بالاخره بخاری رو گذاشتم روی درخت! :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

بالاخره بخاری رو گذاشتم روی درخت!

این پست رو یادتون هست؟
بالاخره به صورت کامل شرح دادم داستان چی بود و تو پست قبلی به صورت رمزدار نوشتمش. فقط باید بهتون هشدار بدم که به شدت طولانی شد و علاوه بر این که خودش طولانی شد، یه پست طولانی دیگه هم پیش‌نیازشه:)))
خلاصه که اگه به فکر چشم‌های خودتون نیستید، بسم‌الله! هر کی دوست داره، بگه بهش رمز بدم :)
(از دادن رمز به دوستانی که در دنیای واقعی اینجانب را می‌شناسند، معذوریم!)

مهدی ­­­­
۰۷ خرداد ۲۱:۰۳

من که زیاد به فکر چشمام نیستم. همین شد عینکی شدم دیگه!

پاسخ :

به سلامتی:)))
رمز رو میام می‌نویسم براتون.
Harry :)
۰۷ خرداد ۲۱:۴۳

الان من جزو اون دسته حساب میشم که توی دنیای واقعی شما رو میشناسم یا نه؟ :)))

اگه نه رمز میخوام!

پاسخ :

هری ، فرزندم! تو تعریفت از دنیای واقعی تلگرامه؟🤦🏻‍♀️😂
رمز رو بهت میدم:)
فاطمه م_
۰۷ خرداد ۲۲:۴۱

خب منم که تو واقعیت می‌شناسمت، یعنی که چه :))

هی میگم نباید این دوستیای مجازی رو واقعی کنیم به خاطر همین جاهاس :دی (شوخی)

پاسخ :

نه خب، تو منشاء‌ت (!) مجازی بوده😂
و این که در جریانی:))
میام می‌نویسم رمز رو😁
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan