راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

بی‌حسی

گفتم: «خوابش رو می‌دیدم. خواب می‌دیدم دیروقته و چون می‌ترسم با مترو برگردم یا اسنپ بگیرم، تصمیم می‌گیرم شب بمونم دانشگاه و وقتی آقای ح. ازم می‌پرسه الان می‌خوای چی کار کنی هم همین رو بهش توضیح میدم و میگم الان که دیگه نمی‌تونم برم. آقای ح. قانع میشه و میره، اما اون میگه چرا، می‌تونی بری. بعد من با تصور این که خودش می‌خواد منو برسونه وسایلم رو جمع می‌کنم و از دانشگاه می‌زنم بیرون، ولی نزدیک در پیداش نمی‌کنم. کلی صبر می‌کنم و پیداش نمی‌کنم. دیگه اجازه‌ی ورود به دانشگاه رو هم ندارم چون ساعت ۱۱ شبه. پیاده راه میفتم به سمت خونه و چون دو تا آقای ترسناک دارن تعقیبم می‌کنن، جرات نمی‌کنم گوشیم رو دربیارم و اسنپ بگیرم...یه کم با ترس و لرز حرکت می‌کنم و هی برمی‌گردم پشت سرم رو نگاه می‌کنم...اینجا دیگه پریدم از خواب.خیلی واقعی به نظر میومد. ولی انگار که ناخودآگاهم الان دیگه اونو این‌جوری می‌شناسه.»

گفت: «پس کابوس می‌دیدی...از خواب که بیدار شدی، احساس پذیرفتن داشتی؟»

گفتم:«پذیرفتنِ چی؟ می‌دونی، اصلا برام مطرح نیست دیگه:)) یه جور بی‌حسی دارم نسبت به اون موضوع.»

گفت:«هووم... به نظرت حست برمی‌گرده؟»

گفتم:«نمی‌دونم. واقعا نمی‌تونم سردربیارم از خودم... حالا این که دو هفته هم هست که تو خونه‌م باعث میشه بعضی وقتا بشینم فکر و خیال بکنم و ناراحت باشم، ولی احساس می‌کنم اینا هم از رو بیکاریه. البته می‌دونی؟ من گاهی وقتی خیلی ناراحتم تلاش می‌کنم اون حس ناراحتیم رو نگه‌دارم. بعد هی بنویسم و هی بنویسم و هی بنویسم. وقتایی که ناراحتم بهتر می‌نویسم.»


+ نوشتن قرار بود وسیله‌ای باشه برای رهایی از دردها. نه بهونه‌ای برای نگه‌داشتن اونا. نمی‌دونم این وسط کی و چرا از وسیله تبدیل شد به هدف.

+ الان چند وقته تو فکر اینم که برم یه دوره کلاس نویسندگی بگذرونم. پیشنهادی ندارید؟ بیشتر داستان.

    ++بعدتر نوشت:  این پست ویلیام رو ببینید در مورد پی‌نوشت دوم:)


حرف‌های همین‌جوری

نشسته‌بودم پای یه اسلاید که آماده‌ش کنم برای ارائه‌ی فردا. وسط کار یهو یه سوال مهم اما بی‌ربط به ذهنم رسید و بلافاصله به این نتیجه رسیدم که اینو باید برم از دکتر میم بپرسم. و چند لحظه بعد به خودم اومدم و دیدم از در اتاقم خارج شدم و دارم به هالِ تاریک نگاه می‌کنم. خیلی جدی داشتم می‌رفتم سوالم رو از دکتر میم بپرسم. ساعت ۱۱ شب، تو خونه‌ی خودمون!

***

من سیستمم کلا برای شروع هر کاری «الهی آقا آب بخواهد» عه (لینک!). الان مثلا همین ارائه، خودش شد بهونه‌ای برای این که بالاخره برم یه نرم‌افزار تدوین فیلم هم دانلود کنم. چون قطعا توضیحاتم بیشتر از یکی دو ساعت طول می‌کشه و عمرا بتونم کلش رو بدون ایراد جلو ببرم. حالا حساب کنید که من از پارسال همین موقع‌ها که کم‌کم تدوین صوت رو یاد گرفتم، دوست داشتم تدوین فیلم رو هم یاد بگیرم و شوربختانه (!) یه سال طول کشید تا آقا آب بخواهد!

***

یه مقاله بود، فهمیدنش خیلی طول کشید. بعد که مقاله رو فهمیدم و خواستم پیاده‌سازیش کنم، دیدم دیگه اصلا نمی‌تونم بفهمم چی شده و کجا باید چی کار کنم. برا همین رفتم سراغ کد پیاده‌سازی شده‌ش و کده اون قدر ترسناک بود که مدت مدیدی درگیرش شدم. امروز بالاخره فهمیدم قضیه چی بوده و اولین نتیجه‌ای که گرفتم این بود که چقدر من خنگم!

***

خوردن قرص آرامبخش یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های زندگیم بود که طی هفته‌ی گذشته اتفاق افتاد. متخصص قلب تجویز کرده‌بود و هدف کنترل تپش قلبم بود. اما من واقعا تپش قلب رو به عوارض قرص ترجیح دادم و ۴ تا بیشتر نخوردم. قشنگ می‌نشستم برا ترک دیوار گریه می‌کردم:| حالا شاید خنگی بی‌حد و اندازه‌م هم از عوارض اون بوده‌باشه:))

خب البته یه قرص دیگه هم داد که انگار داره به درد می‌خوره و از صبح که می‌خورم تا عصر که اثرش بره، تپش قلب ندارم. قسمت بدش دقیقا همینه که عصر اثرش میره. ولی به مرور داره اوضاع رو بهتر می‌کنه.

***

در عین حال که به شدت دارم لحظه‌شماری می‌کنم که شنبه بشه و بتونم دوباره بعد از دو هفته برم دانشگاه، به شدت هم از این که طی این دو هفته خیلی کار خاصی نکردم نگرانم.

***

دقت کردم دیدم به محض این که رابطه‌م با یکی شکرآب میشه، با بقیه‌ی افراد خیلی بیشتر بگوبخند می‌کنم. انگار که باید یه میزان ثابتی از گفت‌و‌گو و خنده داشته‌باشم. یا اگه رابطه‌م با یکی کمرنگ بشه سعی می‌کنم رابطه‌های قدیمیم با افراد دیگه رو احیا کنم. مثلا همین دو سه روز پیش به یکی پیام دادم که سال پنجم دبستان با هم دوست بودیم و بعد از اون هم فقط یه بار وقتی اول دبیرستان بودم دیده‌بودمش!

***

به قول بابا آدما وقتی یه ناراحتی می‌بینن، دو جور ممکنه باهاش برخورد کنن. یا اون ناراحتیه رو روی بقیه تلافی می‌کنن و اونا هم رفتار مشابه نشون میدن، یا برعکس، سعی می‌کنن اصلا اون رفتار رو از خودشون نشون ندن. قرار بود این یه ربطی داشته‌باشه به قبلی. یعنی داره. شاید من از این که آدما از زندگیم خارج بشن خوشم نمیاد و در عوض سعی می‌کنم خودم برم به زندگی بقیه وارد بشم!

***

روابط حقیقی و مجازی هم چیز عجیبیه ها... مثلا همین من که طی این یکی دو روز غرغر و انتقاد ملت از رزرو اتاق زایمان برای ۹/۹/۹۹ رو می‌خوندم و یه جورایی هم موافق بودم باهاشون، امروز مجبور شدم به شیدا که بچه‌ش رو تو این تاریخ به دنیا آورده تبریک بگم. البته چی کار می‌کردم خب؟

***

آخرین کتابی که شروع کردم به خوندن «هویت گمشده» بود، که سال‌هاست(!) تمومش نکردم. نمی‌دونم چرا دیگه حس کتاب‌ خوندن نیست. یا تمرکزش نیست. یا عذاب وجدان کارام نمیذاره برم سمتش. ولی الان دو روزه دارم با داستان کوتاه خودم رو با کتاب خوندن آشتی میدم. من اهل مطالعه‌ی نویسنده‌محور نیستم، ولی فک کنم داستایوفسکی رو باید حسابی بخونم. الان هم کتاب «رویای آدم مضحک» دستمه. که ۷ تا داستان کوتاه توش نوشته‌شده.

***

می‌خواستم برم دنبال گواهی‌نامه گرفتن، دیدم قبل از جلسات رانندگی ۲ هفته باید هر روز، روزی ۲ ساعت برم کلاس. حالا به غیر از بحث کرونا و اینا، هر روز روزی دو ساعت آخه؟! چه خبره؟ قطعا با عذاب وجدانش نمی‌تونم کنار بیام و ایشالا بعد از ذفاع! (حالا انگار کمتر از روزی دو ساعت دارم وقت تلف می‌کنم!)

***

از اوایل آبان‌ماه دوباره داشتم روزی یه رج از فرشم رو می‌بافتم و حساب کتابم می‌گفت اگه همین‌جوری ادامه بدم ۶ ماه دیگه تموم میشه بالاخره! ولی باز دوباره ولش کردم. انگار جدی جدی فقط وقتایی که ناراحتم می‌تونم بشینم پای دار قالی و الان نمی‌دونم باید دلم بخواد ناراحت باشم و فرش رو تموم کنم، یا ناراحت نباشم و فرش رو بفروشم بره:))

***

حالا بعد از نوشتن همه‌ی اینا دوباره رسیدم به سوالی که از دکتر میم دارم و باز بعید نیست چند دقیقه دیگه خودم خودمو تو هال پیدا کنم.

***

دیدید فرهنگستان واژه‌ی «ناکا»رو به جای «ایدز» تصویب کرده؟ (جهت اذیت و آزار دردانه! یوهاهاهاها...!!!) (لینک!)

***

بسه دیگه!

قمار

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اکسل یاد بگیرید، اکسل خوب است.

آقای مهمان رو کرد به من و در حالی که با دست به خانمش اشاره می‌کرد گفت: «آبجی، خانم من هم کامپیوتر خونده!»

آقای مهمان از دوستان پدر است. اما کم سن و سال است و تازه ازدواج کرده. خودش را قبلا یک بار دیده‌بودم، اما خانمش را که ۳ سال از من بزرگتر است، اولین بار بود که می‌دیدم.

چند دقیقه بعد، بابا و آقای مهمان رفتند روی آن یکی مبل‌ها نشستند و شروع کردند به بحث‌های تاریخی، سیاسی. این بار نمی‌شد طبق معمول دورادور به بحث‌های آقایان گوش بدهم. خیلی تخصصی بود. یعنی خب باید هم می‌بود. آدم وقتی با هم‌دوره‌ای دوران دکترایش حرف می‌زند، تخصصی حرف می‌زند دیگر!

مامان هم توی آشپزخانه بود و این شد که من ماندم و خانم مهمان. خانم مهمان از کارش گفت و این که سخت است و توصیه نمی‌کند من هم در بیمارستان کار کنم و بهتر است در این آزمون‌های دولتی شرکت کنم بلکه کار پیدا کنم و تاکید کرد که باید ورد و اکسل بلد باشم و از این گفت که دوست دارد ارشد بخواند اما وقت ندارد و... برای این که توضیح بدهد دقیقا چه کار می‌کند هم دائم از کلمات «سوکت» و «سوییچ» استفاده می‌کرد و چقدر که من متنفر بودم از شبکه!

حالا نوبت من بود. گفتم هنوز شاغل نیستم، اما کارم تحلیل داده‌است. مخصوصا داده‌ی ژنتیکی. انتظار داشتم با لیسانس کامپیوتر بداند تحلیل داده چیست، اما نمی‌دانست. توضیح دادم که بر اساس یکی سری اطلاعات دنبال نتیجه هستیم. اما این که این که دنبال چطو نتیجه‌ای باشیم و از چه الگوریتم‌هایی استفاده کنیم و چطور نتیجه را ارزیابی کنیم، چالش اصلی است. گفتم مثلا اطلاعات می‌توانند علائم بالینی یک فرد باشند و نتیجه‌ای که دوست داریم بگیریم هم این که آیا آن فرد بیمار هست یا نه. گفتم خیلی اوقات، مخصوصا زمان‌هایی که شبکه‌های عصبی ژرف استفاده می‌کنیم، حتی نمی‌دانیم شبکه دقیقا چه چیزی را یاد گرفته، اما شبکه یاد می‌گیرد و نتیجه قابل قبول است.

گفتم و گفتم و گفتم ... تا این که خانم مهمان پرسید:«داده‌ها چی هستن؟» و جواب دادم:«مثلا جدول‌هایی که که توش اطلاعاتی نوشته‌شده» اشتباهم همین‌ بود شاید. نگفتم مثلا عکس، فیلم یا هر چیز دیگر. فقط گفتم جدول. «مثلا یه ستون سن فرده، یه ستون جنسیت، یه ستون قد، یه ستون وزن، یه ستون این که سرفه می‌کنه یا نه، یه ستون فشار خون و ... آخر سر با این جدول سالم‌ها و بیمارها رو جدا می‌کنیم.اگه به دقت قابل قبولی برسیم، می‌تونیم مثلا تو تشخیص بیماری به پزشک کمک کنیم.»

با همین مثال ساده‌ی آخر، موفق شدم «حالا فهمیدم» را در چشم‌های خانم مهمان ببینم. اما هنوز نفسم را تازه نکرده‌بودم که گفت :«میشه همون اکسل دیگه؟»

خدا من را ببخشد، اما گلویم خشک شده‌بود دیگر. نمی‌توانستم مبانی هوش مصنوعی و یادگیری ماشین را هم توضیح بدهم. تازه وقتی می‌گفتم الگوریتم هم عجیب نگاهم می‌کرد. این شد که لبخند زدم و گفتم :«تقریبا!»

و البته که خدا رو شکر چند لحظه بعد مامان از آشپزخانه رسید و بحث به سمت تربیت فرزند منحرف شد و من هم کم‌کم خزیدم سمت اتاق تا به کارهای «اکسلی»ام برسم.

...وَأَنْ تُنَجِّیَنِى مِمَّا أَنَا فِیهِ...

تو چله‌ی دعای یستشیر شرکت کردم، نمی‌دونم با چه نیتی.
دعای مقاتل‌بن‌سلمان می‌خونم، نمی‌دونم با چه حاجتی.
می‌خوام آرزو کنم برگردی، جرات نمی‌کنم.
می‌خوام آرزو کنم بری از یادم، دلم نمیاد.
شاید باید همه چیو بسپارم دست خودش و فقط بگم:
" ... إِلٰهِى فَکَما فَلَقْتَ الْبَحْرَ لِمُوسىٰ عَلَیْهِ السَّلامُ وَنَجَّیْتَهُ، أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّىَ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَأَنْ تُنَجِّیَنِى مِمَّا أَنَا فِیهِ...وَأَنْ تُنَجِّیَنِى مِمَّا أَنَا فِیهِ...وَأَنْ تُنَجِّیَنِى مِمَّا أَنَا فِیهِ..."*


+ لینک برای چله‌ی یستشیر

* از دعای مقاتل‌بن‌سلمان. یعنی:«خدایا! چنان‌که دریا را براى موسى شکافتى و نجاتش دادى، از تو درخواست مى‏‌کنم بر محمّد و خاندانش درود فرستى و از آنچه در آن گرفتارم مرا رهایى بخشى»

سجاد از سوئد

همین. تنها چیزی که راجع بهش می‌دونم اینه که اسمش سجاده و سوئد زندگی می‌کنه و البته این که ۸،۹ سالی هم از من بزرگتره. حتی نمی‌دونم فامیلش رو چطور باید بخونم. نمی‌دونم انگیزه‌ش چیه، اما الان مدتیه که هر روز یه عکس یا متن کوتاه خنده‌دار برام می‌فرسته. یکی دو روز اول احوال‌پرسی هم می‌کرد.  می‌نوشت: «سلام! خوبی؟😊». ولی فکر می‌کنم با «سلام.متشکرم. شما خوب هستید انشاالله؟» هام ناامیدش کردم و از اون به بعد فقط به همون عکس و متن اکتفا می‌کنه.

من عادت ندارم همون اول بزنم آدمای ناشناس رو بلاک کنم. چون آشنا زیاد دارم و ممکنه هر کدوم به هر دلیلی ID یا شماره‌م رو به کسی بدن و من اون آدم رو نشناسم. این آقای سجاد هم از تو لینکدین سر و کله‌ش پیدا شد. یه تعداد خوبی connection مشترک و آشنا داشتیم و رو همین حساب تا همین دیشب واکنش خاصی به پیام‌هاش نشون ندادم. اما دیشب بالاخره پرسیدم اینا رو برا چی می‌فرستید؟

چند ساعت بعد جواب داد: «😔 Didam bahale Khob goftam befrestam toam bekhandi»

و از صبح که جوابش رو دیدم دارم فکر می‌کنم همین دنیا، که توش آشنا‌هایی که ادعا می‌کنن براشون خیلی مهمی می‌تونن سخت‌ترین تجربه‌های زندگیت رو بهت هدیه بدن، غریبه‌هایی هم داره که یه سر دیگه‌ی دنیا زندگی می‌کنن و با این که می‌دونن به راحتی و صرفا با یه گزینه‌ی بلاک می‌تونی ارتباطت رو به کل باهاشون قطع کنی، برات عکس و متن خنده‌دار می‌فرستن که «تو هم بخندی»


+بعله ... خودم حواسم هست که اگه پاشو از گلیمش درازتر کرد بلاکش کنم!

+ راستی همین بیان هم آدمایی داره که پاشونو خیلی بیشتر از گلیم‌شون دراز می‌کنن. مراقب باشید فرزندانم! چون اصلا به نوشته‌هاشون نمیاد شخصیت‌شون. اینو از چند ماه پیش می‌خواستم بیام بگم، بهونه پیدا نمی‌کردم براش:))

+ این لینکدین هم جای عجیبیه ولی. یه آقایی هم پیام داده میگه رزومه بفرست. میگم الان دنبال شغل نمی‌گردم. میگه پس شماره‌ت رو بده توضیحات تکمیلی بدم. میگم مگه شما کارشناس شبکه نمی‌خواید؟ من این تخصص رو ندارم. میگه ولی شماره‌ت رو بده من توضیحات تکمیلی بدم، به دردت می‌خوره :|

این بار با ۶۰ درصد از خانواده‌ی الف!

خب اگه این پست رو یادتون نیست اول یه نگاه بندازید بهش: دقایقی با ۸۰ درصد از خانواده الف

عرضم به حضورتون که در کمال تعجب هفته‌ی پیش یکی از انگشت‌های پای خواهرم شکست و الان یه پاش تو آتله. یعنی فک کنم کائنات تصمیم گرفتن این درسی که داشت می‌خوند رو به صورت عملی بهش آموزش بدن که قشنگ جا بیفته!

دیشب داشتم ازش می‌پرسیدم الان وقتی می‌خوای شلوار بپوشی به این فکر می‌کنی که اول کدوم پا رو بکنی تو پاچه یا نه؟ گفت اتفاقا بررسی کردم! موقع پوشیدن خود به خود درست می‌پوشم.


+ بهش میگم این قدر لی‌لی نرو! میفتی اون یکی پات هم یه چیزیش میشه‌ها! برادر میگه: آره، اون وقت دیگه نمی‌دونی موقع شلوار پوشیدن اول کدوم پاچه رو پات کنی!

دانش پنیریم افزایش پیدا کرد.

بهش میگم حالا خدا رو شکر کرونا به ریه‌ت نزده که خطرناک بشه.
میگه آره، ولی همه‌ش خسته‌م. حس بویاییم رو هم از دست دادم!
میگم چه جوریه از دست دادن حس بویایی؟
میگه ببین! زبون آدم واقعا "فقط" مزه‌های ترش و شور و شیرین و تلخ رو می‌فهمه. بقیه‌ی چیزا مربوط به حس بویاییه. وقتی حس بویایی داری، حتی اگه بینیت رو بگیری، بازم عطر چیزی که می‌خوری تو دهنت و از اونجا تو بینیت می‌پیچه و باز هم بوش رو متوجه میشی. ولی الان که من حس بویایی ندارم، مثلا میوه‌ها برام فرقی ندارن با هم و همه‌شون فقط شیرینن؛ یا مثلا فرق بلوچیز و موزارلا و چدار رو نمی‌فهمم.

+ بلوچیز و موزارلا و چدار 😐

+ این مکالمه مال چند هفته پیشه، الان حالش خوبه:))

معرفی یک کتاب یا بهانه‌ای برای بیان درددل!

بعد از آبان‌ماه سال ۹۶ و بعد از این که دیگه کم‌کم دوستام متوجه شدن طی چند ماه گذشته چی به سر من اومده، هر کدوم با روش خودشون شروع کردن به کمک کردن به من. یکی هر دیقه باهام میومد بیرون، یکی از خدا و اعتقاد می‌گفت، یکی از مشکلاتی که تو هر ازدواجی هست حرف می‌زد، یکی تلاش می‌کرد منو بخندونه و ... یکی از دوستام هم بهم توصیه کرد کتاب «دوستش داشتم» از «آنا گاوالدا» رو بخونم.

من طی اون مدت هم خیلی کتاب می‌خوندم، هم خیلی فیلم می‌دیدم. چون این دو تا، دقیقا راهی بودن برای این که از دنیای واقعی و مصیبت‌هاش فاصله بگیرم و خوشحال‌تر باشم. برای همین بدون این که موضوع کتاب رو بدونم، بلافاصله از فیدیبو خریدمش و شروع کردم به خوندن. کتاب راجع به زنی بود که شوهرش بهش خیانت کرده‌بود و بعد هم گذاشته‌بود رفته‌بود.

نکته‌ی قوت کتاب این بود که احساسات اون زن و برخورد بقیه خوب بیان شده‌بود و خیلی واقعی به نظر میومد. اینو من که تو شرایط مشابهی بودم خوب درک می‌کردم. اون حس بلاتکلیفی و گیجی و ناامیدی ناشی از به هم ریختن نقشه‌هایی که برای آینده‌ت کشیدی و ... رو می‌شد از لای جملات فهمید. اما شرایط من با اون زن چند تا تفاوت مهم داشت. یکی این که خیلی مطمئن نبودم بحث خیانت وسط باشه. دوم این که تصمیم نهایی رو خودم گرفته‌بودم و کسی ترکم نکرده‌بود، سوم این که برخلاف زن داستان که دو تا هم بچه داشت، من باهاش زندگی نکرده‌بودم و از همه مهم‌تر این که برخلاف عنوان کتاب، واقعا دیگه دوستش نداشتم. حتی ازش متنفر هم نبودم. برام کاملا غریبه‌بود. انگار که هیچ وقت هیچ ارتباطی بین ما نبوده.

کتاب رو همون موقع خوندم و بخش‌هاییش رو هم هایلایت کردم و می‌دونم که حداقل طی دو سال گذشته به اون کتاب برنگشتم.

***

چند روز پیش طی آخرین پیام‌هام به قاف، براش نوشتم:« جمله‌ی خیلی تلخیه، ولی به هر حال "زندگی ادامه داره" و تو هر شرایط و بعد از هر سختی، بالاخره به روال سابقش برمی‌گرده یا وادارت می‌کنه به روال جدید عادت کنی‌.» و لحظه‌ای که داشتم این جمله رو می‌نوشتم، به معنی واقعی کلمه بهش اعتقاد داشتم. چون قبلا تجربه‌ش کرده‌بودم. و البته که میزان تلخیش رو این مدت خیلی حس می‌کنم. می‌دونم که نهایتا تا یکی دو ماه دیگه اوضاع به حالت قبل برمی‌گرده و من میشم همون آدمی که تا قبل از پنجم مرداد ماه بودم، اما واقعیتش اینه که به معنی واقعی کلمه «دلم نمی‌خواد» که این اتفاق بیفته. و این یه لوپ بی‌نهایته. چون می‌دونم تا یکی دو ماه دیگه این «دلم نمی‌خواد» هم خودش حل میشه و باز این رو هم دلم نمی‌خواد و الخ!

تو همین حال و هوا، داشتم کتاب‌هایی که تو حساب فیدیبو دارم رو چک می‌کردم، که یهو چشمم دوباره به این کتاب افتاد و بازش کردم و شروع کردم به خوندن هایلایت‌ها و اولین هایلایتی که خوندم خیلی شبیه بود به جمله‌ای که خودم چند روز پیش نوشته‌بودم و این اتفاق خیلی به نظرم جالب اومد. فکر کردم درسته که اون جمله رو به عینه خودم تجربه کردم و بهش رسیدم، ولی بعید نیست جرقه‌ی پذیرفتنش از همین کتاب خورده‌باشه تو ذهن و زندگیم.

بریده‌های کتاب رو در ادامه می‌نویسم:


...  زندگی، حتی وقتی انکارش می‌کنی، حتی وقتی به آن بی‌اعتنایی، حتی وقتی از قبولش سر باز می‌زنی، از تو قوی‌تر است.از همه‌چیز قوی‌تر است. آدم‌ها از اردوگاه‌های کار اجباری برگشتند و دوباره زاد ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه‌شده‌بودند، مرگ نزدیکان و خاکستر شدن خان‌ومان‌شان را دیده‌بودند، دوباره دنبال اتوبوس دویدند، دوباره درباره‌ی هوا حرف زدند و دخترهایشان را شوهر دادند. باورکردنی نیست، اما همین است دیگر. زندگی از هر چیزی نیرومندتر است. وانگهی، مگر ما کی هستیم که این همه برای خودمان اهمیت قائل می‌شویم؟ تقلا می‌کنیم و فریاد می‌زنیم که چی؟ برای چی؟ که چی بشود؟...

***

... به خودم گفتم: «بجنب، یک بار برای همیشه از ته دل گریه کن. بعد اشک‌هایت را خشک کن، دستمالت را کنار بگذار، هیکل بزرگ ماتم‌زده‌ات را تکانی بده و تمامش کن. به چیز دیگری فکر کن. راه بیفت و همه چیز را از نو شروع کن.»...

***

تله این است که فکر کنیم خوشبختی حق‌مان است. چقدر احمقیم. آن‌قدر ساده‌لوحیم که لحظه‌ای باور می‌کنیم مهار زندگی‌مان را به دست داریم.

مهار زندگی از دست‌مان در می‌رود، اما مهم نیست. چندان اهمیتی ندارد...

بهتر است از قبل بدانیم.

«از قبل» یعنی از کی؟

از قبل.

مثلا قبل از این که به اتاق‌ها رنگ صورتی بزنیم...

حق با پی‌یر است، چرا ضعف‌مان را نشان بدهیم؟ ضعف‌مان را نشان بدهیم که آزار ببینیم؟

***

«آره، چقدر این زندگی نکبت است... کوفت است.»

«اما تو هنوز جوانی...»

«نه، پیرم. احساس پیری می‌کنم. به کلی درب و داغان شده‌ام. احساس می‌کنم دارم آدم بددلی می‌شوم. از این به بعد به زندگیم مثل یک زن خیانت دیده نگاه می‌کنم. دیگر در را به روی کسی باز نمی‌کنم. هر کس در بزند می‌گویم: برو عقب، اول دست راستت را نشان بده. خب حالا آن یکی را ببینم. کفش‌هایت را پاک کن. دم در بمان. از جایت تکان نخور.»

«نه، تو هیچ وقت این طوری نمی‌شوی. حتی اگر بخواهی هم نمی‌توانی. آدم‌ها باز به زندگیت می‌آیند و می‌روند، همان طور که تا حالا آمده‌اند و رفته‌اند، و تو باز هم رنج خواهی کشید. درستش هم همین است. نگران تو نیستم.»


+ امروز ۲۴ آبانه. یعنی دقیقا سه سال می‌گذره از این روز (پست لینک شده رو همون روز نوشتم، ولی منتشر نکردم.)
    ++ هنوز هم با فرشته نرفتیم بیرون!
+ شاید دلیل این که امسال دارم به مناسبت این تاریخ اشاره می‌کنم و سال‌های گذشته این کارو نکردم، اینه که یه کم شرایط دوباره مشابه اون زمانه. یعنی نسخه‌ی خیلی خیلی خفیف‌تری از اون زمان. هم از جهت تحصیل و کار و هم از جهات دیگه. انگار یه واکسنیه که باید بعد از چند سال تکرار می‌شده. واکسن مقاومت در برابر زندگی!

مود

بوی قرمه‌سبزی که روی گاز است تا جا بفیتد در خانه پیچیده و با صدای پمپ آکواریوم که توهم صدای رودخانه ایجاد می‌کند، در تناقض است. هنگامه قاضیانی می‌خواند :«ای جان جانان... ای درد و درمان هرگز نمی‌گویم نرو... دانم که ویران خواهم شد آسان... اما نمی‌گویم نرو..»

چک‌نویس‌های تئوری اطلاعات دو متر آن طرف‌تر هستند و از ذوقی که دیروز بابت کشف این مباحث داشتم چیز زیادی باقی نمانده. دیروز متوجه شدم تمام چیزهایی که باید برای پیاده‌سازی یک مقاله یاد بگیرم و تا الان پراکنده خوانده‌ام، در یک فصل از یک کتاب و به صورت پیوسته نوشته‌شده. همین فصل نزدیک به ۲۰۰ صفحه‌است و احتمالا خواندنش خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم طول می‌کشد. برای همین به جای آن دارم یک دوره‌ی آموزش عملی آمار را مرور می‌کنم. فرق خاصی ندارد. چه با آن فصل کتاب و چه با این دوره، باید بالاخره آمار را درست و حسابی و کاربردی یاد بگیرم و به قولی «به عمق جانم بنشیند»، یا قید چیزهایی که تا الان خوانده‌ام را بزنم و بروم ... بروم... بروم چه کاره بشوم؟

مهشید پشت مغزم نشسته و دارد به سوال‌هایم جواب می‌دهد. باید در اولین فرصت حرف‌هایی که دیروز با هم زدیم را بنویسم تا یادم نرود. اسکایپم با فاطمه را هم باید ضبط کنم احتمالا. این دو تا شبیه‌ترین بچه‌های دوره به من بودند و دو راه مختلف رفتند. یکی اینجا موفق است و دارد حسابی کار می‌کند، یکی رفته آمریکا و در یک دانشگاه خوب درس می‌خواند. بقیه‌ی بچه‌ها یا «کجا از ایران بهتر و خودمان ایران را می‌سازیم» بودند، یا «کسی تو این خراب‌شده به جایی نمی‌رسه». من توی هیچ‌کدام از این دو گروه نمی‌گنجم.

با دکتر میم هم باید حرف بزنم. او بهتر از هر کسی می‌تواند جواب سوال‌هایم را بدهد. اما نمی‌دانم کِی. دوست دارم با دست پر با او صحبت کنم. آن ۲۰۰ صفحه را بخوانم، این دوره را تمام کنم، از آن مقاله یک نکته‌ی قابل بررسی پیدا کنم، بعد. اما انگار تا حرف نزنم، تمرکز کافی برای هیچ‌کدام از این کارها نخواهم داشت. البته دکتر هم فعلا کاری به کار من ندارد. احتمالا فکر می‌کند حالم خوب نیست و نباید الان توقعی از من داشته‌باشد. واقعا حالم خوب نیست؟ نمی‌دانم. نه، فکر نمی‌کنم حالم بد باشد. حال بد مال چند روز اول بود، مال آن ۴۰ روز بلاتکلیفی بود. الان بیشتر دارم به درسی که باید بگیرم فکر می‌کنم. به این که تاثیر اتفاقات ۳ ماه اخیر روی زندگی من چه بوده؟ ساده‌ترینش شاید همین است که ترس از آشپزی را گذاشته‌ام کنار و به نظر می‌رسد امروز هم موفق شده‌ام قرمه‌سبزی بپزم. اما خیلی چیزهای دیگر هم هست که اگر بخواهم بنویسم، خیلی طولانی و مفصل می‌شود. پس باشد برای بعد.


+ لینک آهنگ مذکور!

. . . . . .
صفحه بعد
Designed By Erfan Powered by Bayan