پایان یک داستان ناتمام :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

پایان یک داستان ناتمام

داشتم فکر می‌کردم که این وبلاگ چقدر پر شده از داستان‌های ناتمام. دغدغه‌هایی که راجع بهشان نوشته‌ام و از شما خواسته‌ام دعا کنید و بعد نیامده‌ام بگویم که فلان شد ها! دعایتان موثر بود ها! یا خبرهایی که از شروع یک فعالیت جدید داده‌ام و بعد نیامده‌ام بگویم چطور با کله رفتم توی دیوار! یا حالا گاهی موفق هم شده‌ام، یا وسط کار یک دفعه به این نتیجه رسیده‌ام که جای من اینجا نیست و کلا تلاش را رها کرده‌ام.
مثلا یک نمونه‌اش که الان یادم هست را بگذارید تمام کنم.
این پست را یادتان می‌آید؟ چقدر ناراحت و ناامید بودم وقتی نوشتمش و چقدر شما دعا کردید.
استادی که در این پست راجع بهش نوشتم، چند وقت بعد و بعد از عمل موفقیت‌آمیز قلبش، مرخص شد و به دانشگاه برگشت و یادم نمی‌رود چقدر ذوق کردم وقتی خیلی زودتر از چیزی که تصور می‌کردم توی راهروهای دانشکده با او مواجه شدم.

این روزها مشغول تمام کردن یکی دیگر از داستان‌های ناتمام این وبلاگ هستم. در واقع کارهایی که از دستم ساخته‌بوده را انجام داده‌ام و منتظرم نتیجه‌شان را ببینم. و باز هم به شدت نیاز دارم که دعا کنید. چون نمی‌دانم داستان که تمام شود، صرف‌نظر از دو پایان محتملی که برای آن می‌شود تصور کرد، من چقدر قرار است تغییر کنم.
التماس دعا :)

+ راستی حالا شاید اصلا استادی که راجع بهش نوشته‌ام را بشناسید یا به طور اتفاقی آن روز که به عنوان نفر اول تیم توسعه‌دهنده‌ی اپلیکیشن «ماسک» مهمان تلوزیون بود، صحبت‌هایش را شنیده‌باشید.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan