راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

بالاخره بخاری رو گذاشتم روی درخت!

این پست رو یادتون هست؟
بالاخره به صورت کامل شرح دادم داستان چی بود و تو پست قبلی به صورت رمزدار نوشتمش. فقط باید بهتون هشدار بدم که به شدت طولانی شد و علاوه بر این که خودش طولانی شد، یه پست طولانی دیگه هم پیش‌نیازشه:)))
خلاصه که اگه به فکر چشم‌های خودتون نیستید، بسم‌الله! هر کی دوست داره، بگه بهش رمز بدم :)
(از دادن رمز به دوستانی که در دنیای واقعی اینجانب را می‌شناسند، معذوریم!)

آخر داستان رو دوست نداشتم، این شد که عوضش کردم!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دلیل گریه‌ی منی، عذاب من نه...*

بغض منی، آه منی. حسرت دلخواه منی...
دوری و دلتنگ تو‌ام، زخمی و همراه منی...
من غم پنهان توام، حال پریشان توام...

*حسین غیاثی، علیرضا قربانی (شروع ناگهان)

گنگ‌محل

«قضیه بر سر تقدیرِ از پیش نوشته شده نیست، قضیه این است که جبر و اختیار، هیچ کدام فریبی بیش نیست، مغالطه‌ی ذوالحدین۱ جعلی است، دل‌خوش‌کنک است.  واقعیت، این است که در پایان کار هر دو یکی هستند؛ یک فرایند واحد. شما آنچه را می‌خواهید انتخاب می‌کنید و هیچ حالت دیگری برای آن قابل تصور نیست. آن انتخاب است که سرنوشت شما را می سازد. این سرنوشت از ازل آنجا در انتظارتان بوده و پس از انتخاب گزینه اصلی، به هر گزینه‌ی دیگری که فکر کنید، همان می‌شود نکته انحرافی مسئله. چرا؟ چون از ابتدا، تنها انتخابِ همان یک گزینه در طبیعت و ذات شما وجود داشته، نه گزینه‌ی دیگری. این، یعنی هویت. صحبت از جبر و اختیار، پوچ و مهمل است؛ چون این باور را القا می‌کند که چیزی خارج از وجودتان به زندگی شما جهت می‌دهد، حال آن که آن نیرو، چیزی جز هویت، یعنی شاهکار روح هم نیس.»


از: گنگ‌محل، جان برن‌ساید(رضا اسکندری آذر)، نشر هیرمند

۱- مغالطه‌ای که در آن، شخص تنها حالت‌های ممکن را همان‌هایی بداند که خودش بیان کرده، در حالی که حالت‌های دیگری هم متصورند.(توضیح مترجم)

نمردیم و شاخص هم شدیم!

داشت بلند بلند به یکی از بچه‌ها می‌گفت: "تو چرا اصلا نمیای؟! چرا اصلا اینجا نیستی؟! آخرین بار قبل از امروز، کی اومده بودی؟! ..."
برگشتم سمتش که بحث رو دنبال کنم و ببینم چی میگه، یهو انگار که منو دیده باشه و یادش افتاده باشه ادامه داد:" اون قدر فاجعه‌ای که از خانم الف. هم کمتر میای!" :|
خنده‌م گرفت، گفتم: " الان من این جا معیار فاجعه بودنم؟!"
بقیه هم زدن زیر خنده!
گفت:" نه.... منظورم این نبود که! گفتم یعنی این سه ساله اینجاست، شما یه ماهه اومدید، ولی تعداد دفعاتی که شما تا حالا اومدید از این بیشتره!"
یه نفر گفت: " نه دیگه، فایده نداره مجتبی، حرفت رو زدی دیگه!"

+ آقا یکی بیاد به این بگه می‌تونه کلاً من رو تحویل نگیره و منم اگه خیلی احساس غربت کنم بالاخره خودم با یکی حرف می‌زنم :|
+ بله، ظاهرا ایشون هم دارن به یکی از شخصیت‌های این وبلاگ تبدیل میشن و تا الان که ۳ تا پست رو به خودشون اختصاص دادن!

بخاری خودمه، دلم می‌خواد بذارمش بالای درخت!*

آقا من شکست خوردم. به عبارتی با مخ رفتم تو دیوار.
خیلی در تلاشم که ژستِ «شکست مقدمه‌ی پیروزی‌ست» یا «در هر شکستی تجربه‌ای نهته‌است» یا «لابد قسمت نبوده» یا «حتما حکمتی داشته» یا موارد دیگه‌ی سرشار از مثیت‌اندیشی به خودم بگیرم، اما الان زوده برای این حرفا. الان ایده‌آلم اینه که چند روزی بشینم یه گوشه و گوله گوله اشک بریزم بلکه غم این شکست رو بشوره و ببره!
اما خب طبق معمول هر جا سخن از «وقت لازم دارم» است، نام دانشگاه و کارهایش می‌درخشد! و تمرینی که فردا شب باید تحویل بدم و ارائه‌ای که نمی‌دونم با چه عقلی انداختمش پس‌فردا صبح، این اجازه رو به من نمیدن و غصه‌ خوردن رو باید به تاخیر بندازم و به جاش الان باید بشینم فیلم کلاس‌های مجازی‌ای که این مدت پیچوندم رو ببینم، بلکه حداقل صورت سوال‌های تمرین رو بفهمم:|
البته که توی این شرایط که باید کارهات رو به صورت فشرده انجام بدی، ترک دیوار هم آدم رو به خودش جذب می‌کنه و به تفکرات فلسفی  وامی‌داره. منم الان به جای این که فیلم‌ها رو شروع کنم، خیره شدم به عبارتِ «بخاری رومیزی مدل فلان» که روی جعبه‌ی بخاری برقی - که به خاطر نوسانات آب و هوایی این چند وقت هنوز دم دسته و جرات نکردم خیلی(!) جمعش کنم - نوشته شده و دارم به این فکر می‌کنم که چرا آدم باید بخاری رو بذاره رو میز اصلا؟!

+ دو سه روز دیگه که ذهنم یه کم مرتب شد، میام کل داستان رو می‌نویسم.

* توضیح عنوان: یه معما هست که میگه: اون چیه که زمستونا تو اتاقه، تابستونا بالای درخت؟ و جوابش اینه که «بخاری»! و توجیهش هم اینه که «بخاری خودمه، دلم می‌خواد بذارمش بالای درخت!»

پایان یک داستان ناتمام

داشتم فکر می‌کردم که این وبلاگ چقدر پر شده از داستان‌های ناتمام. دغدغه‌هایی که راجع بهشان نوشته‌ام و از شما خواسته‌ام دعا کنید و بعد نیامده‌ام بگویم که فلان شد ها! دعایتان موثر بود ها! یا خبرهایی که از شروع یک فعالیت جدید داده‌ام و بعد نیامده‌ام بگویم چطور با کله رفتم توی دیوار! یا حالا گاهی موفق هم شده‌ام، یا وسط کار یک دفعه به این نتیجه رسیده‌ام که جای من اینجا نیست و کلا تلاش را رها کرده‌ام.
مثلا یک نمونه‌اش که الان یادم هست را بگذارید تمام کنم.
این پست را یادتان می‌آید؟ چقدر ناراحت و ناامید بودم وقتی نوشتمش و چقدر شما دعا کردید.
استادی که در این پست راجع بهش نوشتم، چند وقت بعد و بعد از عمل موفقیت‌آمیز قلبش، مرخص شد و به دانشگاه برگشت و یادم نمی‌رود چقدر ذوق کردم وقتی خیلی زودتر از چیزی که تصور می‌کردم توی راهروهای دانشکده با او مواجه شدم.

این روزها مشغول تمام کردن یکی دیگر از داستان‌های ناتمام این وبلاگ هستم. در واقع کارهایی که از دستم ساخته‌بوده را انجام داده‌ام و منتظرم نتیجه‌شان را ببینم. و باز هم به شدت نیاز دارم که دعا کنید. چون نمی‌دانم داستان که تمام شود، صرف‌نظر از دو پایان محتملی که برای آن می‌شود تصور کرد، من چقدر قرار است تغییر کنم.
التماس دعا :)

+ راستی حالا شاید اصلا استادی که راجع بهش نوشته‌ام را بشناسید یا به طور اتفاقی آن روز که به عنوان نفر اول تیم توسعه‌دهنده‌ی اپلیکیشن «ماسک» مهمان تلوزیون بود، صحبت‌هایش را شنیده‌باشید.

دیگه دارم به خودم شک می‌کنم...*

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

مجتبی

اگر یک روز قرار باشد شخصی برای به دست آوردن آمار اسامی ایرانیان، از محلی نمونه انتخاب کند و آن را به کل ایران تعمیم بدهد و به صورت اتفاقی محلی که انتخاب می‌کند "اینجا" باشد، به این نتیجه می‌رسد که ۴۰ درصد جمعیت ایران، "مجتبی" نام دارند.

به زبان ساده‌تر، اگر روزی گذرتان به "اینجا" افتاد و خواستید کسی را صدا بزنید، می‌توانید مثلا به جای گفتنِ "ببخشید!"، بروید نزدیک یک نفر و صدا بزنید "مجتبی!". یا می‌گوید "بله؟" یا می‌زند روی شانه‌ی بغل‌دستی‌اش و می‌گوید: " با تو کار داره!"

🤷🏻‍♀️

مثلا شما از آدمی که فردا ساعت ۲ با استاد راهنمایش جلسه دارد تا تمام پیشرفتی را که در پروژه‌اش داشته، به او ارائه بدهد، اما همین چند دقیقه پیش لپ‌تاپش را فرستاده هوا و حالا پیشرفت‌هایش که پیشکش، حتی سیستم عامل هم ندارد، انتظار دارید چه کاری انجام بدهد؟

از انتظارات‌تان هر چه که هست، چشم‌پوشی کنید؛ من که نشسته‌ام و دارم رمان می‌خوانم!

. . . . . .
صفحه بعد
Designed By Erfan Powered by Bayan