- يكشنبه ۳ مرداد ۰۰
- پنجشنبه ۲۴ تیر ۰۰
از احوالات ما اگر جوبا باشید، وقت نداریم!
خواهرم را نمیدانم، ولی حداقل من وقت ندارم!
البته که این وقت نداشتن به ایدهآلهای من نزدیک است. همیشه فکر میکردم باید درسم را تمام کنم تا بتوانم کار کنم و همیشه وحشت داشتم از این که اگر درس بخوانم یا کار کنم فرصت کارهای خانه را نخواهم داشت و در عرض یک هفته خانه را تبدیل به طویله خواهم کرد! تفکر اول به خاطر حالتی شبیه وسواس فکری بود و تفکر دوم هم ناشی از خانهدار بودن مامان بود که مدام داشت کار میکرد و باز هم بیشتر وقتها از نتیجه راضی نبود. اما حالا من دارم درس میخوانم، کار میکنم، بخشی از کارهای خانه را انجام میدهم و هنوز نه خانه از چیزی که قبلا بود فاصلهی زیادی گرفته و نه گرسنه ماندهایم. تازه در این گیر و دار دیروز بالاخره رفتم امتحان آییننامهام را هم دادم و قبول شدم و حالا باید یکی دو جلسهای کلاس اضافه بردارم تا بعد از ۶ هقته ندیدن ماشین، برای امتحان شهری آماده شوم.
پیگیریهای اهل فامیل کمتر شده. انگار خیالشان راحت شده که ما بلدیم زندگی کنیم و دیگر از تماسهای هرروزهی مادربزرگها خبری نیست. خانم همسایه دیگر دم به دقیقه غذا برایمان نمیآورد و حالا دیگر اندازهی غذاها دستمان آمده و چیزی اضافه نمیماند و خیارها و هویجها در یخچال خراب نمیشوند.
ایتالیایی خواندن را فعلا متوقف کردهام و حسرت خواندن یک داستان جدید هم به دلم مانده اما اشکالی ندارد. اینها فعلا اولویت نیستند. اولویت داشتن حال خوب است و بیشتر کردن اعتماد به نفسم و پیدا کردن جایگاهم که دارم برایشان تلاش میکنم.
۵، ۶ ماه بود که اخبار را دنبال نمیکردم اما به لطف انتخاباتی که قرار نیست کوچکترین مشارکتی در آن داشتهباشم، چند روزی هست که یکی دو تا کانال خبری را دنبال میکنم و به خبرها (در واقع جوکها) میخندم. همین چند وقت پیش کمکم در این فکر بودم که حالا میتوانم در سکوت خبری بروم رایم را بدهم، که خب بعد از اعلام کاندیداها این فکر هم از سرم افتاد.
دیگر... عرضم به خدمتتان که ۲۷ ستارهی روشن هم دارم که گاهی بعضی را خاموش میکنم، اما به سرعت تعداد بیشتری روشن میشود. اگر بتوانم امروز کارهایی که برای خودم تعیین کردهام را تمام کنم، تعدادی را خاموش میکنم.
این از احوالات ما! از شما چه خبر؟
- جمعه ۷ خرداد ۰۰
اومدم از آقای پ بپرسم این پروژه در ادامه هم خرکاری داره یا این یه هفته تموم بشه من میتونم به زندگی عادیم برگردم؟
بعد با خودم فکر کردم مودب باش دختر! خرکاری چیه؟!
نوشتم در ادامه هم کار مشابه همینه؟ نوشت سرعتِ کار؟ نوشتم نه، کارِ گِل! نوشت نه، احتمالا دیگه نداریم این جوری، ولی منم اون اوایل دهنم سرویس شد!
🤦🏻♀️
+ بعضی وقتا احساس میکنم من دیگه زیاد از حد سعی دارم مودب باشم و این که این اصطلاحات رو هیچ وقت به کار نمیبرم دیگه غیر عادیه!
- يكشنبه ۲ خرداد ۰۰
سال اول راهنمایی بعد از تموم شدن ترم اول باید مدرسهم رو عوض میکردم. یه مدرسه نزدیک خونهمون ثبت نام کردم و اولین کسی که باهاش دوست شدم کوثر بود.
یه روز با کوثر داشتیم تو حیاط مدرسه میچرخیدیم که یهو گفت عه! یه لحظه بیا! بعد با سرعت به سمت یه دختری که من نمیشناختم حرکت کرد و رفت چند جملهای باهاش صحبت کرد و برگشت سمت من که هنوز بهش نرسیدهبودم و گفت خب، بریم، کارم تموم شد. بعد ادامه داد: از بچههای اون یکی کلاسه، هر وقت میبینمش یاد عبید زاکانی میفتم. چون قبل از امتحان ادبیات یه سوال پرسیدم، جوابش عبید زاکانی بود، این جواب داد.
من طی یک سال و نیمی که تو اون مدرسه بودم، اسم اون دختر رو یاد نگرفتم. زیاد میدیدمش، ولی تنها اسمی که موقع دیدنش تو ذهنم میومد عبید زاکانی بود. از طرفی همکلاسی هم نبودیم و از دوستامم نبود و در نتیجه اصلا نیازی نبود اسمش رو بدونم.
***
نوتیفیکیشن اینستاگرام میگفت یه نفر که من ممکنه بشناسمش تو اینستاگرامه. صفحهش رو باز کردم و خیره شدم به عکساش. بالاخره یه عکسی که توش صورتش خوب معلوم باشه پیدا کردم... زمزمه کردم: عه... عبید زاکانیه که! یه بار دیگه اسمش رو از رو نوتیفیکیشن اینستاگرام خوندم و این بار زمزمه کردم: پس اسمش پریا بوده!
و این معما بعد از ۱۴ سال حل شد!
+ بین این که در جواب تکتک کامنتهای پست قبل یه سری توضیحات بنویسم و این که یه پست جدید بذارم و یه کم بیشتر برم تو جزئیات و هر چی لازمه رو اونجا بگم،موندم. بنابراین ببخشید که کامنتا بیجواب مونده.
- پنجشنبه ۳۰ ارديبهشت ۰۰
فرض کنید یه گلدون دارید که خیلی براتون عزیزه. دست بر قضا این گلدونه میفته میشکنه و شما حسابی غصه میخورید. این وسط خانواده و آشنا هر کدوم هی به شما اصرار میکنن پاشید برید گلدونفروشی و یه گلدون جدید بخرید. حتی خودشون شما رو تا دم گلدونفروشی میرسونن. هیچ کدوم هم قصد بدی ندارن، اما دیدن گلدونا همانا و غمگین شدن شما همانا! دست خودتون نیست. یاد گلدون قبلیه میفتید.
تا این که یه مدتزمانی میگذره و یه روز بالاخره به این نتیجه میرسید که بهتره دست از گلدون شکسته بردارید و بلند شید برید گلدونفروشی. اون روز روزی نیست که از قبل بدونید کی میرسه. حتی ممکنه باور نکنید که قراره برسه. اما وقتی برسه متوجه میشید. بدون این که کسی مجبورتون کنه، بدون این که حتی کسی بهتون بگه، خودتون بلند میشید، لباس میپوشید و میرید.
اون روز بدون شک روز بزرگیه. روز خاصیه. ممکنه همون اول کار گلدون مناسبی پیدا نکنید. ممکنه بازم با دیدن گلدونا یه نقطه از دلتون غمگین بشه، اما اینا مهم نیست. مهم اینه که بالاخره خودتون به این نتیجه رسیدید که گلدون قبلیه شکسته.
+ نمیدونم چون امروز پاشدم با ارادهی خودم رفتم گلدونفروشی اتفاقات خوب شروع شدن، یا چون فردا آخرین روز یه چلهس یا این که خدا عیدی عید فطرم رو بهم داده. اما هر چی که هست، میدونم فردا روز مهمیه و میتونه نقطهی شروع اتفاقات مهمتری هم باشه و از این موضوع اون قدر هیجانزده هستم که با وجود بیخوابی دیشب، امشب هم تا صبح بیدار بمونم!
* گلدون که طبعا استعارهس، ولی این که چرا گلدون، خودم هم نمیدونم!
- شنبه ۲۵ ارديبهشت ۰۰