- يكشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۹
امروز سحر، باری به وزن یک تُن را بعد از یک سال، زمین گذاشتم. عجب سبک شدم!
- شنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۹
"اندوه انسان بودن را حس کردم. موجودی فناپذیر که در ذات خود تنهاست، اما به توهم بودن با دیگران نیاز دارد. دوستان، بچهها، عشاق. این توهم جذابی بود. توهمی بود که به راحتی میتوانستی به آن خو بگیری."
از: انسانها، نوشتهی مت هیگ،نشر هیرمند
- جمعه ۱۹ ارديبهشت ۹۹
یادتونه قبلا چقدر غر میزدم که تو آزمایشگاه میزم دم دره و هی باید بلند شم درو باز کنم و هر کی میاد تو از من میپرسه دکتر کو و اینا؟
از وقتی اومدم اینجا، نه تنها میزم دم دره، که فک کنم دم درِ مورچهها هم هست! چون هر چند دقیقه یه بار باید از رو دست یا صورتم مورچه جمع کنم :|
+ تنوع هم دارهها! مثلا چند روز پیش به جای مورچه، یه دونه عنکبوت کوچولو بود:)))
+ البته که بر خلاف قبل، با وجود این وضعیت باز هم خدا را شاکرم! (اینم از نتایج ۲ ماه خونه موندن!)
- شنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۹
ساعت ۴ و ربع صبح است و دقیقا ۴ ساعت از زمانی که شروع به بررسی کد تمرین بچهها کردم میگذرد. طی این ۴ ساعت، ۳ بار تا مرز سکته پیشروی کردهام. چون تمرین عملیای که برای بچهها آماده کردهبودم و فردا یا به عبارتی همین امروز باید برایشان آپلود میکردم،هیچ جوره کار نمیکرد و خطای نامعلومی داشت که خودم هم نمیتوانستم حلش کنم. از آن بدتر این که تا همین ۴ ساعت پیش فکر میکردم هیچ مشکلی ندارد و حالا صرفا دم آخر یک دور محض احتیاط چک میکنم! و خب فکر کنید اگر چک نمیکردم یا طی این ۴ ساعت نمیتوانستم مشکل را حل کنم، عجب آبروریزیای به پا میشد!
حالا هم دارم در یکی از سایتهای دانشگاه upload box کار میگذارم که تمرینشان را تحویل بدهند و همزمان به این فکر میکنم که تمرینهای آن یکی درس را هم باید تصحیح کنم و حالا هم باید بروم یک مقاله بخوانم که تا شب بتوانم ارائه بدهم و ضبط کنم و برای کلاس بفرستم، که ناگهان در همان سایت، چشمم میفتد به عنوان درس سومی که خیلی نامحسوس در همین دوران قرنطینه استادش یکهو زرنگ شده و دو تا کوییز آنلاین گرفته و حدس بزنید اینها را کی باید تصحیح کند؟ بله، من!
ساعت ۴ و ربع صبح است و من دارم با خودم فکر میکنم«دختر جان! نانت نبود، آبت نبود، دستیار ۳ تا استاد شدنت دیگر چه بود؟!»
- دوشنبه ۲۵ فروردين ۹۹
- سه شنبه ۱۹ فروردين ۹۹
- دوشنبه ۱۸ فروردين ۹۹