راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

عقده

" اعتقاد از عقده میاد... عقده یعنی گره... اعتقاد آدما رو نمیشه عوض کرد."


شاید یه روزی یه جایی، تو یه جمعی، یا حتی توی یه همایشی، من مجبور بشم برای بقیه توضیح بدم که اعتقاد آدما رو نمیشه عوض کرد. با همین استدلال، همین جمله‌ها، با همون مکث‌ها و همون حالت صورت و همون تایید گرفتن با چشم‌ها و تکون دادن سر. شاید حتی هم‌زمان با گفتن این جملات با دستام ادای کشیدن طنابی رو دربیارم که وسطش یه گره هست. دقیقا مثل همون دو باری که تو اینو برام توضیح دادی: دفعه‌ی اول و دفعه‌ی آخری که با هم حرف زدیم.

اون روز احتمالا بعد از گفتن این جملات لبخند کمرنگی روی لب‌هام می‌شینه و چند ثانیه‌ای تو فکر فرو میرم و بعد چند باری پلک می‌زنم و بعدش دوباره به جمعی که توش هستم برمی‌گردم و حرفم رو ادامه میدم.

نمی‌دونم اون روز کی می‌رسه. اما می‌دونم بعد از اون ثانیه‌هاست که دیگه می‌تونم بگم بالاخره پذیرفتم.


+ شاید هم اون روز نرسه هیچ وقت. چون به نظر من اعتقاد آدما هم ممکنه عوض بشه. مثل گرهی که هنوز اون قدر محکم دو طرف طنابش رو نکشیدی.

+ حس

۲۶ سالگی

شناسنامه‌م میگه امروز اولین روز ۲۷ سالگیمه. یا به عبارتی ۲۶ سال تمام زندگی کردم.
اما من مطمئن نیستم. یعنی دارم فکر می‌کنم از آبان ماه سال ۹۸ تا الان واقعا فقط یک سال گذشته؟ پس چرا این قدر همه چیز دور به نظر میاد؟ این همه اتفاق واقعا همه‌ش توی سال بیست و ششم زندگی من افتاده؟ چطور ممکنه؟ همه‌ی اون حوادث، همه‌ی ناامید‌ی‌ها، همه‌ی خشم‌ها، همه‌ی شکستن‌ها، همه‌ی زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌ها... همه‌شون فقط توی یه سال اتفاق افتاده؟
واقعیتش اینه که الان مطمئن نیستم باید بهم بگن ۲۶ ساله، یا ۱۲۵ ساله. اما هر کدوم که باشه شناسنامه‌م میگه توی چنین تاریخی به دنیا اومدم. پس به هر حال امروز تولدمه:)
شناسنامه‌م یه چیز دیگه هم میگه. میگه زنده‌ام! پس باید زندگی کنم؛ باید از این فرصت زنده‌بودن استفاده کنم:)

+ صبر کنید، هر وقت کیک رو بریدم میام بهتون تعارف می‌کنم:))

+ صفحه‌ی «درباره‌ی من» طبق وعده‌ی قبلی(لینک!)  به روز شد.

    ++ بفرمایید کیک:

چی شده؟

الان بیشتر از هر چیزی مسئله‌م اینه که هر دفعه با چشم قرمز از اتاقم میام بیرون مامانم یه بار دیگه می‌پرسه:‌ «چی شده؟» :|


+ والا با دلایل منطقی خودم هم می‌دونم نباید ناراحت باشم. ولی خب زمان می‌بره تا بتونم بپذیرمش و اگه الان به خودم فرصت ناراحت بودن ندم، احتمالا بعدا بیشتر اذیت میشم.

+ اینجا نوشتم چی شده.

فردا

از احوالات اینجانب اگر جویا باشید، تپش قلب الان سه روز است که امانم را بریده‌است و گاهی آنقدر شدید می‌شود که اگر به پهلوی راست بخوابم، دست چپم هی می‌پرد بالا و پایین (من واقعا باید از زندگیم فیلم طنز بسازم!). معده درد هم از یک طرف دیگر. اشتها هم ندارم برای خوردن چیزی. دیروز نصف ناهارم را گربه‌های دانشگاه خوردند که البته نوش جان‌شان، آن‌قدر گرسنه بودند که به برنج هم نه نگفتند. شام خوردن را هم که الان ۴۰ روزی می‌شود تعطیل کرده‌ام. بعد از شام خوردن خانواده‌ هم شیرینی داشتیم به مناسبت عید که با بدبختی و فلاکت فقط فرو دادم!

الان هم نشسته‌ام جلوی در بالکن خانه و به جای صبحانه دارم چای خالی می‌خورم و به حرف‌های دیشب بابا فکر می‌کنم. انتظار داشتم بعد از این که به صورت قطعی گفتم پرونده‌ی آن ماجرا بسته شد، نصیحتم کند و بگوید باز چه بهانه‌ی جدیدی پیدا کردی و دست بردار از این همه مقاومت و ... اما گفت منتظر بودم به نتیجه‌ی قطعی برسی، بعد بگویم که آقای ه. دو سه هفته پیش راجع به برادرش با من صحبت کرد. آقای عین هم که گفته‌بودی پسرش سربازی نرفته و نیاید هم هنوز پیگیر است.

دارم فکر می‌کنم دستی‌دستی آن بهانه‌ی سربازی نرفتن را برای فرار از این معرفی‌ها از دست داده‌ام (چون قاف هم سربازی نرفته‌بود) و حالا باید بگردم دنبال بهانه‌ی جدید. هرچند که همان دیشب گفتم فعلا حداقل به چند هفته زمان نیاز دارم و بعید می‌دانم به این زودی بتوانم اصلا به این چیز‌ها فکر کنم. هم‌زمان دارم به این هم فکر می‌کنم که چرا خانواده‌ها در این گونه مواقع وانمود می‌کنند همه چیز عادی است و بابا که دو سه هفته صبر کرده‌بود، چرا دو سه روز دیگر هم صبر نکرد یا مامان چرا آن روز که از پارک برگشتم و مو به مو توضیح دادم که مادر آقای قاف چه چیزهایی گفته و من چه جواب‌هایی داده‌ام و بعد رفتم توی اتاق و چند دقیقه بعد بغضم ترکید، آمد توی اتاق و با تعجب پرسید "چیزی شده؟"

فکر می‌کنم و چایم تمام می‌شود و بابا می‌گوید اگر می‌خواهی بیا با مادربزرگت صحبت کن. تلفن را می‌گیرم و عید را تبریک می‌گویم و مادربزرگ بین دعاهایش می‌گوید "ایشالا مهندس بشی!" می‌خندم و می‌گویم :" مهندس که شدم آنا*!" می‌گوید:" منظورم اینه که دفاع کنی و بری سر کار!" باز می‌خندم و تشکر می‌کنم و آنا می‌گوید:" چرا من هر چی میگم تو می‌خندی؟ ایشالا همیشه بخندی!"

با آنا خداحافظی می‌کنم و تلفن را قطع می‌کنم. مامان می‌گوید: "ناهار آبگوشت داریم، ولی توش لیمو هم ریختم!" خواهر که تازه بیدار شده می‌گوید:"چرا لیمو؟" می‌گویم:"از من یاد گرفته!" مامان می‌گوید:" آره، ولی من ادویه نریختم!" (لینک!)

اینستاگرام را که بعد از یک ماه و چند روز دوباره فعال کرده‌ام باز می‌کنم و باخبر می‌شوم که آقای ارسلانی** یک بار دیگر رکورد زده و فکر می‌کنم باید یک بار به مدرسه سر بزنم و به آقای ارسلانی هم تبریک بگویم یا از او شیرینی بگیرم. مامان با ذوق می‌گوید "ریحونا رو ببین چه بزرگ شدن!" و به گلدان آب می‌دهد.

بابا در حالی که دارد با تلفن حرف می‌زند شروع می‌کند به بال‌بال زدن(!) و می‌فهمم حاجی‌مامان*** پشت خط است. باز تلفن را می‌گیرم و عید را تبریک می‌گویم و حاجی مامان به ترکی می‌گوید:" الله هر نه ایش گوریسن به حق امام زمان راس گتیسین"****

قلبم آرام گرفته. معده‌ام هم ظاهرا حالش بهتر است. البته باید چیزی هم بخورم تا معلوم شود. شاید مامان و بابا وانمود نمی‌کنند. شاید واقعا همه چیز عادی است.


* آنا به ترکی یعنی مامان. ما به مادربزرگ مادری می‌گوییم آنا.

**  اسم منوچهر ارسلانی را می‌توانید سرچ کنید. در کنار ورزش و رکورد البته همکار ما هم بود در مدرسه.

*** حاجی‌مامان مادربزرگ پدری است.

**** ترجمه‌ی تحت‌اللفظی‌اش جالب نمی‌شود. یعنی هر کاری می‌کنی به حق امام زمان در آن موفق باشی.

+ از صبح که بیدار شدم گوشیو گرفتم دستم و هر چیز قابل نوشتنی رو دارم می‌نویسم و شانس آوردید که الان بعد از دو ساعت و خرده‌ای تصمیم گرفتم ادامه ندم، وگرنه که باید تا شونصد تا ستاره توضیحات رو هم تحمل می‌کردید:))

نمیگم دلخور از تقدیرم اما...*

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

کدبانو نارا!

عرضم به خدمت‌تون که از اون شبی که نمره‌ی آخرین درس ارشدم اومد (لینک!) و دیدم تمامی امیدهام برای اپلای بر باد رفته و تصمیم گرفتم عوضش مهارت‌های خانه‌داریم رو افزایش بدم (خیلی هم اتفاقی شد و اینا اصلا هیچ ربطی نداشتن به هم!:دی ) و برم سراغ یه حرکت جدید یا به عبارتی آشپزی(لینک!)، غذاها رو برای خودم چند دسته کردم و گفتم از هر دسته فعلا یه دونه می‌پزم تا ترسم بریزه. یه دسته شد خورش‌ها، یه دسته شد آبگوشت، یه دسته شد پلو مخلوط‌ها و ...
از اونجایی که با پختن خورش قیمه موفق شده‌بودم اعتماد خانواده رو جلب کنم (:دی)، چند روز بعد از این موفقیت بزرگ، گفتم تصمیم دارم آخر این هفته لوبیاپلو بپزم و بعد از مامان پرسیدم دقیقا چطور باید این کارو بکنم و مامان هم شروع کرد توضیح دادن و گفت که ادویه‌ی اختصاصی لوبیا پلو (یعنی به جز نمک و فلفل و زردچوبه!)، زعفرون و دارچین و گل محمدیه و بعد هم گفت که هر کدوم رو کی باید اضافه کنم و ...
دو سه روز مونده به روز موعود (!) که قرار بود کسی خونه نباشه و من به آشپزیم برسم، مامان فرمود که برنامه عوض شده و باید آبگوشت بپزی :| بعد هم شروع کرد به دادن توضیحات مربوط به آبگوشت. اعتراضات اینجانب هم البته به جایی نرسید و مجبور به پذیرش آبگوشت شدم.
بالاخره روز موعود فرا رسید!
از کله‌ی صبح پای قابلمه بودم و این وسط شک کرده‌بودم که زعفرون و دارچین و گل محمدی تو آبگوشت هم نقش داشت یا نه! (درک کنید خب، اولین بارم بود!) در مورد دارچین تقریبا مطمئن بودم که ربط خاصی به آبگوشت نداره. در مورد زعفرون هم با خودم فکر کردم آبگوشت قبلا غذای ارزونی بوده، پس نباید زعفرون باشه تو دستورش! (حالا البته یه سرچ هم کردم و خب نبود!) اما دقایق آخری که دیگه آبگوشت تقریبا آماده بود، صدای مامان پیچید تو ذهنم که می‌گفت:«آخرش پودر گل‌محمدی رو هم اضافه می‌کنی!» و از تو کابینت یه ادویه‌ای که خواهر ادعا می‌کرد گل محمدیه رو برداشتم و با این که خودم هم متعجب بودم که اصلا چرا آبگوشت باید گل داشته‌باشه و چه ربطی داره و اینا، یه کم به قابلمه اضافه کردم.
بعدا البته متوجه شدم که دو تا دستور رو با هم قاطی کرده‌بودم و گل مال لوبیاپلو بوده و اشتباه زدم!
سرتون رو درد نیارم! یه هفته دیگه هم گذشت و شد امروز! امروز دیگه طبق قرار قبلی گفتم می‌خوام لوبیاپلو درست کنم و باز از کله‌ی صبح پاشدم پیاز رنده کردم و گوشت تفت دادم و لوبیا ریختم و ادویه و رب اضافه کردم و تا اونا بپزن ماست‌خیار هم درست کردم (اصلا یه وضعی!) و... و وقتی رسیدم به مرحله‌ی آخر، دوباره اون شیشه‌ی گل رو از تو کابینت برداشتم و قبل از این که به مایه‌ی لوبیاپلو اضافه‌ش کنم، بوش کردم و دیدم اصلا بوی گل نمیده که!
زنگ زدم به مامان، گفتم گل کجاست؟ گفت الان رسیدی به اون مرحله؟! ما تازه داریم صبونه می‌خوریم! (قشنگ برنامه این بود که ساعت ۱۰ ناهار حاضر باشه😂)
هیچی دیگه... آدرس گل رو از مامان گرفتم و فهمیدم نه تنها اصلا تو کابینت نیست و تو یخچاله، بلکه به شکل واضحی هم از ریخت و قیافه و بوش مشخصه که چیه و عمرا نمیشه با چیز دیگه‌ای اشتباه گرفتش و من خیلی هنر به خرج دادم که هفته‌ی پیش فکر کردم اون ادویه‌ی نامعلوم که از تو کابینت برداشته‌بودم، گل محمدیه!

+ والا هنوز نمی‌دونم اون ادویه‌هه چی بوده:)) منتظرم بیان خونه، ازشون بپرسم. ولی احتمالا ادویه‌ی مخصوص ماکارونی بوده:)))
+ بعید می‌دونم در تاریخ سابقه داشته‌باشه که یه نفر با دستور لوبیاپلو، ادویه‌ی ماکارونی بریزه تو آبگوشت که خب من زحمتش رو کشیدم :|
+ ولی با همه‌ی این اوصاف، دستپختم خوبه انصافا😎

چگونه علم ژنتیک را به خاک و خون بکشیم۲

پس از وقفه‌ای طولانی بعد از این پست، می‌خوام برم سراغ یکی دیگر از بخش‌های به شدت جذاب ژنتیک که وقتی اولین بار باهاش مواجه شدم، به شدت تعجبم رو برانگیخت!

خب قبلش دوباره این توضیح رو بدم که اینا از مباحث اولیه‌ی ژنتیکه و حتی احتمالا برای بچه‌های رشته‌ی تجربی تو سوم دبیرستان هم خیلی مباحث معمولی باشه. اما من به عنوان کسی که چند ساله بود فقط با ریاضی و الگوریتم سر و کله زده‌بودم، وقتی متوجه شدم یه رفتار الگوریتم مانند، هر لحظه توی تک‌تک سلولام داره اتفاق میفته، بسی شگفت‌زده شدم!

حالا بریم سراغ اصل مطلب!

یازده

عدد مورد علاقه‌ی من ۵ است. از بچگی همین بوده. نمی‌دانم از کجا و چطور. در درجه‌ی بعدی ۸ و بعد هم ۳. نه این که فکر کنید چون مجموع ۳ و ۵ می‌شود ۸، این‌ها ربط خاصی به هم دارند ها! نه؛ اول اعداد مورد علاقه‌ام بودند، بعد فهمیدم چنین رابطه‌ای هم با هم دارند. حالا البته مدتی‌است که ۱۲ هم به این اعداد اضافه شده. کافی‌ست سوالی که جوابش عددی باشد از من یا هر کس دیگری که دور و بر من است بپرسید تا بلافاصله و بدون توجه به این که چه سوالی پرسیده‌اید در جواب بگویم ۱۲. مثلا اگر متین به ظرف میوه اشاره کند و بگوید مامان! چند تا نارنگی می‌تونم بخورم؟(بچه نارنگی دوست دارد خب!) قطعا قبل از این که مامان حتی رویش را به سمت متین برگرداند و بدون توجه به این که اصلا چند تا نارنگی داریم، من گفته‌ام ۱۲ تا! یا حالا هر سوال دیگری.

حتی اوایل قرنطینه که خوش‌خیال بودیم و فکر می‌کردیم دو‌سه هفته که خانه بمانیم، کرونا تمام می‌شود، نشستم و تلاش کردم اسم ۱۲ تا پسرم را برای خودم بنویسم که خب متاسفانه بیشتر از ۷ تا اسم که به هم بخورند پیدا نکردم. فکر می‌کنم این‌ها بود: اکبر و اژدر و جعفر و اصغر و صفدر و ... بیا! ۲ تای دیگر را یادم رفته. تازه برایشان شغل هم انتخاب کرده‌بودم. مثلا یکی قصاب بود، یکی شرخر بود، یکی ... ای بابا! متاسفانه عکسی که از وایت‌برد شامل اسامی گرفته‌بودم به شکل دردناکی از کارت حافظه‌ی موبایلم پاک شده و شغل‌هایشان هم یادم نیست.

خلاصه که همین ۷ را هم اگر خوب بهش دقت کنید می‌بینید تشکیل شده از ۳ و ۴ که حاصل ضرب‌شان می‌شود ۱۲. و اصلا اگه با ۵ که اولین عدد مورد علاقه‌ام بوده هم جمعش کنید، می‌شود خودِ ۱۲! تادا!

بله... داشتم می‌گفتم... حالا البته ایده‌ای ندارم که این اعداد مورد علاقه کجای زندگی قرار است به دردم بخورند یا اصلا چه معنی دارد آدم عدد مورد علاقه داشته باشد و از این جور حرف‌ها! اما الان چند روز است که تازه یادم افتاده این وبلاگ را در تاریخ ۵ آبان ۸۸ ساخته‌ام. یعنی ۸۸/۸/۵. خیلی هم اتفاقی و بدون قصد قبلی. یعنی آن‌قدر اتفاقی که خودم تازه بعد از ۱۱ سال متوجه شده‌ام! خلاصه که بله... اگر دنبال عجیب‌ترین متن اعلام و تبریک تولد می‌گردید، می‌توانید روی این پست من هم حساب کنید، چون همه‌ی این‌ها را به هم بافتم تا تهش بگویم امروز تولد ۱۱ سالگی راسپیناست.


+ من لینک آرشیوم را اینجا نگذاشته‌ام، اما همه‌ی پست‌ها موجود است! البته که تعداد زیادی را جهت لو نرفتن اطلاعات شخصی، به مرور رمزدار کرده‌ام!

+ و یک چیز دیگر! همین ۵  را اگر با ۱۲ جمع کنید و بشود ۱۷می‌شود ۸/۱۷ که خب تاریخ تولد خودم است :دی (بله، شماهایی که در آن پست «درباره‌ی من» تولدم را تبریک گفتید، سوختید! چون حتی هنوز هم بیشتر از ۱۰ روز مانده تا به این تاریخِ مبارک برسیم:)) )

+ همین الان متوجه شدم ۸۸/۸/۵ علاوه بر این که از ۵ و ۸ تشکیل شده، تعداد ۸ هایش هم ۳ تاست!

+ حالا کیک هم بفرمایید :دی


++ آقا دقت کردید شماره‌ی پست هم ۱۱۹۹ عه و به ۱۱ بخش‌پذیره؟:)) اینم شانسی بود به جان خودم:))

این من هستم

۱) مهم نیست با چه قصدی وارد یه محیط شده‌باشم، مهم‌ترین چیز توی هر محیط آدم‌های اون محیط هستن و بخش خوبی از تمرکز و تلاشم این خواهد بود که اونا رو بشناسم و بیشترین اطلاعات رو راجع بهشون کسب کنم.

۲) منطقم معمولا غالبه، اما در عین حال به شدت هم احساساتی هستم و اینو در شرایط خیلی خاصی بروز میدم.

۳) اگه با شما تو محیط الف بحثم بشه و بعد از چند ساعت تو محیط ب ببینم‌تون، برخوردم با شما عادی خواهد بود. ولی اگه برگردیم به محیط الف، می‌تونیم به دعوامون ادامه بدیم! (این محیط الف و ب می‌تونه دو تا گروه تلگرامی مختلف باشه، می‌تونه کلیت فضای واقعی و مجازی باشه، می‌تونه پارک و سینما باشه یا هر چی!)

۴) توجهم به جزئیات زیاده. می‌تونم از منفی خالص دلم رو به جزئیات خیلی جزئی مثبت خوش کنم یا از مثبت خالص بالاخره یه چیز منفی پیدا کنم و زانوی غم به بغل بگیرم.


این چالش از اینجا شروع شد.

ممنون از فاطمه که من رو دعوت کرد:)

دعوت می‌کنم از: استاد احسان ، نیلگون عزیز ، عاطفه و نجـ ــوا

جیغ‌های خفه!

چشم‌تان روز بد نبیند!

وارد سایت آموزش دانشگاه شدم، منوی نمرات موقت و ثبت اعتراض را باز کردم و دیدم نمره‌ی درخشانم به زور نمودار کمی عوض شده و به جای آن عدد زیبا(لینک!)، حالا یک «۱۱.۶» نشسته و در کنارش کلمه‌ی «افتاده» همچنان خودنمایی می‌کند. در کنار متن التماس آمیز اعتراضم هم که در آن بعد از یک عالمه توضیح، برای اولین و آخرین بار در زندگیم، رسما از یک استاد خواهش کرده‌بودم فقط پاسم کند، جمله‌ی «اعتراض وارد نیست» با فونت قرمز نوشته‌شده.

مراحل بعدی را در عرض یک ثانیه متصور شدم: حالا باید صبر کنم استاد همین نمره را نهایی کند، بعد پیگیر این موضوع شوم که آیا هنوز هم می‌توانم نمره را از کارنامه‌ام حذف کنم یا نه. (این حذف کردن نمره قانونی بود که دانشگاه فقط برای ترم گذشته و به مناسبتِ(!) کرونا در نظر گرفته‌بود. شرحش هم این بود که بعد از ثبت نمره در کارنامه، می‌توانستیم یکی از درس‌هایی که افتادیم را حذف کنیم و برای یکی از درس‌هایی که پاس شدیم هم درخواست بدهیم که به جای نمره، حرف p درج شود. اما مشکل اینجا بود که برای حذف درس، تعداد واحدهای آن ترم باید از ۹ واحد بیشتر می‌بود و من ترم پیش فقط ۵ واحد درس داشتم. البته شنیده‌بودم که دانشکده با این چیزها راه می‌آید، اما خب، اگر راه نمی‌آمد نمی‌توانستم شاکی باشم، چون قانون دانشگاه بود. برای تبدیل نمره به p البته شرطی وجود نداشت و فقط کافی بود درس را پاس کنی.)

موضوع دیگر این که مهلت همه‌ی این‌ها تا ۳۰مهر است و اگر استاد تا آن موقع نمره را نهایی نکند و نمره واردکارنامه نشود، هیچ‌کدام از این درخواست‌ها معنایی ندارد.

حالا که درس را پاس نکردم، بعد از همه‌ی دنگ و فنگ‌های بالا و صرف نظر از حذف شدن یا نشدن درس، تازه باید دنبال کلاس دارای ظرفیت بگردم که این ترم هم در یک درس سه واحدی ثبت نام کنم. البته که این هم احتمالا دردسرهای خودش را دارد چون تقریبا وسط ترم است!

خلاصه که همه‌ی این‌ها در عرض یک ثانیه‌ای که به نمره‌ام زل زده‌بودم از ذهنم عبور کرد و بلافاصله بدون لحظه‌ای فکر کردن بلند شدم و به سمت دفتر استاد راهنمای گرام حرکت کردم تا از او بخواهم با استاد درس صحبت کند و حتی شده خودم گوشی را بگیرم و یک بار دیگر خواهش کنم این ۰.۴ ناقابلی که برای پاس شدن لازم دارم را به من بدهد. آسانسور رسید به طبقه‌ی ۸، اما نمی‌دانم دقیقا چه نیرویی جلوی پیاده‌ شدنم را گرفت و من را به طبقه‌ی ۴ برگرداند.

صفحه‌ی لپ‌تاپ را روشن کردم و صفحه را رفرش کردم و ... بله... نمره نهایی شده‌... دیگر هیچ التماسی فایده ندارد... همان بهتر که از طبقه ۸ برگشتم و در این شرایط پیش استاد راهنما نرفتم ... کاش آموزش دانشکده قبول کند این نمره را از کارنامه‌ی من حذف کند ... صبر کن ببینم! اینجا چرا نوشته «پاس»؟! «۱۱.۶» چرا شد «۱۲»؟! خدای من! وای خدای من! باورم نمی‌شود!

۵، ۶ بار دیگر صفحه را رفرش کردم و چیزی عوض نشد! ایمیلی که در این فاصله از طرف آموزش رسید هم دیگر خیالم را راحت کرد. بله، درس را پاس شدم. به زور چنگ و دندان البته:))

 نکته این بود که خیلی بد موقع سایت آموزش را باز کرده‌بودم. یعنی دقیقا زمانی که استاد هم پای سیستم بوده و داشته نمره‌ها‌ی نهایی را وارد می‌کرده و بعد تازه می‌خواسته لب مرزی‌ها را پاس و نمره‌ها را نهایی کند.

خدا را شکر! هم به خاطر پاس شدن و نهایی شدن نمره‌ی درس، هم برای این که در تمام این مدت در آزمایشگاه تنها بودم و کسی صدای جیغ‌های خفه‌ام را نشنید!


+ این‌هایی که نوشتم مربوط به دیروز بود. امروز نمره‌ی مورد نظر از کارنامه‌ام هم حذف شد و تمام!

+ دوستان! برای کامنت گذاشتن در پست قبلی (لینک!) نیازی به شناخت عمیق نیست واقعا.فقط می‌خواهم بدانم در این مدت چیزهایی که بروز دادم، چه بوده و از نظر شما چه جور آدمی هستم! با تشکر!

. . . . . .
صفحه بعد
Designed By Erfan Powered by Bayan