژه بشینم هم نباید توجیهش کنه. اما وقتایی که تنهام، از این رهایی نسبی از قید زمان و مکان به شدت لذت میبرم. این حس که دارم «تمام» تمرکز و وقتم رو به یه کار خاص اختصاص میدم خیلی به نظرم جالب و خوبه.
آخرش هم این میشه که بعد از آپلود پروژه تو دقیقههای آخر، بلند میشم و عمیقترین تمیزکاریهای عمرم رو انجام میدم و بعد با خیال راحت میگیرم میخوابم.
بیاید برای چند ثانیه تصور کنیم که شما «کدِ پروژهی من» هستید که از ظهر داشتید درست کار میکردید و الان یه دفعه و به دلایل نامعلوم، دیگه کار نمیکنید.
متصور شدید؟
خب، حالا بیاید بگید از من انتظار دارید چه غلطی بکنم که کار کنید؟ :|