راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

شاید هر دو...

رفتم دانشگاه و رام ندادن. فکر می‌کردم حالا که وضعیت نارنجی شده محدودیت‌ها رو کمتر کردن و ورود و خروج عادی شده. زنگ زدم به استاد راهنمام و گفت کاری نمی‌تونه بکنه. برگشتم.

ربطی نداشت، ولی احساس کردم تحقیر شدم. من برم دانشگاه و از در رام ندن تو؟!

تمام چیزهایی که باهاشون درگیرم اومد جلوی چشمم. تو ذهنم یه دعوای تمام عیار کردم با استاد راهنمام. از اون دعواهایی که تو فیلما نشون میده و طرف مقابل ساکت و مبهوت نگاهت می‌کنه و تو فقط داد می‌زنی.

داشتم بهش می‌گفتم به بن‌بست رسیدم. هیچ انگیزه‌ای ندارم برای تموم کردن پروژه‌م. آموزش کارامونو پیش نمی‌بره و به درخواست‌مون جواب نمیده. مدیر گروه با این که تنها کسیه که می‌تونه پیگیری کنه، پیگیری نمی‌کنه. بچه‌ها هیچ کدوم انگار نه انگار، فقط نشستن دارن ایمیل‌های من به هزار تا مسئول رو تماشا می‌کنن. تو هم که می‌تونی حداقل یه زنگ بزنی به مدیر گروه و نمی‌زنی! خیلی هنر کردی و تازه چند روز پیش فقط از من پرسیدی چی شد؟ و وقتی گفتم دکتر ب نامه نمی‌زنه، گفتی نمی‌زنه دیگه! نمی‌زنه دیگه؟! همین؟! من که می‌دونم تا خرداد نمی‌رسم دفاع کنم و اگه این مهلت لعنتی تمدید نشه اخراج میشم! برا چی بدوم؟ این دانشگاه کوفتی که که رامون نمیده! تو رو هم که نمیشه با ایمیل گیر آورد. اصلا من الان نمی‌تونم بدوم! یه انگیزه داشتم برا تموم کردن پروژه‌م و اونم این بود که برام رزومه میشه و می‌تونم برم تو شرکت آقای ن کار کنم. می‌تونم برم اونجا و همین کارو ادامه بدم و مفید باشم. ولی اون انگیزه هم دیگه نیست. برم اونجا بشم زیردست قاف؟! هر روز ببینمش و عذاب بکشم؟! هر روز منو ببینه و عذاب بکشه؟! می‌دونی چیه؟ ماجرای قاف هم تقصیر تو شد! اگه اون روز که منو بردی تو دفترت و گفتی یه نفر می‌خواد بیاد راجع به ازدواج باهام حرف بزنه و ریز به ریز ازم سوال پرسیدی و من بهت گفتم که قبلا به بار جدا شدم، به این امید که بهش بگی که اگه با این مسئله مشکلی نداره بیاد جلو، بهش می‌گفتی، اصلا الان من دختر شادتری بودم. نبودم؟ الان امید داشتم به ادامه دادن این مسیر. به کار کردن با آقای ن که می‌دونم میشه ازش خیلی چیزا یاد گرفت. تو مهم‌ترین چیزی که بهت گفتم رو به قاف انتقال ندادی. به من هم نگفتی که این کارو نکردی که اگه می‌گفتی حداقل خودم با مقدمه این موضوع رو مطرح می‌کردم. شاید این جوری اونم بهتر می‌تونست موضوع رو به پدرش بگه و آخرش این نمی‌شد. آخرش من اینجا نبودم. سر این سه راهی که حداقل دو تا از راهاش بن‌بسته و سومی دوربرگردون! می‌دونی الان تنها راهی که می‌تونم ببینم رها کردن و دوباره شروع کردنه؟ می‌دونی تمام انگیزه‌ای که سه سال پیش داشتم از بین رفته؟ می‌دونی چقدر دارم تلاش می‌کنم سر پا بایستم و همین الان ول نکنم برم؟! نه. نمی‌دونی...نمی‌دونی...

عصر استاد راهنمام زنگ زد. گفت الان اگه حال داری بیا جلسه‌ی مجازی بذاریم. حال نداشتم، ولی نتیجه داشتم. گفتم ۵ دقیقه دیگه میام. اول جلسه پرسید ظهر از دست من شاکی شدی؟ با خنده گفتم نه.

نه ظهر تو اون دعوا داشتم دروغ می‌گفتم، نه عصر تو اون مکالمه‌ی واقعی. من کیم؟ چیم؟ چی می‌خوام؟ خودم هم نمی‌دونم!

دو حالت که بیشتر نداره!

می‌دونی خدا جون؟ یه روزی می‌رسه که من توی یه جمعی قرار می‌گیرم و کسی تو اون جمع می‌پرسه:«من یه حاجت دارم. کسی یه دعای خوب سراغ داره که به خواسته‌م برسم؟»

دو حالت که بیشتر نداره.

یا تمام دعاهایی که این مدت خوندم رو براش ردیف می‌کنم و میگم نمی‌دونم کدومش من رو به خواسته‌م رسوند. ولی ارزشش رو داره. همه رو بخون، بالاخره یکیشون جواب میده، چون من جواب گرفتم.

یا همه‌ی دعاهایی که این مدت خوندم رو براش ردیف می‌کنم و میگم اینا که جواب ندادن به من، ببین اینجا کسی دعای دیگه‌ای بلده؟ شاید اصلا نشه با دعا جواب گرفت.


خداجون، امشب شب قدره. یه کاری کن حالت اول بیاد تو تقدیر من... نه دومی.


+ التماس دعا

می‌بینی منو؟

گفتم می‌بینی منو؟ که دل خوش کردم به یه دیوان حافظ؟ که با یه بیتش شاد میشم و با یه بیتش غمگین؟ می‌بینی دستم به جایی بند نیست و هر موجی که میاد می‌تونه این قدر منو جابه‌جا کنه؟ می‌بینی دلم قرص نیست؟ می‌بینی منو؟ اگه می‌بینی دستم رو بند کن. نذار چنگ بندازم به نشونه‌ها. خودت یه نشونه‌ی درست و حسابی بفرست برام. نه مثل شعرای حافظ که هر کدوم یه چیز میگن. دلم رو قرص کن، نذار این قدر راحت شک کنم، یقین کنم، شک کنم، یقین کنم، شک کنم...

می‌بینی منو؟

استیصال

تو میگی خیلی احتمالش کمه که من به آرزوم برسم و انتظار داری همچنان بهت اعتماد کنم و کارایی که میگی رو انجام بدم.
و من بهت اعتماد می‌کنم. برای این که چاره‌ی دیگه‌ای ندارم.
شاید چون دوست دارم وقتی میگی احتمالش کمه، این طور فکر کنم که احتمالش صفر نیست. شاید چون وقتی میگی خیلی دیر اتفاق میفته، دوست دارم فکر کنم پس اتفاق میفته.
و شاید چون دوست دارم باور کنم همه چیز دست خداست و خدا می‌تونه هر دور و دیری رو نزدیک کنه. پس من قدم میذارم تو مسیری که خیلی دیر منو به مقصد می‌رسونه و از خدا می‌خوام این دیر رو نزدیک کنه.

میشه خداجون؟

از احوالات ما اگر جویا باشید...۲

از احوالات ما اگر جویا باشید، این روزها با معضلِ «اینو دیگه کی بخوریم؟!» مواجهیم. نان‌های محلی هنوز هستند و سحرهای ما را تامین می‌کنند و خوبی‌شان این است که در فریزر خوب می‌مانند. اما با این که نان‌ها را با کره می‌خوریم، هنوز حتی یک بسته کره هم تمام نکرده‌ایم. از هندوانه‌ای که محمد قبل از ماه رمضان برایمان آورده‌بود هنوز به اندازه‌ی سه بار خوردن مانده. روی باقی‌مانده‌ی قرمه‌سبزی که همسایه روز اول ماه رمضان آورده‌بود و الان توی فریزر است، برای یک وعده‌ی دیگر هم حساب کرده‌ایم.

امروز نزدیک به یک بسته نان لواش را در حالی که به شدت کپک زده‌بود به همراه یک بسته‌ی کامل پنیر که آن قدر بازش نکردیم تا کپک زد، انداختیم دور.  با نصف شیری که در یخچال بود و تاریخ انقضایش داشت می‌گذشت، به اندازه‌ی ۲ وعده از این پودینگ‌‌های بسته‌بندی درست کردیم و داشتیم برای نصف دیگرش نقشه می‌کشیدیم و فکر می‌کردیم هر چه درست کنیم باید تا هفته‌ی بعد در یخچال بماند و خداکند کهنه نشود و ... که همسایه باز در زد و این بار دو کاسه شله‌زرد آورد که ما فقط توانستیم یک سومش را بخوریم و نتیجه این که به غیر از ۲ وعده پودینگ،به اندازه‌ی ۲ وعده افطار هم شله‌زرد داریم و هر چه که فردا با آن شیر درست کنیم، باید تا دوشنبه‌ی آینده در یخچال بماند!

دو روز پیش که برای افطار دوستم آمد، نیم کیلو بامیه خریدیم که جلوی مهمان بگذاریم، اما او هم یک جعبه زولبیا بامیه آورده‌بود و حالا احتمالا تا ۷، ۸ روز دیگر هم زولبیا و بامیه داریم.

تنها چیزی که با حساب و کتاب پیش می‌رود و به موقع تمام می‌شود، میوه و سبزیجات است(البته به جز هندوانه‌ای که محمد خریده بود!).مثلا همین امروز که داشتم از مامان می‌پرسیدم به ازای این مقدار گوشت، چقدر باید در حلیم بادنجان بادنجان بریزم، متوجه شدم هفته‌ی پیش به شکل تصادفی دقیقا به اندازه‌ی یک وعده از این غذا، بادنجان خریده‌ام.البته با وجود این که بادنجان‌ها تمام شد، برای دو وعده‌ی دیگر هم حلیم‌بادنجان داریم!

باقی میوه‌ها(به جز هندوانه!) را هم که با تعداد می‌خریم و حواس‌مان هست که طی یک هفته تمام شود.

دو هفته پیش لباسشویی را هم روشن کردیم و یادمان نرفت لباس‌ها را جمع کنیم و فاجعه‌ای پیش نیامد! هفته‌ی پیش لازم نشد این کار را بکنیم و فردا برای بار دوم باید آن را روشن کنیم. خرید کردن‌ها هم خوب پیش می‌رود. هم حجم خریدهامان به نسبت کم است و هم تره‌بار نزدیک است و هم چرخ‌دستی داریم!

جارو و برقی  گردگیری هم کمتر از قبل لازم می‌شود. هم تعدادمان کمتر شده، هم برادر نیست که هی بدود این طرف و آن طرف و پرز فرش‌ها را بلند کند، هم اکثر وعده‌های غذایی را در آشپزخانه سر میز می‌خوریم و دیگر چیزی توی هال نمی‌آوریم که بخواهد بریزد.

باز بخواهم خلاصه‌اش کنم، بیشتر از قبل با شرایط وفق پیدا کرده‌ایم. البته که نمی‌دانم اگر این تعطیلات کرونایی تمام شود باز هم می‌توانم با همین انرژی و نظم از پس کارها بربیایم یا نه. اما حداقل می‌دانم که مهارت نسبی را پیدا کرده‌ام.

ولی راستش را بخواهید کم‌کم دلتنگی برای خانواده دارد خودش را نشان می‌دهد...

روزِ بیستم

نه نان لواش مصرف می‌کنیم، نه پنیر. هر دوآن قدر می‌مانند تا کپک بزنند.

تاریخ مصرف شیری که هنوز باز نکردیم هم فردا تمام می‌شود. باید شیربرنجش کنیم تا این هم خراب نشده...



کدام عضو مهم‌تر است؟

روز اول ماه رمضون از یه ساعت قبل از افطار تا چند ساعت بعدش تپش قلب داشتم. یادم افتاد دکتر گفته‌بود یه راه کنترلش خوردن آب زیاده و از روز دوم با خوردن ۲ لیتر آب تو فاصله‌ی افطار تا سحر تونستم جلوشو بگیرم. ولی فک کنم با این اوضاع تا آخر ماه رمضون کلیه‌هام رو از دست بدم🤦🏻‍♀️😂

+ ببین چی کار کردی با من دوست عزیز؟ پارسال از این خبرا نبود که!

عجیبِ خوب

دلم می‌خواد حرف بزنم. نمی‌دونم از کی، از چی، از کجا. اما دوست دارم حرف بزنم. یه چیزی تو وجودم هست که باید تخلیه بشه و حسم میگه راهش حرف زدنه. اما اصلا نمی‌تونم بفهمم اون چیز چیه. خشمه؟ ترسه؟ اضطرابه؟ بلاتکلیفیه؟ یا ترکیبی از همه‌ی اینا. هر چی که هست، من فقط گاهی با نمود بیرونیش مواجه میشم و از اصلش خبر ندارم. گاهی امیدی به درست شدنش ندارم و گاهی امیدوارترین آدم دنیام و با خودم عهد می‌بندم تا وقتی درست نشده دست از تلاش برندارم.

چیزی که می‌دونم اینه که از اول اسفند ۹۸، یعنی دقیقا همون روزهایی که کم‌کم زندگی همه‌مون به خاطر کرونا عوض شد، زندگی من خیلی بیشتر عوض شد. از همون لحظه‌ای که ایستاده‌بودم روبه‌روی ضریح امام رضا و داشتم از ته دل آرزو می‌کردم... چه آرزویی؟ یه رازه و تا وقتی برآورده بشه یه راز باقی می‌مونه. از همون روز انگار یه سری اتفاقات افتاد رو دور تند. همه چیز به هم ربط پیدا کرد. و حالا تقریبا ۱۴ ماهه که من تقریبا هرروز دارم شگفت‌زده میشم از این که چطور وارد این مسیر شدم.

نشونه‌ها بهم میگن راه زیادی نمونده تا انتهای مسیر. کمتر از ۴ ماه شاید. اما من بی‌قرارم. دوست دارم زودتر به انتهای مسیر برسم. دوست دارم آخرش رو الان ببینم. ذهنم پر از سوالاییه که می‌دونم تا ۴ ماه دیگه حق ندارم بپرسم و می‌دونم ممکنه اون موقع هم جواب همه‌شون رو نگیرم. و می‌ترسم. می‌ترسم از جواب‌هایی که ممکنه بگیرم.

بخش زیادی از انرژیم این روزا صرف غلبه بر این ترس میشه. صرف این میشه که به اطمینان برسم. اطمینان از این که جواب ترسناکی در راه نیست و همه چیز قراره درست بشه.

ولی خب کنار همین بی‌قراری و ترس، این روزها دارم حس‌های خوبی رو هم تجربه می‌کنم. همون حس استقلال مثلا. این که خیلی ناگهانی و به شکلی متفاوت افتادم تو شرایطی که همیشه ازش می‌ترسیدم و دارم تو خونه‌ای زندگی می‌کنم که بخش زیادی از مسئولیت‌هاش دیگه با خودمه و دارم از پس این مسئولیت‌ها برمیام.

به غیر از اون، از این که بقیه این قدر به فکرمون هستن و هر روز حداقل یه نفر داره بهمون یادآوری می‌کنه که :«اگه کاری داشتید رو ما حساب کنید‌ها!» واقعا حس خوبی میده بهم. درسته که به شوخی از تماس‌های وقت و بی‌وقت مادربزرگ‌هام و از این که گاهی نمیذارن بخوابیم یا در مورد جزئیات زندگی سوال‌های خنده‌دار می‌پرسن شکایت می‌کنم، اما به غیر از این که به فکرمون هستن، همین که می‌بینم کم‌کم اونا هم دارن بهمون اعتماد می‌کنن و به این باور می‌رسن که داریم از پس خودمون برمیایم، خوشحالم!

تهش این که همه چیز عجیبه این روزها. یه جور عجیبِ خوب!

روال!

مثل اکثر خونه‌ها توی خونه‌ی ما هم سحری خوردن همیشه یه روال و آداب ثابتی داشته. ما هیچ وقت برای سحری غذا نمی‌خوردیم و سحری رو هر سال مثل صبحانه برگزار می‌کردیم. بیشتر سال‌ها قبل از شروع ماه رمضون به تعداد زیاد نون محلی از شهر خودمون سفارش می‌دادیم و اکثر سحر‌ها نون محلی داشتیم با کره و عسل.

بعضی وقتا که می‌خواستیم تنوع ایجاد کنیم یا نون‌ها تموم می‌شد، نون پنیر می‌خوردیم. یه روز با خیار و گوجه، یه روز با سبزی، یه روز با هندونه، یه روز با خربزه و ... به مرور زمان دست‌مون اومده بود که اگه شکلات صبحونه یا مربا یا چای شیرین بخوریم، زود گرسنه میشیم و اگه توی چای‌مون لیمو بریزیم، دیر تشنه میشیم.

افطار هم همین‌طور. اون هم روال خودش رو داشت. با چای و خرما افطار می‌کردیم. گاهی زولبیا و بامیه هم سر سفره بود و گاهی نه. گاهی نون و پنیر و سبزی هم بود و گاهی نه. اما چیزی که از این سال‌های اخیر یادمه اینه که اکثر شب‌ها یه شیربرنجی، فرنی‌ای، شله‌زردی، چیزی هم داشتیم. بعد از چای و خرما و اگر بود چیزهای دیگه، نماز می‌خوندیم تا یه فاصله‌ای هم بیفته و بعد غذا می‌خوردیم. من البته برخلاف بقیه اول نماز می‌خوندیم، بعد می‌رفتم سر سفره و چایم همیشه یه کم یخ‌زده بود.


چرا همه‌ی فعل‌هام گذشته‌س؟ فرق امسال با بقیه‌ی سال‌ها چیه مگه؟ نون محلی داریم برای سحری. یک بسته مادربزرگ فرستاده‌بود و یک بسته هم محمد آورد. با یه حساب سرانگشتی، ۱۵ روز می‌تونیم نون محلی بخوریم. آشپزی هم که مثل همه‌ی روزهای گذشته باید برقرار باشه. حوصله اگه داشته‌باشیم، شیربرنجی، سوپی، چیزی هم درست می‌کنیم. برای افطار.

باید بتونیم روال‌مون رو حفظ کنیم امسال هم.


+ التماس دعا:)

از احوالات ما اگر جویا باشید...

از احوالات ما اگر جویا باشید، بد نیستیم. اتفاق وحشتناکی در حال وقوع نیست.

آشپزی کردن هر روزه آن‌قدرها که فکرش را می‌کردم طاقت‌فرسا نیست. البته که ظرف‌ها را بیشتر خواهرم می‌شوید و این کمک بزرگی‌ست.

هنوز حتی لازم نشده خانه را جارو بزنیم، اما گاهی سرامیک‌ها و میز‌ها را دستمال می‌کشیم. لباسشویی را هم روشن نکرده‌ایم هنوز و این مورد به انضمام پهن کردن لباس‌های خیس و جمع کردن لباس‌های خشک شده پتانسیل این را دارد که فاجعه بیافریند. مخصوصا با این حافظه‌ی داغان من که اصلا بعید نیست به کل وجود لباس‌ها را فراموش کند.

از خیر روشن کردن ماشین ظرفشویی هم گذشته‌ایم چون قابلمه‌ها را که توی آن نمی‌گذاریم و دو عدد بشقاب هم این حرف‌ها را ندارد.

مواد غذایی توی فریزر و حتی میوه‌های توی یخچال تمام نشده و کل چیزی که در این ۶ روز خریدیم کمی نان بوده و یک ماست و البته یک بسته چیپس و ذرت! هنوز نمی‌دانیم خرید کردن چقدر می‌تواند دردسرساز باشد. مخصوصا بخش حمل و نقل و بعد هم ضدعفونی کردن خرید‌ها. البته در مورد حمل و نقل سعید این‌ها(!) اصرار دارند که هر وقت خواستیم خرید کنیم بهشان خبر بدهیم که بیایند ما را ببرند خرید. خانم میم - همسایه‌ی دیوار به دیوار- هم آن روز گفت اگر شب بود و چیزی لازم داشتید و نمی‌توانستید بروید بخرید، از ما بگیرید. خانم شین هم دیروز زنگ زده‌بود و می‌گفت اصلا هر وقت خرید داشتید زنگ بزنید ما برایتان بیاوریم.

چالش مهم دیگر این روزها حرف زدن با تلفن و جواب دادن به تمامی تماس‌های دوستان و آشنایان و اقوام است که اگر بخواهم اسم ببرم که چند نفر زنگ زده‌اند و چه‌ها گفته‌اند، هم شما حوصله‌تان سر می‌رود و هم من مچ دست‌هایم به فنا! به غیر از سه موردی که بالا نوشتم، مثلا همین چند دقیقه پیش به مدت ۳ دقیقه و ۴۰ ثانیه به صورت تلفنی با عمه‌ی مادرم صحبت کردم. بعید می‌دانم تا قبل از این در تمام عمرم به مدت ۳ دقیقه و ۴۰ ثانیه مخاطب او بوده باشم!

از مادربزرگ‌هایم که هر روز و حتی روزی سه بار تماس می‌گیرند و شرح حال می‌خواهند هم که دیگر نگویم برایتان. بعضی از اقوام هم تماس می‌گیرند و وعده‌ی سر زدن می‌دهند و تمام تن و بدن ما را می‌لرزانند! چون قوم و خویشی که از فاصله‌ی ۶۰۰ کیلومتری بخواهد به آدم سر بزند، قطعا کمتر از ۲،۳ روز نمی‌ماند و این یعنی حداقل ۵،۶ وعده آشپزی، حال آن که ما آشپزی را برای خودمان هم خلاصه کرده‌ایم و روزی یک بار و گاهی حتی دو روز یک بار غذا می‌پزیم و مقدار آن را بیشتر می‌کنیم و تا جواب چند وعده را بدهد.

کلاس‌های رانندگیم رو به پایان است. اوضاعم بد نیست و حتی می‌توانم بگویم خوب است. بعد از این دو جلسه‌ای که طی این هفته رفته‌ام، با همان ماشین آموزشگاه تا دم در خانه برگشته‌ام، چرا که خانه‌ی مربی نزدیک خانه‌ی ماست و من هم آخرین هنرجویش هستم.(هنوز نمی‌دانم چرا به ما می‌گویند هنرجو. البته خب چه بگویند؟) هر بار هم بابت این لطف از اون تشکر می‌کنم، برایم توضیح می‌دهد که حالا که مادرم نیست و خاله‌هایم هم تهران نیستند، این کار از دست او برمی‌آید و آدم‌ها باید به هم کمک کنند.

دو جلسه بیشتر از کلاس‌هایم نمانده و بعد از آن، طبق برنامه‌ریزی باید می‌توانستم هفته‌ی آینده در امتحان آیین‌نامه شرکت کنم اما فعلا آموزشگاه اعلام کرده که به علت قرمز بودن وضعیت امتحان آیین‌نامه تا اطلاع ثانوی برگزار نمی‌شود و من می‌ترسم این اوضاع آن‌قدر ادامه‌دار شود و فاصله‌ی کلاس‌ها با امتحان زیاد شود که رانندگی را فراموش کنم و در امتحان عملی دچار مشکل شوم.

برای بهبود اوضاع روحی و روانی که البته به عقیده‌ی روانشناس اوضاع بدی هم نیست، به توصیه‌ی همان روانشناس در یک دوره‌ی ۱۵ جلسه‌ای خودشناسی ثبت نام کرده‌ام و از این بعد قرار است به جای هر روز و هر دقیقه، هفته‌ای یک بار به خودم گیر بدهم! در کنار این دوره البته چند تا چله هم به همان نیت حال بهتر گرفته‌ام و هر روز حدود یک ساعت سرگرم این چله‌ها هستم. جدا از تاثیرات خود ذکرها، همین که یک کاری را به صورت مداوم انجام می‌دهم به من که مدت‌هاست عنصر نظر از زندگیم حذف شده، حس خیلی خوبی می‌دهد. اصلا همین که دیدم بلدم و می‌رسم که هر روز یک سری کارها را تکرار کنم، برای خودم کارهای جدید تعریف کردم و به عنوان نمونه طی تعطیلات عید موفق شدم بالاخره طلسم تایپ ۱۰ انگشتی را بشکنم و با روزی یک ساعت تمرین، طی ۱۵ روز، آن را یاد بگیرم.

وضعیت پروژه‌ام هم می‌شود گفت که خوب است. امروز باید مرحله‌ی مهمی از آن را انجام بدهم و امید دارم نتیجه‌ی خوبی بدهد. تقریبا امیدوار شده‌ام که بتوانم تا خرداد واقعا دفاع کنم و بعد از آن با شروع به کار و مشارکت در پروژه‌های استادم تلاشم را برای نزدیک کردن این زندگی نیمه‌مستقل به یک زندگی مستقل آغاز کنم.

بیشتر از این سرتان را درد نمی‌آورم. به طور کلی وضعیت خوب است و همان طور که حدس می‌زدم، تصور این زندگی خیلی ترسناک‌تر از خود واقعیش بود و حالا که رسما شروع شده، اوضاع خیلی خیلی بهتر از یک هفته پیش است:)

. . . . . .
صفحه بعد
Designed By Erfan Powered by Bayan