راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

به یک شامپانزه نیازمندیم*

تصورم از وضعیت نت‌مون یه اتاق پر از سیمه. انگار که روز اول همین جوری گرفتن کل سیم‌ها رو از جاشون درآوردن، حالا که نمی‌دونن کدوم سیم مال کجا بود، دارن به صورت رندوم همه‌ی جایگشت‌ها رو امتحان می‌کنن. همینه که یهو تو یه منطقه دو ساعت واتسپ وصل میشه، یه منطقه‌ی دیگه جیمیل. یه جا نت ایرانسل کار می‌کنه، یه جا همراه اول، یه سایت داخلی که ۱۰ روز بود داشت کار می‌کرد یهو از کار میفته، اون یکی سایت ایرانی یهو وصل میشه. بعد که می‌بینن نه، فلان سیم ربطی به فلان چیز نداره، دوباره برمی‌دارن همه‌ی سیم‌ها رو می‌کنن و از اول شروع می‌کنن.

*یه مساله‌ای هست تو احتمالات، میگه شما اگه یه مکعب روبیک به هم ریخته رو بدید دست یه شامپانزه‌ای که هیچی در موردش نمی‌دونه و اون شامپانزه به صورت رندوم اون مکعب رو هی بچرخونه و باهاش ور بره، تو زمان بی‌نهایت، بالاخره اون مکعب درست میشه.

کبوتر نامه‌بر

جیران رو تموم کردم. نمی‌دونم اصلا یه هفته شد یا نه. ولی گفتم که دیوانه‌وار داشتم می‌دیدمش. البته از روی اشتیاق نبود، بعد از ۲۰ قسمت اول دیگه داشت حوصله‌م رو سر می‌برد. پشت سر هم دیدن این آفت رو هم داره. ولی خب من آدمیم که «وای! هنوز ۳۵ قسمت از این سریاله مونده!» میره رو مخم. دیگه فقط می‌خواستم تموم بشه.

دو سه روز بود جیمیل وصل می‌شد. دیروز بالاخره ازش استفاده کردم و چند تا ایمیل به محمود زدم. در حد صحبت‌های معمول. چطوری و خوبی و این حرفا. تو این ۱۳ روز دو سه بار هم تلفنی صحبت کردیم. کوتاه و باز در همین حد چطوری و خوبی و این حرفا. از دیشب دیگه جیمیل هم باز نمیشه. باید کبوتر نامه‌بر تربیت می‌کردیم برا این شرایط.

یادمه تو یکی دو روز اول داشتم به مامانم می‌گفتم آبان ۹۸ که اینترنت‌ها رو قطع کردن و ما دانشجو بودیم، چقدر فعال و پیگیر بودیم! مدام می‌رفتیم دانشگاه و در تلاش بودیم تمرین‌هامون رو بدون کمک اینترنت حل کنیم. یا نهایتا از موتورهای جست‌وجوی ایرانی استفاده کنیم. می‌رفتیم دم در اتاق استادها و ازشون سوال می‌پرسیدیم که بفهمیم فلان مفهوم که تو فلان سوال اومده یعنی چی؟ ولی الان؟ الان از همون روز اول نشستم سر جام. آدم خسته این شکلیه. اون موقع انگار هنوز امیدی بود، الان ولی نیست دیگه.

...

این ۱۰ روز برا من تعطیلات اجباری بود. نه فقط از جنبه‌ی کاری، که از همه‌ی جنبه‌ها. هم کارم عملا تعطیل شده‌بود، هم تفریحاتم، هم برنامه‌هام، هم ارتباطاتم، هم جلسات مشاوره‌م که آنلاین بود. چند روز اول هی رفتم سراغ فیلم‌های مختلف، ولی بعد، از دنبال فیلم گشتن خسته شدم و تصمیم گرفتم سریال جیران رو ببینم. اونم به صورت دیوانه‌وار و پشت سر هم. حالا انگار خودم دارم تو کاخ گلستان زندگی می‌کنم. به خصوص که زیاد هم اونجا رفتم و هر جاییش رو که نشون میده برام آشناست. نمی‌دونم طی یکی دو روز آینده که گفتن قراره اینترنت وصل بشه، دوباره توان مواجه شدن با زندگی واقعی خودم رو دارم یا نه.

فرهاد و مریلا

زندگیم عملا مختل شده. قبل از این که از اینترنت محروم بشیم، داشتم دنبال دو سری دیتا می‌گشتم و برنامه‌م این بود که نهایت تا شنبه‌ای که گذشت دیتاها رو انتخاب کنم و بعدش برم سراغ مراحل بعدی. یه کارگاه هم داشتیم برگزار می‌کردیم که به خاطرش هفته‌ای چند تا جلسه‌ی آنلاین داشتیم. اون جلسات هم تعطیل شدن فعلا. نه خبری از شرکت‌کننده‌ها دارم، نه خبری از سایر برگزارکننده‌های کارگاه. حتی نمی‌دونم این پنج‌شنبه به روال هر هفته کارگاه برگزار میشه یا نه. درسته گزینه‌ی تماس تلفنی وجود داره و منم شماره‌ی مسئول اصلی رو دارم، ولی خیلی هم مایل نیستم تماس بگیرم، چون تو شرایط عادی هم وقتی بهش زنگ می‌زنم حداقل نیم ساعت حرف می‌زنه، چه برسه به الان که لابد اونم مثل من بی‌کاره.
این روزا مدام دارم فیلم می‌بینم. جمعه ظهر که هنوز ۲۴ ساعت از قطعی اینترنت نگذشته‌بود، گفتم کاش حداقل فیلیمو و فیلم‌نت رو میذاشتن برا مردم بمونه. چند دقیقه بعد تستش کردم و دیدم برخلاف چند ساعت قبل بالا میاد. خیلی فیلما دیدم از اون روز. یه سایت ایرانی هم بود که قبل از این اوضاع ازش یه دوره‌ی ۳ ماهه برا آموزش زبان خریده‌بودم. واقعا خدا رو شکر که ایرانیه و باز میشه. این سایته حداقل بهم حس اینو میده که دارم یه کار مفید می‌کنم و یه وجهی از زندگی قبل از قطعی ابنترنت رو ادامه میدم. یه فصل هم از کتابی که مدت‌ها بود توش گیر کرده‌بودم خوندم.
گوشیم زیاد زنگ می‌خوره. زیاد میرم به مامانم اینا سر می‌زنم. تو یه ساختمونیم ولی هیچ وقت به اندازه‌ی این چند روز مدام در حال رفت و آمد به خونه‌شون نبودم. شنبه باشگاه هم تعطیل شد، ولی دیروز رفتم. امروز هم می‌خوام به جبران شنبه برم.
دیروز ظهر یکی از دوستام بهم زنگ زد. یه دوست قدیمی که شاید ۲ سال بود با هم حرف نزده‌بودیم. گفتم خوبی؟ گفت نه. اول گفت بیا پیشم، ولی بعد که دید نمی‌تونم و لوکیشن ندارم گفت نمی‌خواد بیای. هی گفت حالم بده. گریه کرد. گفتم تو پاشو بیا خونه‌ی من، گفت نه، می‌خوام تنها باشم. نگرانش شدم. گفتم خب این جوری که نمیشه، من نگرانتم. گفت نباش، دارم میرم بیرون. تا شب یکی دو بار دیگه بهش زنگ زدم که مطمئن بشم بهتره. امروز خبر ندارم ازش هنوز. اون حداقل کارش برقراره. یه جورایی مجبوره یه تایمی رو از خونه بزنه بیرون. من چی؟ حتی ارتباطم با شوهرم هم قطع شده. باشگاه رو هم اگه نرم دیگه هیچی. می‌مونه فقط فرهاد اصلانی و مریلا زارعی و ۴ تا بازیگر دیگه که روزی ۲،۳ ساعت دارم می‌بینم‌شون.

روزنه

صبح با تماس آقای شین، دوست بابام بیدار شدم. پرسید خبری داری ازش؟ گفتم نه. گفت خانم منم سوئده، ارتباطی ندارم باهاش. گفتم ببینم اگه راهی هست، منم یه پیغامی برسونم.

یه کم بعد زنگ زدم به آقای ر، دوست محمود. می‌دونستم تو این شرایط اگه راهی برای ارتباط باشه، اون باید بدونه. اونم گفت راهی ندارم. بعد زنگ زدم به آقای ن، همکار بابام. گفتم تو می‌تونی ارتباط بگیری؟ گفت نه، منم ارتباطم با دخترم قطعه، نتونستم راهی پیدا کنم، ولی اگه خبری شد میگم بهتون.

به کم بعد آقای ر زنگ زد. گفت وصلم. گفتم فقط بهشون بگو ما خوبیم. به محمود بگو به بابام بگه که به خانم شین  بگه آقای شین هم خوبه. و چند تا مورد دیگه. خودمون موقع ردیف کردن این زنجیره‌های طولانی اسامی خنده‌مون می‌گرفت، ولی چاره چی بود؟ حالا که روزنه‌ای بود باید، باید نور رو به همه می‌رسوندیم.

لیست تماس‌هام رو نگاه می‌کنم. شاید ۱۰ تا تماس با آقای ر، این وسط چند تا تماس با مامانم، مامان محمود، آقای ن، آقای شین و… شاید تعداد تماس‌های امروزم از کل تماس‌های یک سال گذشته‌م بیشتر باشه.

اردوگاه شماره‌ی ۱۴

کیمیا نامی امروز زنگ زد بهم. یعنی من که نمی‌شناختمش. ولی وقتی دیدم گوشیم داره زنگ می‌خوره با وجود این که شماره آشنا نبود برداشتمش. سلام داد و پرسید «خانمِ الهه؟» همون ترکیبی که دوستش ندارم. گفتم خودم هستم. گفت همسرت حضوری به همسرم گفته ازت یه چیزی بپرسم و جوابت رو بهش برسونم. من امروز باهاش حرف زدم. گفته اگه می‌خوای، هماهنگ کنه زودتر بری پیشش. اگه نه، خودش طی یکی دو روز آینده برگرده.

گفتم من بعید می‌دونم بتونم به این زودی برم. بهش بگید نگران ما نباشه. هم من خوبم، هم پدر و مادرش. بگید این سمتا شلوغ نشده. بگید برنامه‌مون همونی باشه که قبلا بود. اگه اینجا کار ضروری نداره، نیاد. ما همه خوبیم.

بعد هم تشکر کردم و قطع کردم. تماس غیرمنتظره‌ای بود. می‌تونستم بگم بهش بگید همینا رو به بابام هم بگه، چون ارتباط‌مون با اون هم قطع شده، ولی بعد فکر کردم خودش می‌فهمه دیگه. بعد با خودم گفتم الان اون قدر نگران ما هست که به حرف من اهمیت چندانی نده و الکی بخواد بیاد. دوباره زنگ زدم به کیمیا. اول پرسیدم هنوز که با همسرت حرف نزدی؟ گفت نه، فردا حرف می‌زنم. هر چیزی یادت افتاد تا امشب بگو. گفتم فقط یه چیزی رو لطفا بهش بگین حتما. بهش بگید با «فلانی» مشورت کردم و این حرفا رو زدم. خودش متوجه منظورم میشه.

بعد دوباره قطع کردم و گفتم ای بابا! بازم یادم رفت تاکید کنم به بابام هم خبر بده. اما دیگه زنگ نزدم.


توی کتاب فرار از اردوگاه شماره‌ی ۱۴، از زبون یه نفر که از کره‌ی شمالی فرار کرده‌بود، نوشته‌بودن که اونجا این طوری نیست که اگه از مرز خارج بشی دیگه راحت باشی. تا ۳ نسل قبل و بعدت رو می‌برن اردوگاه و زندانی می‌کنن. فکر کردم چه شباهتی. ما هم اینجا زندانی شدیم. همگی با هم.

وقت سکوته.

راستش رو بخواید دلم داره می‌ترکه. قلبم داره تیکه‌تیکه میشه. یه چیزی از درون داره نابودم می‌کنه و دقیقا الان، تو همین لحظه‌ها که دارم فروپاشی خودم رو می‌بینم، وقت سکوته.

سندروم باشگاه بی‌قرار

مسیر باشگاهی که تو این یه ماه می‌رفتم مسیر عجیبی بود. خود باشگاه جای امنیه. خونه‌ی ما هم جای امنیه. ولی مسیر امن نبود. یه جاهاییش ترسناک و تاریک بود. دو سه روز پیش پیام دادم به مربی باشگاه قبلیم که ماه پیش کلا تعطیل شد و همین که گفت تو باشگاه دیگه‌ای کلاسم ظرفیت خالی داره، ازش شماره کارت گرفتم و برا ماه جدید تو کلاسش ثبت نام کردم. من همین مدلیم. نباید پشتم باد بخوره، وگرنه بی‌خیال میشم. مثل بیمارستان که الان نزدیک دو هفته‌س بی‌خیالش شدم و دوباره دورکاری از خونه رو برگزیدم.

داشتم باشگاه رو می‌گفتم. هنوز دو جلسه از جلسات این ماهم مونده. دیروز که داشتم می‌رفتم باشگاه با خودم فکر کردم من باز جرا جامو عوض کردم؟ ورزشه که باحاله، مربیه که خوبه، جو عالیه، چه مرگم بود؟ تو همین فکرا بودم که از پشت سرم صدای قدم‌های یکی رو شنیدم. تو همون کوچه‌ی تاریک. یخ کردم. اومد ازم جلو زد و یه چیزی هم گفت که نفهمیدم چیه. بعد فهمیدم داشته با موبایل حرف می‌زده و با من نبوده. یه کم قدم‌هام رو آروم کردم که پشت سرش باقی بمونم. همین که اومدم یه نفس راحت بکشم برگشت سمت من. اومدم ازش رد بشم پیچید جلوم. خیلی ترسیدم. چیزی همراهم نبود. یه جفت کتونی و یه قمقمه‌ی آب فقط. ولی بازم ترسیدم. یه جوری که خودش فهمید. هنوزم نمی‌دونم کارش عمدی بود یا نه، ولی به محض این که بالاخره ازش رد شدم داد زد «چرا می‌ترسی؟» ضربان قلبم رو حس می‌کردم. با خودم فکر کردم «آها، راست میگی، برا همین باشگاهم رو عوض کردم!»

موقع برگشت هم وضع بهتر از این نبود. کنار خیابون اصلی که در واقع امن‌ترین قسمت مسیره داشتم حرکت می‌کردم که یه ماشین شاسی‌بلند مشکی نگه‌داشت. نمی‌دونم چرا فکر کردم بابامه. برا همین یه نگاه به راننده انداختم. یه آقایی بود با ظاهر معقول. ولی بابام نبود. به مسیرم ادامه دادم. دو بار دیگه با سرعت کم حرکت کرد و یه کم جلوتر از من ایستاد و بار سومی که داشتم از کنار ماشینش رد می‌شدم صدام زد «خانم... خانم!» آدرس نمی‌خواست بپرسه، چون به جز من چند تا آقا هم تو پیاده‌رو بودن و می‌تونست از اون بپرسه. تازه نزدیک‌تر هم بودن بهش. قید مسیر اصلی که خیر سرش امن بود رو زدم و پیچیدم تو یکی از همون کوچه‌های فرعی تاریک. اونم گازش رو گزفت و رفت. دو تا نشونه انگار بس نبود، یه روباه هم دیدم تو مسیر. دیگه مطمئن شدم که بهترین کارو کردم. مسیر اون یکی باشگاه که برا ماه دیگه ثبت نام کردم خیلی بهتره. نزدیک‌تر هم هست حتی. فقط باید مربی رو توجیه کنم که وقتی من تو کلاسم عکس و فیلم نگیره برا استوری کردن.

آره خلاصه... این روزا تنها چیزی که داره مجبورم می‌کنه از خونه بزنم بیرون همین باشگاهه. همین رو هم اگه یه کم شل بگیرم دوباره برمی‌گردم به اوضاع سابق. تحرک کم، فکر زیاد، تنهایی... این روزا جسمم خونه‌س، ولی ذهنم مدام تو خیابونه. تو هزار تا خیابون مختلف. از اون خیابون حوصله‌سربری که وقتی بچه بودم می‌رفتیم بگیر، تو خیابون شهرهای مختلفی که تو یکی دو سال گذشته رفتم. گاهی نزدیکای موزه‌ی لوور پاریسم، گاهی تو بازار بندرعباس، گاهی تو مسجد کوفه.

شرایط جدیدی که دارم توش زندگی می‌کنم خیلی زود برام عادی شده. توقع نداشتم که این طور باشه. شاید هم از شدت استرس زیاده چسبیدم به همین مدل زندگی. نمی‌دونم. شاید دارم چنگ می‌زنم به همینی که دارم، چون می‌دونم لحظه‌ای که ولش کنم دوباره استرس و دغدغه‌های جدید شروع میشه.

خواب نباید دغدغه می‌بود.

قبول ندارید؟ چرا یه نفر باید همیشه با خوابش درگیر باشه آخه؟ یه دوره شب نتونه بخوابه و طی روز خواب باشه، یه دوره شب بتونه بخوابه و صبح هم زود بیدار بشه، ولی از ظهر به بعد خسته باشه و مغزش دیگه نکشه، یه دوره خوابش کم باشه و با ۵ ساعت بتونه دنیا رو بنورده(!)، یه دوره ۹ ساعت خواب هم براش کم باشه، یه دوره از مقاومت به انسولینش سواستفاده کنه و شبایی که نتونسته خوب بخوابه بعد از ناهارش تخت بخوابه، یه دوره خواب‌آلودگی ناشی از افت قند بشه بلای جونش و یهو تو ساعتای مفید روز ۲ ساعت خاموش بشه. یه دوره بدون هیج زحمتی بعد از اذان صبح بیدار بشه و بعد از نماز خیلی سریع خوابش ببره، یه دوره کلا بیدار نشه، یه دوره بعد از نماز ۵۰ دقیقه طول بکشه تا دوباره بخوابه ... چرا واقعا؟:))) خواب چقدر پیچیده‌س مگه؟

از خواب که بگذریم، می‌رسیم به خوراک. که ولش کنید، از اون هم باید بگذریم:)))) چرا؟ چون مشکلات معده‌م تشدید شده. مجبورم که بگذرم، وگرنه باید معده‌درد بکشم.

خلاصه‌ش این که خجالت بکش الهه، تو با این سن و سالت باید با خوابوندن بچه‌ت و غذا دادن بهش درگیر می‌بودی، نه که هنوز با خواب و خوراک خودت درگیر باشی که!

اگه نشد

امان از «اگه نشد». نمی‌دونم از کجا، نمی‌دونم از کی و نمی‌دونم چرا یاد گرفتم و عادت کردم به داشتن پلن بی. نه که بد باشه، ولی انگار برای من «پلن بی» بیش از چیزی که باید تمرکز و انرژی می‌گیره. یعنی یهو یه جاهایی از «پلن اِی» هم پررنگ‌تر میشه. صبر نمی‌کنم پلن ای بره جلو، احتمالاتش رو بسنجم، شرایط پرداختن بهش رو بررسی کنم، بعد بیام به «اگه نشد»ش فکر کنم و پلن بی رو بچینم. از همون نقطه‌ی صفر و قبل از شروع میرم سراغ «اگه نشد». و از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، تقریبا مطمئنم دلیل اصلی نشدن‌های زندگیم همین «اگه نشد» پررنگ و گنده‌ایه که همون اول کار با میخ می‌کوبم تو ذهنم!

الان هم نمی‌دونم. به اشتباهم آگاهم، ولی هنوز راه حلش رو پیدا نکردم:))


+ طبق معمول وقتی از نوشتن تو کانال دست می‌کشم، برمی‌گردم به اینجا.

Designed By Erfan Powered by Bayan