راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

دونه‌‌دونه دونه‌دونه...

دوستی دارم که زمانی به من سنتور یاد می‌داد. استادی بود برای خودش... صبر کنید... هنوز هم هست! بعد از مدتی البته من دیگر پیگیر کلاس‌هایمان نشدم و ادامه پیدا نکردند. اما  زمان‌های زیادی با هم صحبت می‌کردیم. هفته‌ای نبود که چند ساعتی با هم چت نکنیم. بحث‌هایمان هم بیشتر حول محور موسیقی بود. یا آهنگ می‌زد و برایم می‌فرستاد، یا از استادی که آرزو داشت شاگردش شود (اردوان کامکار) برایم چیزی می‌فرستاد، یا من اگر احساس می‌کردم آهنگی قشنگ است برایش می‌فرستادم و بعد راجع به آن‌ آهنگ‌ها و متن و خواننده و ... حرف می‌زدیم. اطلاعاتش راجع به موسیقی جامع و کامل بود و خیلی چیزها به من یاد می‌داد. البته که راجع به چیزهای دیگر هم حرف می‌زدیم. اعتقادات مذهبی و کتاب و فیلم و ... اما خب، نشانه‌اش برای من شده‌بود سنتور و اردوان کامکار.

تا این که یک روز آهنگ «دونه‌دونه»‌ی محسن ابراهیم‌زاده را برایم فرستاد. آهنگ را گوش دادم و فکر کردم یک نوع شوخی است. آهنگ‌هایی که ما راجع بهشان بحث می‌کردیم کجا و این آهنگ کجا؟ تحریر‌های شجریان کجا و لحن عجیب خواننده‌ی این آهنگ کجا؟

پرسیدم:«شوخیه دیگه؟این چی داره میگه اصلا؟!» و نوشت:«ریتم آهنگش جالبه!». معمولا همین طور بود. من به متن آهنگ‌ها توجه می‌کردم و او به موسیقی و ریتم. بعد شروع کردیم به سوژه کردن آهنگ و لحن خواننده و این که چرا این قدر با ناز و ادا می‌خواند و .... و تا مدتی هم کارمان شده‌بود فرستادن جوک‌ها و متن‌هایی که راجع به این آهنگ بودند (مثلا من یادم است که متن این پست آقاگل را برایش فرستادم).

خلاصه که بحث ما در مورد این آهنگ و این خواننده آن‌قدر طولانی شد که یک روز به شوخی برایش نوشتم: خودت را از عرش به فرش رساندی! تا قبل از این هر جا اسم سنتور و اردوان کامکار می‌آمد، یادت می‌افتادم، حالا هر جا این آهنگ یا آهنگ‌های دیگر این خواننده پخش می‌شود!

حالا البته مدتی است که ارتباط‌مان به صفر میل کرده و در حد تبریک انواع عید با هم در ارتباطیم، اما همین دو سه روز پیش، دوباره برایم یک کلیپ از یک مرد عرب را فرستاده که دارد در ماشینش با آهنگ «دونه‌دونه»‌ی محسن ابراهیم‌زاده همخوانی می‌کند:|

به شکل ناعادالانه‌ای انگار او هم هرجا این آهنگ را می‌شنود یاد من میفتد!


+ اگر پیرو پست قبلی و پست قبل‌ترش که خصوصی بود، جویای احوال اینجانب باشید، ملالی نیست جز دوری شما:)) اوضاع مرتب است و آنچه ازش می‌ترسیدم به سرم نخواهد آمد انشاالله!

+ البته که دوشنبه امتحان دارم و التماس دعا :دی

یه کم هم ما بریم رو منبر:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ولی حالا چرا؟ (رمز اگر بخواهید داده می‌شود)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اینم سهم ما از کرونا

خاله‌جون الان یه هفته‌س که تو بیمارستان بستریه. به خاطر سرفه و سرماخوردگی رفته دکتر و از روی اسکن ریه بهش گفتن که کرونا داره و بعد هم با وجود این که حالش وخیم نبوده، بستریش کردن. توی این یه هفته فکرم دائم درگیر این بود که اگه خدانکرده، توی بیمارستان و به خاطر محیط آلوده‌ی اونجا، شرایطش بدتر بشه چی؟ چرا دکتر بهش نگفته خونه باش؟

توی این یه هفته همه‌مون پیگیر حالش بودیم. یه روزایی حرف زدن براش سخت می‌شد و به سرفه میفتاد. برا همین بیشتر توی واتسپ باهاش چت می‌کردیم. یکی احوالش رو توی گروه خانوادگی می‌پرسید، بعد که جواب می‌داد:«خوبم» یا «بهترم» ، به تعداد اعضای گروه، «خدا رو شکر، ایشالا زودتر برگردی خونه» زیر اون پیام ردیف می‌شد. بعضی وقتا هم می‌نوشت که مثلا «دیشب حالم خیلی بد بود، اما الان خوبم» و باز «خدا رو شکر» ها زیر پیامش ردیف می‌شد.

من اما خیلی اهل تو گروه حرف زدن نبودم. به خودش پیام می‌دادم. می‌گفت هنوز جواب آزمایش نیومده و توی نسخه‌ها و پرونده، می‌نویسن «مشکوک به کرونا». با خودم فکر می‌کردم خب حالا که بستری شده و یه روزایی هم واقعا حالش خوب نبوده و کاملا علائم کرونا رو داشته، چه فرقی می‌کنه بیماری اسمش چی باشه؟ اما چیزی نمی‌گفتم. بعد فکر می‌کردم شاید اصلا اسم کرونا باعث بشه روحیه‌ش خراب بشه و همون بهتر که هنوز جواب آزمایشی در کار نیست. وقتی نوشت :«اگه کس دیگه‌ای از خانواده گرفته باشه، خودم رو نمی‌بخشم» دیدم که درست فکر می‌کردم همین نگرانی می‌تونه حالش رو بد کنه. براش نوشتم:«الان وقت این فکرا نیست خاله جون. الان فقط باید مراقب خودتون باشید.»

این یه هفته همین‌جوری گذشت تا این که امروز صبح بالاخره جواب آزمایش اومد. منفی بود. گروه خانوادگی تو واتسپ پر شد از اموجی‌های گل و رقص و ... و تعداد خدا رو شکرها و دعاها شد ۲،۳ برابر.

باز این فکر تو سرم می‌چرخید که مگه این بنده خدا چند شب پیش تو گروه ننوشت تنگی نفس خیلی شدید داشته و دکتر براش آمپول نمی‌دونم چی‌چی تجویز کرده؟ واقعا چه فرقی می‌کنه دلیل این تنگی نفس و یه هفته بستری شدن تو بیمارستان چی بوده؟ تازه اسکن ریه خودش خیلی دلیل موجهیه اصلا و می‌دونید بلافاصله چی اومد تو ذهنم؟ این که نتیجه‌ی آزمایش‌ها عمدا با یکی دو روز تاخیر اعلام شده (گفته‌بودن دوشنبه میاد ولی امروز اومد) و تو این فاصله همین که دیدن حال خاله‌جون رو به بهبودیه، گفتن نتیجه‌ت منفی شده. در راستای پایین نگه داشتن آمار ابتلا و اینا!

بعدش قیافه‌ی خانم قاف اومد جلوی چشمم که بعد از نسبت دادن چند تا ویژگی خوب به من ، گفت:«ولی الهه! تو واقعا بدبینی!»


+ حالا این مریضیه هر چی که بود، همین که الان اوضاع خوبه و تو بیمارستان اتفاق بدتری نیفتاده و نتیجه‌ی منفی (واقعی یا الکی:دی) هم این قدر به قامیل ما روحیه داده که همه‌شون مشغول قر دادن تو گروه هستن، خدا رو شکر! انشاالله که ریشه‌کن بشه این بیماری و آخر داستان‌ همه‌ی مشکوک ها هم حال خوب باشه:)

نارا

یه پست نوشته‌بودم، تهش به صورت کاملا بی‌ربط اعلام کرده‌بودم که اسمم رو هم عوض کردم و زین پس اینجا «نارا» هستم، به معنی «انار». بعد دیدم حال پستی که نوشتم خوب نیست، پاکش کردم.

ولی حالا بذارید یه چیزایی که به اسم ربط داره بنویسم!

من یکی از سرگرمی‌هام خوندن اسم‌های مختلف و گشتن دنبال معنی اسامی و ایناست. الان هم داشتم یه سایتی رو زیر و رو می‌کردم و رسیدم به یکی دو تا اسم و روحم شاد شد اصلا:)) (مثلا «کاکولوسک»!)

بعد یه چیزی که خیلی فکر می‌کنم بهش اینه که این اسم‌هایی که بر اساس ظاهر گذاشته میشن، چقدر ریسکی هستن! مثلا فکر کن اسم بچه‌ت رو بذاری «زیبا» بعد بزرگ که شد به معنی واقعی کلمه زشت باشه! یا بذاری «رعنا» یا «رشید» بعد قدش کوتاه بمونه. یا مثلا بذاری «سپیده» یا «سیمین» یا «سمیرا» بزرگ که شد، سبزه‌ی سبزه باشه! یا حالا کلی اسم دیگه که الان تو ذهنم نیست و باز یه ربطی به ظاهر دارن.

چو تخته‌پاره بر موج!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

البته من در جریان قیمت پاک‌کن خمیری نیستم.

مغزم خیلی شلوغ‌تر از اون بود که تنهایی بتونم از پس مرتب کردنش بربیام و تصمیمی بگیرم. لازم بود با آدمی که شبیهش فکر می‌کردم و می‌فهمید چی میگم و می‌تونست راهنماییم کنه صحبت کنم.

ساعت از ۱۲ شب گذشته‌بود که توی تلگرام براش نوشتم که باید باهاش حرف بزنم. ساعت هنوز یک نشده‌بود که برای فردا صبح قرار گذاشتیم. خیلی شانسی جور شد در واقع. می‌گفت یکی از جلسه‌های کاریش کنسل شده و حالا می‌تونه به جاش من رو ببینه.

ساعت ۱۰ و نیم صبح نشسته‌بودم توی دفترش و به جای این که دقیقا بگم مرگم چیه، یهو زدم زیر خنده و گفتم:«خیلی خنده‌داره آخه!»

خیلی جدی بهم نگاه کرد و گفت:«ببین الهه! من از دیروز با ۱۰۰ نفر دعوا کردم و خیلی اعصابم خورده...» با خودم گفتم:«الان میگه اعصاب مسخره‌بازی‌های تو رو دیگه ندارم! یا بگو چته، یا پاشو برو که من به کارام برسم!» اما گفت:«اگه واقعا این قدر حرفات خنده‌داره، خب زودتر بگو که منم یه کم بخندم!»

و گفتم. تمام فروردین و اردیبهشت و خرداد رو گفتم و با هم خندیدیم و جواب‌هایی که امیدوار بودم بگیرم رو گرفتم و وقتی اومدم بیرون، اوضاع واقعا عوض شده‌بود. بعدش؟ بعدش توی گرم‌ترین ساعت‌های روز، ۵ و نیم کیلومتر تا خونه پیاده برگشتم و توی مسیر ۵ جلد کتاب و یه پاک‌کن ۱۵ تومنی خریدم و جنازه‌وار رسیدم خونه و سه ساعت تمام خوابیدم!

+ به نام مذهب شخصیت آدم رو یه جوری نبرید زیر سوال که لازم باشه بره با یکی دیگه حرف بزنه تا حالش خوب بشه.

+ کتاب‌ها رو برا خودم نخریدم، ولی پاک‌کن رو چرا. ۱۵ تومن آخه؟!😐

مثل یک پر شاید


حالا از این که با خیال راحت و بدون عذاب وجدان می‌توانم ناراحت باشم، خوشحالم!


+ پیشنهاد دادند بروم مسئول پایه‌ی یک دبیرستان بشوم. وسوسه‌برانگیز بود، اما عقلم به کمکم آمد و به خاطر محدودیت زمانی گفتم نه. بعدش دیگر موتورِ عقلم بعد از مدت‌ها به کار افتاده‌بود و برای نه‌های دیگر هم به کمکم آمد و حالا خیلی سبک‌ترم!

همین ترسناکه اصلا!

اومد نظرش رو راجع به یه موضوعی بگه، گفت :" من قبلا که مجرد بودم ..." البته بلافاصله متوجه اشتباهش شد و جمله رو عوض کرد، ولی من داشتم فکر می‌کردم که پس ما الان راجع به چی داریم با هم حرف می‌زنیم؟!🤦🏻‍♀️:))

کمی هم غر بخوانید!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
. . . . . .
صفحه بعد
Designed By Erfan Powered by Bayan